#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت:³²
مرد متعجب نگاهی به کفش هاش انداخت و به تعجب جواب داد
-۴۰
مرد وقتی هنوز تعجب کرده بود آن دستش و به پشت برد و بلاخره به تیکه سنگ کنار درخت پیدا کرد و اونو تو مشتش گرفت.
مرد سیاه پوش پس از جواب دادن نزدیک تر اومد ، ات سنگ رو بلند کرد و به پشتش برد و با قدرت تمام سمت سر مرد پرت کرد و درحالی که از زمین با فشار دست هاش به سمت زمین بلند میشد به سمت پلیس ها دوید و جیغ کشید
ات : یه روانی دنبالمه کمکم کنین
صدای نعره مرد از پشتش شنید و بعد صدای قدم های محکماظ از پشتش بلند شد.
نا امیدی به عمق وجودش نفوذ کرده بود و احساس میکرد عزراییل همپاش قدم برمیداره.
دخترک در عمق نت امیدی بود که پرتوی امید توی قلبش جوونه زد وقتی متوجه شد یکی از پلیس ها با تعجب به سمت اون مرد خیره شده.
پلیس به یکی از همکارانش چیزی گفت
-اون مرد سیاه پوش رو میبینین؟ مشکوکه میرم یه بررسی کنم یکیتون همراهم بیاد
البته که ات هیچیز نشنید و فقط خوشحال شد که دو پلیس به سمتش قدم برمیدارن.
به پشتش نگاه کرد ، مرد سیاه پوش با رنگ قرمز تزیین شده بود و خون ابرو های مشکی رنگش رو زینت داد نبود و به رنگ قرمز درآورده بود.
هنگامی که پلیس ها به سمتشون قدم برداشتند مرد سیاه پوش اندکی ایستاد و سپس مثل شبح ناپدید شد ، احتمال داشت توی یکی از کوچه های خفناک و تنگ مخفی شده باشه.
اما ات فکر میکرد هنوز در امنیت نیست و به دویدن ادامه داد البته با سرعت کمتر که به جسمی عضله ای برخورد کرد.
یکمی عقب رفت و متوجه شد به یکی از پلیس ها برخورد کرده .
-حالتون خوبه خانم؟
یکی از پلیس ها با لحن سوالی از آن جویای حالش شد
ات با ترس سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
-این وقت شب بیرون چیکار میکنین؟
ات با ترس سعی کرد فقط کمی از داستان رو تعریف کنه که میخواسته به هتل بره تا چند شبی اونجا اقامت کنه...
مشغول توضیح بود که صدای پیامکش بلند شد... به صفحه کوشی نگاه کرد... پدرش بود که توی پیام نسبتا بلند به پیام قبلیش پاسخ داده بود
-سلام دختر عزیزم، حالت خوبه؟ گیر کردی؟ اون عوضی چطور تونست این رفتار گستاخانه رو باهات بکنه که تو رو تو این وضعیت بزاره؟
ات مشغول خواندن پیام بود که با رسیدن به این قسمت پوزخندی گوشه لب هاش نشست. پدرت هنوز خبر نداشت لباس سفید رنگ عروسش رو با خون بدنش پر کرد.... افکار بد توی ذهنش پخش شده بود و بیخیال افکارش شروع به خواندن پیام کرد
-مطمئن باش یکم دیگه تورو از این زندان کوفتی که به خاطر من اسیرش شدی نجات میدم دختر کوچولوی بابا
پایین پیام یا واریزی بود که برای ۱ هفته هتل بودن کفایت میکرد.
شرط بعدی؟
۲۰ لایک
۵ بازنشر
با اینکه باز نشر قبلی به ۵ نرسید و اینسری ببینم چجور حمایت میشه💜
پارت:³²
مرد متعجب نگاهی به کفش هاش انداخت و به تعجب جواب داد
-۴۰
مرد وقتی هنوز تعجب کرده بود آن دستش و به پشت برد و بلاخره به تیکه سنگ کنار درخت پیدا کرد و اونو تو مشتش گرفت.
مرد سیاه پوش پس از جواب دادن نزدیک تر اومد ، ات سنگ رو بلند کرد و به پشتش برد و با قدرت تمام سمت سر مرد پرت کرد و درحالی که از زمین با فشار دست هاش به سمت زمین بلند میشد به سمت پلیس ها دوید و جیغ کشید
ات : یه روانی دنبالمه کمکم کنین
صدای نعره مرد از پشتش شنید و بعد صدای قدم های محکماظ از پشتش بلند شد.
نا امیدی به عمق وجودش نفوذ کرده بود و احساس میکرد عزراییل همپاش قدم برمیداره.
دخترک در عمق نت امیدی بود که پرتوی امید توی قلبش جوونه زد وقتی متوجه شد یکی از پلیس ها با تعجب به سمت اون مرد خیره شده.
پلیس به یکی از همکارانش چیزی گفت
-اون مرد سیاه پوش رو میبینین؟ مشکوکه میرم یه بررسی کنم یکیتون همراهم بیاد
البته که ات هیچیز نشنید و فقط خوشحال شد که دو پلیس به سمتش قدم برمیدارن.
به پشتش نگاه کرد ، مرد سیاه پوش با رنگ قرمز تزیین شده بود و خون ابرو های مشکی رنگش رو زینت داد نبود و به رنگ قرمز درآورده بود.
هنگامی که پلیس ها به سمتشون قدم برداشتند مرد سیاه پوش اندکی ایستاد و سپس مثل شبح ناپدید شد ، احتمال داشت توی یکی از کوچه های خفناک و تنگ مخفی شده باشه.
اما ات فکر میکرد هنوز در امنیت نیست و به دویدن ادامه داد البته با سرعت کمتر که به جسمی عضله ای برخورد کرد.
یکمی عقب رفت و متوجه شد به یکی از پلیس ها برخورد کرده .
-حالتون خوبه خانم؟
یکی از پلیس ها با لحن سوالی از آن جویای حالش شد
ات با ترس سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
-این وقت شب بیرون چیکار میکنین؟
ات با ترس سعی کرد فقط کمی از داستان رو تعریف کنه که میخواسته به هتل بره تا چند شبی اونجا اقامت کنه...
مشغول توضیح بود که صدای پیامکش بلند شد... به صفحه کوشی نگاه کرد... پدرش بود که توی پیام نسبتا بلند به پیام قبلیش پاسخ داده بود
-سلام دختر عزیزم، حالت خوبه؟ گیر کردی؟ اون عوضی چطور تونست این رفتار گستاخانه رو باهات بکنه که تو رو تو این وضعیت بزاره؟
ات مشغول خواندن پیام بود که با رسیدن به این قسمت پوزخندی گوشه لب هاش نشست. پدرت هنوز خبر نداشت لباس سفید رنگ عروسش رو با خون بدنش پر کرد.... افکار بد توی ذهنش پخش شده بود و بیخیال افکارش شروع به خواندن پیام کرد
-مطمئن باش یکم دیگه تورو از این زندان کوفتی که به خاطر من اسیرش شدی نجات میدم دختر کوچولوی بابا
پایین پیام یا واریزی بود که برای ۱ هفته هتل بودن کفایت میکرد.
شرط بعدی؟
۲۰ لایک
۵ بازنشر
با اینکه باز نشر قبلی به ۵ نرسید و اینسری ببینم چجور حمایت میشه💜
- ۶.۳k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط