پاییز فصل مورده علاقه امه
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
پاییز فصل مورده علاقه امه،
چون همه چی خیلی قشنگ و خاص میشه،
یا بهتره بگم منو یاد فرد مورد علاقه ام می ندازه.....
باد خنک موهام و نوازش میکرد.
بعد از حدود ۵۰ دقیقه رسیدیم.
اکثرا ۳۰ مین بیشتر از خونه ی ما تا فرودگاه فاصله نبود ولی خب درگیر ترافیک شدیم.
وای که چقدر از ترافیک حالم بهم میخوره.
اینقدر بهم میخوره که اصلا اندازه نداره.
سردرد افتضاحی میاره جوری که میخوام گریه کنم.
راننده ماشین و توی پارکینگ فرودگاه پارک کرد و بادیگارد ها در رو واسه ام باز کردن.
یه BMW مشکی دیگه ام پشتمون حرکت میکرد تا ما رو اسکورت کنه.
فک کنم توش چهارتا بادیگارد عه.
با دیدن مرد های گنده سیاه پوش دورم مطمئن شدم چهارتان.
هعییییییی چرا اینا باید اینقدر گنده باشن من اینقدر کوچولو؟
رسمش نیست بخدا.....
از ماشین پیاده شدم و درب پشت سرم بسته شد.
به سمت داخل فرودگاه رفتم.
آخیششششش چقدر خنکه کولر هاشون روشنه.
خب خب الان باید صبر کنم بیینم پرواز داداشی کی میشینه....
تصمیم دارم یه جوری بپرم بغلش که کمرش بشکنه.
یکسالی شده ندیدمش.
ای بی معرفتتتتتتتت،
بخش مربوط به ساعت نشستن پرواز هارو چک کردم.
یه ۵ دقیقه ی دیگه پروازش میشینه.
نگاهی به دور و اطرافم کردم که فهمیدم نگاه نصف سالن رو منه.
بله بله حق داشتن منم یکی با ۴ تا مرد غولپیکر وارد جایی میشد اینجوری نگاهش میکردم.
وای خیلی بده.....
آروم به سمت یکیشون اشاره کردم که بیاد طرفم.
بادیگارد: بله بانو؟
هه جو: بر و بچه هاتو بردار از فاصله دوررررررررر منو پوشش بدید، چون اصلا دنبال جلب توجه نیستم!
لحن ام جدی و محکم شد.
مثل مامانم.
مامان......
هر سری که بیشتر شبیهش میشم حس میکنم از خودم دور شدم.....
بادیگارد: بله خانم...اگر چیزی خواستید ما همین اطرافیم.
هه جو: متوجه شدم.
و بعد کم کم ازم دور شدن.
آخیشششششش یه نفس عمیق کشیدم.
حس میکنم بار اون همه چشم از رو دوشم برداشته شد.
چشم هایی که روم بود کم کم برداشته شدن.
یکی از صندلی های نزدیک و انتخاب کردم و نشستم روش.
۳ دقیقه.
گوشیم و روشن کردم و یکم توش دور زدم.
استرس دارم.
و دست هامم یخ کردن.
یکم راجب مدرسه ام سرچ کردم.
چیز خاصی راجبش نبود.
آها راستی یادم باشه برگشتی برم یونیفرم جدیدم و بگیرم.
۲ دقیقه.
هیچ خبری نبود.
مثل همیشه.
توی تیک تاک چندتا پست نگاه کردم و لایک کردم.
و در نهایت با دیدن ساعت گوشیم خاموشش کردم گذاشتم تو کیف ام.
وقتشه!
یکی از پشت میکروفون اعلام کرد که پرواز لندن به سئول نشسته،
وای وای واییییییییییییی بلخره!
بدو بدو رفتم طرف جایی که مسافرا به زودی ازش بیرون میومدن،
با ذوق نگاه میکردم،
الان که بیادددددددددددددد.
چندتا نفس عمیق کشیدم و تلاش کردم خودمو کنترل کنم،
تا اینکه بلخره مسافرا شروع کردن به وارد شدن داخل سالن فرودگاه،
به مشنبای توی دستم نگاه کردم،
توش دوتا بطری شیرکاکائو بود،
خوراکی موردعلاقه امه،
به بقیه نگاه کردم که با گل و چیز های خفن رفته بودن استقبال،
و منی که با دوتا شیر کاکائو رفته بودم استقبال داداشی که یک ساله ندیدمش،
هعییییییی،
به نظرم این سوپرایز بهتریه،
خب من همینم که هستم،
دوست دارم متفاوت باشم،
حتی تو این یکی!
دوباره نگاهم و دادم سمت مورد نظرم،
تک تک آدم های که بیرون میومدن و زیر نظر گرفتم،
تا اینکه بلخره اومد بیرون،
وای وای وای وای وای!
چقدر بزرگ شدههههههههههههههههههههههه،
چقدر عضله جدید ساختهههههههههههههههه،
چقدر گوگولی تر شدهههههههههههههه،
چقدر قد کشیدههههههههههههههههه،
یه بلوز سرمه ای با یه شلوار سفید پوشیده بود،
و چمدون سیاه چرخ دارش و با خودش میاورد،
وای خدایا،
چقدر واسه دیدنش دلم تنگ شده بود!
بدون توجه به تمام آدم هایی که دور و ورمون بودن جیغ بلندی کشیدم و دویدم طرفش!
هه جو: سونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ وووووووووووووووو جوووووووووووووووو ( قیافه هه جو:😃)
و بعد نگاهش برگشت طرف من.(قیافه وو جو:😲)
و بعد پریدم تو بغلشششششششششششش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم،
هه جو: اوپاااااااااااا بلخره اومدییییییییی،
لبخند خیلی بزرگی رو لبم بود و نزدیک بود گریه کنم،
یکم شک شده بود ولی خب براش عادی بود،
خواهرش همیشه اینقدر عجیب غریبه!
خنده ای کرد و محکم بغلم کرد،
وو جو: سلام خانم کوچولو،
سرم و از تو گردنش بیرون آوردم و تو چشماش نگاه کردم،
هه جو: نگاه کننننننننننننننن، سفید رفتی الان بُرُنز شدی!
خنده ی تو گلویی کرد،
وو جو: از دست تو! بعد یه سال منو دیدی اول چیزی که میگی اینه؟
خنده ای کردم و گفتم،
هه جو: نخیر اولین چیزی که گفتم این نبود مرد گنده!
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
پاییز فصل مورده علاقه امه،
چون همه چی خیلی قشنگ و خاص میشه،
یا بهتره بگم منو یاد فرد مورد علاقه ام می ندازه.....
باد خنک موهام و نوازش میکرد.
بعد از حدود ۵۰ دقیقه رسیدیم.
اکثرا ۳۰ مین بیشتر از خونه ی ما تا فرودگاه فاصله نبود ولی خب درگیر ترافیک شدیم.
وای که چقدر از ترافیک حالم بهم میخوره.
اینقدر بهم میخوره که اصلا اندازه نداره.
سردرد افتضاحی میاره جوری که میخوام گریه کنم.
راننده ماشین و توی پارکینگ فرودگاه پارک کرد و بادیگارد ها در رو واسه ام باز کردن.
یه BMW مشکی دیگه ام پشتمون حرکت میکرد تا ما رو اسکورت کنه.
فک کنم توش چهارتا بادیگارد عه.
با دیدن مرد های گنده سیاه پوش دورم مطمئن شدم چهارتان.
هعییییییی چرا اینا باید اینقدر گنده باشن من اینقدر کوچولو؟
رسمش نیست بخدا.....
از ماشین پیاده شدم و درب پشت سرم بسته شد.
به سمت داخل فرودگاه رفتم.
آخیششششش چقدر خنکه کولر هاشون روشنه.
خب خب الان باید صبر کنم بیینم پرواز داداشی کی میشینه....
تصمیم دارم یه جوری بپرم بغلش که کمرش بشکنه.
یکسالی شده ندیدمش.
ای بی معرفتتتتتتتت،
بخش مربوط به ساعت نشستن پرواز هارو چک کردم.
یه ۵ دقیقه ی دیگه پروازش میشینه.
نگاهی به دور و اطرافم کردم که فهمیدم نگاه نصف سالن رو منه.
بله بله حق داشتن منم یکی با ۴ تا مرد غولپیکر وارد جایی میشد اینجوری نگاهش میکردم.
وای خیلی بده.....
آروم به سمت یکیشون اشاره کردم که بیاد طرفم.
بادیگارد: بله بانو؟
هه جو: بر و بچه هاتو بردار از فاصله دوررررررررر منو پوشش بدید، چون اصلا دنبال جلب توجه نیستم!
لحن ام جدی و محکم شد.
مثل مامانم.
مامان......
هر سری که بیشتر شبیهش میشم حس میکنم از خودم دور شدم.....
بادیگارد: بله خانم...اگر چیزی خواستید ما همین اطرافیم.
هه جو: متوجه شدم.
و بعد کم کم ازم دور شدن.
آخیشششششش یه نفس عمیق کشیدم.
حس میکنم بار اون همه چشم از رو دوشم برداشته شد.
چشم هایی که روم بود کم کم برداشته شدن.
یکی از صندلی های نزدیک و انتخاب کردم و نشستم روش.
۳ دقیقه.
گوشیم و روشن کردم و یکم توش دور زدم.
استرس دارم.
و دست هامم یخ کردن.
یکم راجب مدرسه ام سرچ کردم.
چیز خاصی راجبش نبود.
آها راستی یادم باشه برگشتی برم یونیفرم جدیدم و بگیرم.
۲ دقیقه.
هیچ خبری نبود.
مثل همیشه.
توی تیک تاک چندتا پست نگاه کردم و لایک کردم.
و در نهایت با دیدن ساعت گوشیم خاموشش کردم گذاشتم تو کیف ام.
وقتشه!
یکی از پشت میکروفون اعلام کرد که پرواز لندن به سئول نشسته،
وای وای واییییییییییییی بلخره!
بدو بدو رفتم طرف جایی که مسافرا به زودی ازش بیرون میومدن،
با ذوق نگاه میکردم،
الان که بیادددددددددددددد.
چندتا نفس عمیق کشیدم و تلاش کردم خودمو کنترل کنم،
تا اینکه بلخره مسافرا شروع کردن به وارد شدن داخل سالن فرودگاه،
به مشنبای توی دستم نگاه کردم،
توش دوتا بطری شیرکاکائو بود،
خوراکی موردعلاقه امه،
به بقیه نگاه کردم که با گل و چیز های خفن رفته بودن استقبال،
و منی که با دوتا شیر کاکائو رفته بودم استقبال داداشی که یک ساله ندیدمش،
هعییییییی،
به نظرم این سوپرایز بهتریه،
خب من همینم که هستم،
دوست دارم متفاوت باشم،
حتی تو این یکی!
دوباره نگاهم و دادم سمت مورد نظرم،
تک تک آدم های که بیرون میومدن و زیر نظر گرفتم،
تا اینکه بلخره اومد بیرون،
وای وای وای وای وای!
چقدر بزرگ شدههههههههههههههههههههههه،
چقدر عضله جدید ساختهههههههههههههههه،
چقدر گوگولی تر شدهههههههههههههه،
چقدر قد کشیدههههههههههههههههه،
یه بلوز سرمه ای با یه شلوار سفید پوشیده بود،
و چمدون سیاه چرخ دارش و با خودش میاورد،
وای خدایا،
چقدر واسه دیدنش دلم تنگ شده بود!
بدون توجه به تمام آدم هایی که دور و ورمون بودن جیغ بلندی کشیدم و دویدم طرفش!
هه جو: سونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ وووووووووووووووو جوووووووووووووووو ( قیافه هه جو:😃)
و بعد نگاهش برگشت طرف من.(قیافه وو جو:😲)
و بعد پریدم تو بغلشششششششششششش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم،
هه جو: اوپاااااااااااا بلخره اومدییییییییی،
لبخند خیلی بزرگی رو لبم بود و نزدیک بود گریه کنم،
یکم شک شده بود ولی خب براش عادی بود،
خواهرش همیشه اینقدر عجیب غریبه!
خنده ای کرد و محکم بغلم کرد،
وو جو: سلام خانم کوچولو،
سرم و از تو گردنش بیرون آوردم و تو چشماش نگاه کردم،
هه جو: نگاه کننننننننننننننن، سفید رفتی الان بُرُنز شدی!
خنده ی تو گلویی کرد،
وو جو: از دست تو! بعد یه سال منو دیدی اول چیزی که میگی اینه؟
خنده ای کردم و گفتم،
هه جو: نخیر اولین چیزی که گفتم این نبود مرد گنده!
- ۲۲۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط