لیوان و گرفت و به نفس رفت بالا
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑
لیوان و گرفت و به نفس رفت بالا.
چندتا نفس عمیق هم کشید که رنگش به حالت عادی برگشت.
وای خداروشکر.
هه جو: غلط کردم بخدا دیگه تکرار نمیشه.
مارک دست هامو با حالت پدرانه ای گرفت و لبخندی زد.
مارک: بانوی من توروخدا یکم با وقار باشید سال بعد ۱۸ سالنون میشه دیگه خانم بزرگی میشید. الان هم لطفا به عنوان تنبیه خودتون اتاقتون و تمیز کنید. خدمتکارا گناه دارن.
سرم و با حالت معنا داری تکون دادم.
هه جو: باشه باشه. قول میدم. میتونی بری.
سری تکون داد و از اتاق خارج شد.
یا خدا،
باز جای شکر داره هنوز زنده ام!
نفس کلافه ای کشیدم و به اتاقم که از شدت خوشحالی زده بودم ترکونده بودمش نگاه کردم،
خب خب ابتدا لباس هایی که از آجوشی کش رفته بودم و بهش پس دادم،
یه بطری شیرکاکائو هم براش بردم به عنوان تشکر،
بعدش لباس هامو مرتب کردم،
وسایل هارو گذاشتم سر جاش،
یه جارو خیلی کوتاه هم کشیدم،
حله دیگه مرتب شد!
امشب اوپا میاد خونه....دلم خیلی براش تنگ شده،
مشکل اینجا وو جو ۲۵ سالشه و به عنوان وارث امپراطوری که مامانم ساخته اصلا وقت نمیکنه خونه باشه،
لندن دانشگاه میره و کارهای مربوط به شعبه ی شرکتمون که اونجاس و انجام میده.
اونجا مدیرعامله،
و اینکه آزادش کردننننننننننننننننننن از دانشگاه بهش مرخصی تشویقی دادن،
مامان هم اجازه داد ۳ روزی پاشه بیاد اینجا،
به سوی وطن،
و امشب میرسه،
عین چی ذوق دارم براش،
خودم میخوام برم فرودگاه دنبالش ذوق زدش کنم،
تنها کسی که تو این خانواده منو درک میکنه فقط اونه.....
خب خب امشب بی نظیره،
هم داداشی میاد خونه هم میرم مدرسه جدید،
خب کم کم باید برم،
موهام و باز کردم و شونه کردم،
گذاشتم باز باشه حوصله ندارم ببندم،
یه کیف ست لباس های تنم برداشتم و گوشی و کیف پولم با یه شوکر برقی و گذاشتم توش.
یه ساعت انداختم و یه نگاهی به خودم تو آینه کردم،
بعدش از اتاقم خارج شدم،
خواستم از پله ها برم پایین که با صدایی دو متر پریدم بالا،
مارک:جایی تشریف میبرید؟
هه جو: یا ابلفضلللللللللللللللللللللللللللللللللل!
مارک از توی تاریکی خیلی ترسناک زل زده بود به من،
خدایا خدایا لطفا منو نخوره،
هه جو: دارم میرم فرودگاه....میخوام برم دنبال اوپا،
مارک:اوه بله اطلاع دارم....اتاقتون مرتبه دیگه؟
هه جو: بله بله،
مارک:خیله خب.....
بعد یهوو خیلی گوگولی شد،
مارک:- برید برید بانو خوشبگذره،
لبخندی زدم و پله هارو دوتا یکی رفتم پایین،
مثل همیشه جز تعداد کمی خدمتکار کسی نیست.
رفتم بیرون توی باغ،
ساعت تقریبا ۱۹ بود،
ساعت ۲۰ پروازش میشست توی فرودگاه،
راننده BMW دم در منتظرم بود،
مثل همیشه مشکی!
رفتم و سوار ماشین شدم،
و بعد کم کم شروع به حرکت کرد،
شیشه رو دادم پایین،
یه روزی هم میرسه که منم از این عمارت بزرگ فرار میکنم،
میرم مثل اوپا زندگی خودمو میسازم،
هعییییییی چه باد خنکی،
الان توی ماه دوم پاییز بودیم و هوا داشت کم کم سرد میشد،
منتظر حمایت های خوشگلتون هستم🍓
فردا هم پارت داریم همین ساعت ها
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑
لیوان و گرفت و به نفس رفت بالا.
چندتا نفس عمیق هم کشید که رنگش به حالت عادی برگشت.
وای خداروشکر.
هه جو: غلط کردم بخدا دیگه تکرار نمیشه.
مارک دست هامو با حالت پدرانه ای گرفت و لبخندی زد.
مارک: بانوی من توروخدا یکم با وقار باشید سال بعد ۱۸ سالنون میشه دیگه خانم بزرگی میشید. الان هم لطفا به عنوان تنبیه خودتون اتاقتون و تمیز کنید. خدمتکارا گناه دارن.
سرم و با حالت معنا داری تکون دادم.
هه جو: باشه باشه. قول میدم. میتونی بری.
سری تکون داد و از اتاق خارج شد.
یا خدا،
باز جای شکر داره هنوز زنده ام!
نفس کلافه ای کشیدم و به اتاقم که از شدت خوشحالی زده بودم ترکونده بودمش نگاه کردم،
خب خب ابتدا لباس هایی که از آجوشی کش رفته بودم و بهش پس دادم،
یه بطری شیرکاکائو هم براش بردم به عنوان تشکر،
بعدش لباس هامو مرتب کردم،
وسایل هارو گذاشتم سر جاش،
یه جارو خیلی کوتاه هم کشیدم،
حله دیگه مرتب شد!
امشب اوپا میاد خونه....دلم خیلی براش تنگ شده،
مشکل اینجا وو جو ۲۵ سالشه و به عنوان وارث امپراطوری که مامانم ساخته اصلا وقت نمیکنه خونه باشه،
لندن دانشگاه میره و کارهای مربوط به شعبه ی شرکتمون که اونجاس و انجام میده.
اونجا مدیرعامله،
و اینکه آزادش کردننننننننننننننننننن از دانشگاه بهش مرخصی تشویقی دادن،
مامان هم اجازه داد ۳ روزی پاشه بیاد اینجا،
به سوی وطن،
و امشب میرسه،
عین چی ذوق دارم براش،
خودم میخوام برم فرودگاه دنبالش ذوق زدش کنم،
تنها کسی که تو این خانواده منو درک میکنه فقط اونه.....
خب خب امشب بی نظیره،
هم داداشی میاد خونه هم میرم مدرسه جدید،
خب کم کم باید برم،
موهام و باز کردم و شونه کردم،
گذاشتم باز باشه حوصله ندارم ببندم،
یه کیف ست لباس های تنم برداشتم و گوشی و کیف پولم با یه شوکر برقی و گذاشتم توش.
یه ساعت انداختم و یه نگاهی به خودم تو آینه کردم،
بعدش از اتاقم خارج شدم،
خواستم از پله ها برم پایین که با صدایی دو متر پریدم بالا،
مارک:جایی تشریف میبرید؟
هه جو: یا ابلفضلللللللللللللللللللللللللللللللللل!
مارک از توی تاریکی خیلی ترسناک زل زده بود به من،
خدایا خدایا لطفا منو نخوره،
هه جو: دارم میرم فرودگاه....میخوام برم دنبال اوپا،
مارک:اوه بله اطلاع دارم....اتاقتون مرتبه دیگه؟
هه جو: بله بله،
مارک:خیله خب.....
بعد یهوو خیلی گوگولی شد،
مارک:- برید برید بانو خوشبگذره،
لبخندی زدم و پله هارو دوتا یکی رفتم پایین،
مثل همیشه جز تعداد کمی خدمتکار کسی نیست.
رفتم بیرون توی باغ،
ساعت تقریبا ۱۹ بود،
ساعت ۲۰ پروازش میشست توی فرودگاه،
راننده BMW دم در منتظرم بود،
مثل همیشه مشکی!
رفتم و سوار ماشین شدم،
و بعد کم کم شروع به حرکت کرد،
شیشه رو دادم پایین،
یه روزی هم میرسه که منم از این عمارت بزرگ فرار میکنم،
میرم مثل اوپا زندگی خودمو میسازم،
هعییییییی چه باد خنکی،
الان توی ماه دوم پاییز بودیم و هوا داشت کم کم سرد میشد،
منتظر حمایت های خوشگلتون هستم🍓
فردا هم پارت داریم همین ساعت ها
- ۲۶۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط