اسم فیکاون واسه منه
اسم فیک:اون واسه منه
p32
ات ویو ~
کوک رفت و من حاج و واج به در نگاه میکردم یاد حرف کوک افتادم و سریع در خونه رو قفل کردم و حصار پنجره هارو کشیدم و قفلشونو زدمو گوشیو برداشتم و بدو بدو رفتم تو اتاق در اونم قفل کردم اسلحه رو از توی کشوی میز برداشتم یهو یادم اومد حصار پنجره رو نکشیدم اسلحه تو دستم بود و آروم آروم رفتم سمت پنجره حصارو کشیدم که یهو صدای در اتاقم اومدم سریع برگشتم و دیدم یکی وارد اتاقم شده یه مرد سیاه پوش...
وارد اتاقم شد و منم وحشت زده یه جا خشکم زده بود
سریع از ترسم اسلحه رو گرفتم سمت اون مرده و شلیک کردم تو سرش (ماشالا خواهر میزاشتی دو دقیقه اسلحه دستت باشه بعد هدشاتش میکردی ( ـ ـ). )
دستام داشت عین چی میلرزید اشکام بی پروا روی گونه هام شناور میشدن
روی زانوهام افتادم و آروم آروم به سمت اون مرده رفتم
با صدایی که از ته گلوم میآمد گفتم:
ات: آقا..هق هق آقا لطفا بیدار شید ...هق هق منو ببخشید توروخدا من نمیخواستم اینجوری بشه هق هق
بدنم عین بید میلرزید نمیتونستم اون صحنه رو که شلیک کردم از ذهنم بیرون کنم
ات: آقا هق لطفا بیدار شید هق لطفا
که یهو کوک با سرعت نور اومد تو اتاق
کوک: ات ات اتتتتت
پسرک تن یخ زده دخترک را به آغوش کشید و دستای کوچک او را که به خون آغشته شده بودند را در دستان خود گرفت
و به بادیگارد های خود غرشی کرد
کوک: سریع این تن لشو از جلوی چشمای عروسکم جمع کنید
کوک: هی ات تو کارت درست بود اگه این کارو نمیکردی ممکن بود بلایی سر خودت بیاد
ات: من هق من بی رحم ترین آدم روی زمینم هق حق من موندن تو این دنیا نیست هق
کوک: هییی اگه ببینم از این حرفا به خودت میزنی من میدونم با تو اتفاقا تو مهربونم ترین دختر روی زمینی
ات: ( از شدت خستگی تو بغل کوک خوابش برد)
کوک: اشکال نداره پرنسسم باید اون صحنه رو از ذهنت بیرون کنی
آروم ات رو میزاره روی تخت و خودش هم لباس هاشو در میاره و سر ات رو روی سینه لختش میزاره و باهم به خواب فرو میروند...
اینم برای معذرت خواهی که دیر به دیر پارت میزارم دیگه روز تعیین نمیکنم قول میدم از اونایی که از دستم ناراحت شدن معذرت خواهی میکنم
یه بوس آبدار به همگیتونننننن
p32
ات ویو ~
کوک رفت و من حاج و واج به در نگاه میکردم یاد حرف کوک افتادم و سریع در خونه رو قفل کردم و حصار پنجره هارو کشیدم و قفلشونو زدمو گوشیو برداشتم و بدو بدو رفتم تو اتاق در اونم قفل کردم اسلحه رو از توی کشوی میز برداشتم یهو یادم اومد حصار پنجره رو نکشیدم اسلحه تو دستم بود و آروم آروم رفتم سمت پنجره حصارو کشیدم که یهو صدای در اتاقم اومدم سریع برگشتم و دیدم یکی وارد اتاقم شده یه مرد سیاه پوش...
وارد اتاقم شد و منم وحشت زده یه جا خشکم زده بود
سریع از ترسم اسلحه رو گرفتم سمت اون مرده و شلیک کردم تو سرش (ماشالا خواهر میزاشتی دو دقیقه اسلحه دستت باشه بعد هدشاتش میکردی ( ـ ـ). )
دستام داشت عین چی میلرزید اشکام بی پروا روی گونه هام شناور میشدن
روی زانوهام افتادم و آروم آروم به سمت اون مرده رفتم
با صدایی که از ته گلوم میآمد گفتم:
ات: آقا..هق هق آقا لطفا بیدار شید ...هق هق منو ببخشید توروخدا من نمیخواستم اینجوری بشه هق هق
بدنم عین بید میلرزید نمیتونستم اون صحنه رو که شلیک کردم از ذهنم بیرون کنم
ات: آقا هق لطفا بیدار شید هق لطفا
که یهو کوک با سرعت نور اومد تو اتاق
کوک: ات ات اتتتتت
پسرک تن یخ زده دخترک را به آغوش کشید و دستای کوچک او را که به خون آغشته شده بودند را در دستان خود گرفت
و به بادیگارد های خود غرشی کرد
کوک: سریع این تن لشو از جلوی چشمای عروسکم جمع کنید
کوک: هی ات تو کارت درست بود اگه این کارو نمیکردی ممکن بود بلایی سر خودت بیاد
ات: من هق من بی رحم ترین آدم روی زمینم هق حق من موندن تو این دنیا نیست هق
کوک: هییی اگه ببینم از این حرفا به خودت میزنی من میدونم با تو اتفاقا تو مهربونم ترین دختر روی زمینی
ات: ( از شدت خستگی تو بغل کوک خوابش برد)
کوک: اشکال نداره پرنسسم باید اون صحنه رو از ذهنت بیرون کنی
آروم ات رو میزاره روی تخت و خودش هم لباس هاشو در میاره و سر ات رو روی سینه لختش میزاره و باهم به خواب فرو میروند...
اینم برای معذرت خواهی که دیر به دیر پارت میزارم دیگه روز تعیین نمیکنم قول میدم از اونایی که از دستم ناراحت شدن معذرت خواهی میکنم
یه بوس آبدار به همگیتونننننن
- ۲۱.۲k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط