اینو الان گذاشتم چون یه خوشگل خانومی ازم خواهش کرد امشب ب
اینو الان گذاشتم چون یه خوشگل خانومی ازم خواهش کرد امشب بزارم😉
اسم فیک: اون واسه منه
p19
ات: داداش هق داداش توروخدا بیا نجاتم بده این...این روانی منو ... ععععععععع(مثلاً گریه)
ته: ات منو گوش کن من از همه چی خبر دارم از اولم خبر داشتم ولی ات کوک به تو آسیبی نمیزنه من اونو میشناسم اون تورو حتی بیشتر از جونش دوست داره من اینو خودم دارم بهت میدم لطفاً گریه نکن من خودم میام پیشت باشه؟
ات: داداش هق...تو..تو سرت به سنگ خورده ؟ چی داری میگی من از اون مرتیکه ۱۴ ساااال کوچیک ترم چطوری تو...تو چطور قبول میکنی که من...من با کوک برم تو ... تو
~یهو حالش بد شد و غش کرد~
کوک ویو:
داشتم حرفاشونو از پشت در گوش میدادم ، ات همه حرفاشو با گریه میگفت منم دوست نداشتم صدای گریه هاش رو بشنوم پس سعی کردم روی حرفاش فوکوس کنم که وقتی گفت ﴿با کوک برم تو رابطه﴾ که یهو صداش قط شد و صدای افتادن چیزی اومد ترسیدم سریع در رو باز کردم گوشی از دستش ول شده بود و تن بی جونش افتاده بود روی زمین ....
ته هم داشت از پشت گوشی هی صداش میکرد تلفن رو قط کردم و اتو بغل کردم. گذاشتم روی تخت و سریع به دکتر باند زنگ زدم
دکی جون: الو قربان چیزی شده؟
کوک: دکتر چان لطفاً سریع خودتون رو برسونید به امارت جنگلی خیلی سریع
دکی جون: چشم قربان الان راه میرفتم
با کلی ترس به ات نگاه کردم من نمیخوام... نمی خوام عشقمو از دست بدم اون تنها امید من بود .....
اسم فیک: اون واسه منه
p19
ات: داداش هق داداش توروخدا بیا نجاتم بده این...این روانی منو ... ععععععععع(مثلاً گریه)
ته: ات منو گوش کن من از همه چی خبر دارم از اولم خبر داشتم ولی ات کوک به تو آسیبی نمیزنه من اونو میشناسم اون تورو حتی بیشتر از جونش دوست داره من اینو خودم دارم بهت میدم لطفاً گریه نکن من خودم میام پیشت باشه؟
ات: داداش هق...تو..تو سرت به سنگ خورده ؟ چی داری میگی من از اون مرتیکه ۱۴ ساااال کوچیک ترم چطوری تو...تو چطور قبول میکنی که من...من با کوک برم تو ... تو
~یهو حالش بد شد و غش کرد~
کوک ویو:
داشتم حرفاشونو از پشت در گوش میدادم ، ات همه حرفاشو با گریه میگفت منم دوست نداشتم صدای گریه هاش رو بشنوم پس سعی کردم روی حرفاش فوکوس کنم که وقتی گفت ﴿با کوک برم تو رابطه﴾ که یهو صداش قط شد و صدای افتادن چیزی اومد ترسیدم سریع در رو باز کردم گوشی از دستش ول شده بود و تن بی جونش افتاده بود روی زمین ....
ته هم داشت از پشت گوشی هی صداش میکرد تلفن رو قط کردم و اتو بغل کردم. گذاشتم روی تخت و سریع به دکتر باند زنگ زدم
دکی جون: الو قربان چیزی شده؟
کوک: دکتر چان لطفاً سریع خودتون رو برسونید به امارت جنگلی خیلی سریع
دکی جون: چشم قربان الان راه میرفتم
با کلی ترس به ات نگاه کردم من نمیخوام... نمی خوام عشقمو از دست بدم اون تنها امید من بود .....
- ۳۰.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط