{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کل فرودگاه داشتن نگاهمون میکردن

𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓
کل فرودگاه داشتن نگاهمون میکردن،
و خب این سری اصلا اهمیت نداشت،
تنها چیزی که فعلا برام مهم بود فقط فقط وو جو بود،
فقط اون.....
یه بار دیگه محکم بغلش کردم و بعد گونه اش و بوسیدم،
در نهایت از بغلش پریدم پایین،
وو جو: هنوز هم یه جوری میپری بغل آدم که کمرش بشکنه!
هه جو:(خنده) تنها کسی که اینجوری میرم بغلش فقط خودتی!
وو جو پوکر نگاهم کرد و گفت،
وو جو: بله بله این واسه قبل از اینکه دوست پسر پیدا کنی، بعدش ببینم بازم این حرف و میزنی،
به شوخی زدم به شونه اش و گفتم،
هه جو: هیییییییی دوست پسر کجا بود؟ همون یکی و کم دارم!
خنده ی بمی کرد،
مشنبای شیر کاکائو رو گرفتم جلوش،
هه جود بفرمایید کادوی خوش آمد گویی خدمت شما!
و بعد یه لبخند گنده تحویلش دادم،
وو جو: ای وای مرسی خانم کوچولو!(خنده) تنها چیزی که دوست داشتم کادو بگیرم دقیقا همین شیر کاکائو از طرف تو بود،
و بعد موهام و نوازش کرد،
وو جو: نگاه کن نگاه کن چقدر قد کشیدی چقدر بزرگ شدی!
قیافه ی مغروری گرفتم و گفتم،
هه جو: بله دیگه یک سال میری پشت سرت هم نگاه نمیکنی همین میشه!
دستش و انداخت دور گردنم و گفت،
وو جو: خب دیگه! بلبل زبونی نکن خانم کوچولو!
بعد زد رو دماغم،
وو جو: بیا بریم تو راه شیرکاکائو بزنیم، باید بریم عمارت، خانم خانما منتظره!
منظورش مامانه،
آههههههه جدی؟
تازه داشتم حس میکنم یکم آزاد شدم.
هه جو:قبلش باید برم یونیفرم جدیدم بگیرم.
قیافه وو جو:🤨
وو جو: یونی فرم جدید؟؟ خبریه؟
درحالی که به سمت خروج حرکت میکردیم گفتم.
هه جو: آره مدرسه ام عوض کردم، بلخرهههههههههههه.
لبخندی زد و گفت
وو جو: جدی میگی؟ خانم خانما قبول کرد آزادت کنه؟
هه جو: اولش که گفت خودمم برگام ریخته بود یه لحظه فک کردم اشتباهی شنیدم ولی نه واقعا مدرسه ام و عوض کرد.
وو جو: وسط سال کار سختیه....ولی خب برات خوشحالم خانم کوچولو. حالا کدوم مدرسه میری؟
هه جو: وسط سال کدومه؟ تازه ۲ ماهه مدرسه ها باز شده....مدرسه ی هان اونجا ثبت نامم کرده.
وو جو یه لنگه از ابرو هاشو داد بالا و با لبخند کجی گفت
وو جو: عجب! پس رفتی اون مدرسه هه که آوازش تو کل کشور پیچیده؟ خب مشخصا خانم خانما یه پیشرفتی واسه خودش اونجا دیده که تو رو فرستاده!
سرم و با نشانه ی مثبت تکون دادم
هه جو: آره موافقم...ولی باز خیلی خوبه از اون مدرسه در به در خلاص شدم.
وو جو: برات خوشحالم خانم کوچولو.
لبخند زنان در بطری شیرکاکائو رو باز کردیم و خوردیم.
توی ماشین هم کلی راجب اتفاقات این یک سال باهم صحبت کردیم.
وای که چقدر دل تنگش بودم...
خیلی خوشحالم بلخره برگشته.
امیدوارم هیچ وقت دوباره نره.
ولی خب این خیالی بیش نیست....
بعد از گرفتن یونیفرمم برگشتیم عمارت.
همه خدمه به وو جو تعظیم کردن و با لبخند بهش خوش اومد گویی کردن.
مارک هم کلی بغلش کرد حتی گریه اش گرفت بنده خدا....
تا اینکه در نهایت به دیو بزرگ رسیدیم.
بالای پله ها وایساده بود و مارو رصد می‌کرد.
عینکش هنوز رو چشماش بود که نشون میداد هنوز داره کار میکنه.
و دست به سینه زل زده بود به وو جو.
وو جو تا مامان و دید وسایل هاشو سپرد به مارک و برگشت سمتش.
وو جو: سلام مادر(لبخند)
بله!
برادر عزیزم خیلی انسان خوش خنده ایه،
خیلی کم پیش میاد اخم کنه عصبی بشه یا بی حال و جدی باشه.
برعکس مادرمون....
خب یکم شبیه باباس...
ولی خب بابا هم مثل مامانه ولی با روحیه شادتر.
از همه شادتر تو این خانواده وو جو عه..
هعییییی...
باز خوبه بین ما اون یه نفر شاده...
مادر: سلام وو جو خوش اومدی!
لحنش جدی و محکم بود.
بدون هیچ ذره احساساتی...
ایش انگار نه انگار بچه اس اومده.
یکم ذوق کننننننننن زن سنگییییییی!
ادامه داد: یه دوش بگیر و خستگی در کن، وقتی پدرت اومد سر میز شام حرف می‌زنیم!
حالا راجب چی حرف میزنن؟
اقتصاد،پول، کارهای شرکت،وضعیت کشور،معامله هاشون و این جور چیز های حوصله سر بر.
که من اصلا تحمل ندارم اینجوری حوصله ام سر برههههههههههه.
ایش ایش.
وو جو: چشم.
و بعد خانم سنگی صدای تق تق کفش هاش توی سالن پیچید.
برگشت تو غار تنهاییش،
همون اتاق کارش و میگم.

پارت بعدی: فردا همین ساعت ها
دیدگاه ها (۰)

𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒پاییز فصل مورده علاقه امه،چون...

𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑لیوان و گرفت و به نفس رفت بال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط