و بعد رفت بالا
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔
و بعد رفت بالا.
هعیییییی.
نگاهی به دور و اطرافم انداختم.
فردا روز بزرگیه.
اولین روز توی مدرسه ی جدید ام!
یونیفرم جدیدم و دادم دست یکی از خدمه که اتو کنه ببره بذار تو کمدم.
بعدش هم رفتم داخل باغ.
اومممممم بوی گل ها بهترین چیز های دنیان.
یه قسمتی از باغ هست که گل های رز سرخ مثل دیواری بالا رفتن و یه مسیر خیلی زیبا به وجود آوردن.
انتهاش یه تاب جنگلی هست که به یکی از درخت های قدیمی باغ وصل شده.
محلیه که موقع بیکاری یا بی حوصلگی میرمه.
توی این مسیر خیلی ناز قدم گذاشتم.
وای خدایا خیلی نازن.
هیچ وقت برام تکراری نمیشه.
هه جو: گل های نازم......فردا روز خیلی بزرگی رو در پیش دارم....حسابی برام دعا کنید....امیدوارم خوب پیش بره....
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم.
هه جو: امیدوارم مامان این دفعه نقشه ای نداشته باشه....واقعا میخوام یه سال تحصیلی بدون مشکل داشته باشم.
میخوام از امسال لذت ببرم.
بعد از کمی مکث ادامه دادم
هه جو: پس حسابی مراقب امسالم باشید.
سپس به راه رفتن ادامه دادم.
گل ها در نبود وو جو تنها شنوندگانم هستند،
میدانید در برقرای ارتباط با دیگران زیاد خوب نیستم.
گل و گیاهان و برادرم تنها دوستام هستند.
خب دایره اجتمایی کوچکتر زندگی راحتر تر.
شعارم تر زندگی این است.
برخلاف مادرم که اعتقاد دارد باید با انسان های زیادی رفت و آمد کند و دوست های درست حسابی زیادی داشته باشد.
میگوید اینگونه نفوذ و قدرتش بیشتر است.
و این برای شرکت بسیار خوب است.
آهههههههه،
به هر حال با او مخالف ام.
و بدبختانه وو جو هم مانند او فکر میکند.
هعیییییی،
در نهایت به انتهای این مسیر رسیدم.
جایی که تاب زیبایم آنجاست.
لبخند ضعیفی بر لب میزنم و به سمت تاب حرکت میکنم.
به آرامی مینشینم رویش.
و شروع به تاب دادن خودم میکنم.
این درخت نیز جزئی از دوستانم است.
گاه به گاه می آیم و با او سخن میگویم.
هه جو: درخت عزیزم.....لطفا یه کاری کن وو جو دیگه هیچ وقت برنگرده خارج از کشور....بدون اون واقعا همه چی خیلی خفه کنندس......جدی دارم میگم خودت بهتر از همه میدونی.....
ماه امشب کامل است.
بزرگ و سفید و زیبا میان آسمان و شب چشمک میزند.
منظره آرامش بخشی است....
و امیدوارم آرامش بخش نیز بماند.
واقعا امیدوارم......
هه جو: راستش از رفتار خانمسنگی هم خسته ام....اگه کار سختی نیست اونم تبدیل کن به یه سنگ شاید اینجوری بهتر شدد....
کمی تاب میخورم.
با درخت حرف میزنم.
با گل ها حرف میزنم.
آسمان شب را تماشا کردم.
پروانه ها را تماشا کردم.
چندین تا کفش دوزک گرفتم.
و روی چمن های نم دار دراز کشیدم.
کمی هم به آجوشی در حرص درختان کمک کردم.
بقیه شب را هم....
منظورم پس از شام است.
با وو جو گذراندم.
خوب بود.
کلی حرف زدیم.
من از اینجا گفتم و او از آنجا.
تا اینکه درنهایت تصمیم گرفت مرا تا اتاقم همراهی کند چون باور داشت نباید دیر بخوابم زیرا فردا مدرسه دارم.
وو جو: هی خانم کوچولو پیشنهاد میکنم چندتا دوست پیدا کنی....میدونی ایده ی بدی نیست!
هه جو: ممنون بابت نظرت ولی خب افتضاحه......
لبخندی زد.
وو جو: نه افتضاح نیست چون دیگه باید کم کم وارد این جامعه ی ..... افتضاح به قول خودمون وارد بشی...پس تلاش کن.
هه جو: اوپا، بهت قول میدم هیچ کس اونقدر ..... اوففففف
حرف را کامل کرد.
وو جو: اونقدر خاص نیست که تورو درک کنه نه؟
هه جو: اوهوم.
وو جو: خب اشتباه میکنی آدم های خاص تو دنیا پیدا میشن....بنظرم بگرد...مطمئنا یکیشون و پیدا میکنی...
هه جو: نصیحت های بابابزرگیت تموم شد؟
خنده ی بمی کرد.
وو جو: آره تموم شد.
هه جو: خب پس داداش گلم برو بگیر بخواب خسته ای منم فردا روز بزرگی در پیش دارم....
و بعد آرام زدم پشتش.
بوسه ای روی پیشانی ام گذاشت.
وو جو: موفق باشی خانم کوچولو، خواب های خوب ببینی.
قیافه وو جو:😄
هه جو:(لبخند) توهم همینطور.
سپس آرام روی دماغم زد و بلند زنان در راه رو دور شد....
منم وارد اتاق شدم و در شب سرم بستم.
لباسم و با یه لباس راحت عوض کردم و بعد از کوک کردن آلارمم رو تخت ولو شدم....
و بعد چشمام کم کم سیاهیی رفت....
خوشگلت ببخشید امشب فقط میتونم همین یکی و بزارم. فردا بیشتر میذارم.
حمایت يادتون نره🩷
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔
و بعد رفت بالا.
هعیییییی.
نگاهی به دور و اطرافم انداختم.
فردا روز بزرگیه.
اولین روز توی مدرسه ی جدید ام!
یونیفرم جدیدم و دادم دست یکی از خدمه که اتو کنه ببره بذار تو کمدم.
بعدش هم رفتم داخل باغ.
اومممممم بوی گل ها بهترین چیز های دنیان.
یه قسمتی از باغ هست که گل های رز سرخ مثل دیواری بالا رفتن و یه مسیر خیلی زیبا به وجود آوردن.
انتهاش یه تاب جنگلی هست که به یکی از درخت های قدیمی باغ وصل شده.
محلیه که موقع بیکاری یا بی حوصلگی میرمه.
توی این مسیر خیلی ناز قدم گذاشتم.
وای خدایا خیلی نازن.
هیچ وقت برام تکراری نمیشه.
هه جو: گل های نازم......فردا روز خیلی بزرگی رو در پیش دارم....حسابی برام دعا کنید....امیدوارم خوب پیش بره....
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم.
هه جو: امیدوارم مامان این دفعه نقشه ای نداشته باشه....واقعا میخوام یه سال تحصیلی بدون مشکل داشته باشم.
میخوام از امسال لذت ببرم.
بعد از کمی مکث ادامه دادم
هه جو: پس حسابی مراقب امسالم باشید.
سپس به راه رفتن ادامه دادم.
گل ها در نبود وو جو تنها شنوندگانم هستند،
میدانید در برقرای ارتباط با دیگران زیاد خوب نیستم.
گل و گیاهان و برادرم تنها دوستام هستند.
خب دایره اجتمایی کوچکتر زندگی راحتر تر.
شعارم تر زندگی این است.
برخلاف مادرم که اعتقاد دارد باید با انسان های زیادی رفت و آمد کند و دوست های درست حسابی زیادی داشته باشد.
میگوید اینگونه نفوذ و قدرتش بیشتر است.
و این برای شرکت بسیار خوب است.
آهههههههه،
به هر حال با او مخالف ام.
و بدبختانه وو جو هم مانند او فکر میکند.
هعیییییی،
در نهایت به انتهای این مسیر رسیدم.
جایی که تاب زیبایم آنجاست.
لبخند ضعیفی بر لب میزنم و به سمت تاب حرکت میکنم.
به آرامی مینشینم رویش.
و شروع به تاب دادن خودم میکنم.
این درخت نیز جزئی از دوستانم است.
گاه به گاه می آیم و با او سخن میگویم.
هه جو: درخت عزیزم.....لطفا یه کاری کن وو جو دیگه هیچ وقت برنگرده خارج از کشور....بدون اون واقعا همه چی خیلی خفه کنندس......جدی دارم میگم خودت بهتر از همه میدونی.....
ماه امشب کامل است.
بزرگ و سفید و زیبا میان آسمان و شب چشمک میزند.
منظره آرامش بخشی است....
و امیدوارم آرامش بخش نیز بماند.
واقعا امیدوارم......
هه جو: راستش از رفتار خانمسنگی هم خسته ام....اگه کار سختی نیست اونم تبدیل کن به یه سنگ شاید اینجوری بهتر شدد....
کمی تاب میخورم.
با درخت حرف میزنم.
با گل ها حرف میزنم.
آسمان شب را تماشا کردم.
پروانه ها را تماشا کردم.
چندین تا کفش دوزک گرفتم.
و روی چمن های نم دار دراز کشیدم.
کمی هم به آجوشی در حرص درختان کمک کردم.
بقیه شب را هم....
منظورم پس از شام است.
با وو جو گذراندم.
خوب بود.
کلی حرف زدیم.
من از اینجا گفتم و او از آنجا.
تا اینکه درنهایت تصمیم گرفت مرا تا اتاقم همراهی کند چون باور داشت نباید دیر بخوابم زیرا فردا مدرسه دارم.
وو جو: هی خانم کوچولو پیشنهاد میکنم چندتا دوست پیدا کنی....میدونی ایده ی بدی نیست!
هه جو: ممنون بابت نظرت ولی خب افتضاحه......
لبخندی زد.
وو جو: نه افتضاح نیست چون دیگه باید کم کم وارد این جامعه ی ..... افتضاح به قول خودمون وارد بشی...پس تلاش کن.
هه جو: اوپا، بهت قول میدم هیچ کس اونقدر ..... اوففففف
حرف را کامل کرد.
وو جو: اونقدر خاص نیست که تورو درک کنه نه؟
هه جو: اوهوم.
وو جو: خب اشتباه میکنی آدم های خاص تو دنیا پیدا میشن....بنظرم بگرد...مطمئنا یکیشون و پیدا میکنی...
هه جو: نصیحت های بابابزرگیت تموم شد؟
خنده ی بمی کرد.
وو جو: آره تموم شد.
هه جو: خب پس داداش گلم برو بگیر بخواب خسته ای منم فردا روز بزرگی در پیش دارم....
و بعد آرام زدم پشتش.
بوسه ای روی پیشانی ام گذاشت.
وو جو: موفق باشی خانم کوچولو، خواب های خوب ببینی.
قیافه وو جو:😄
هه جو:(لبخند) توهم همینطور.
سپس آرام روی دماغم زد و بلند زنان در راه رو دور شد....
منم وارد اتاق شدم و در شب سرم بستم.
لباسم و با یه لباس راحت عوض کردم و بعد از کوک کردن آلارمم رو تخت ولو شدم....
و بعد چشمام کم کم سیاهیی رفت....
خوشگلت ببخشید امشب فقط میتونم همین یکی و بزارم. فردا بیشتر میذارم.
حمایت يادتون نره🩷
- ۲۹۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط