{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراولمنمیکنی

#چرا_ولم_نمیکنی


#part5



یک هفته بعد.

هیونجین دیر نیامد.
زود هم نیامد.
دقیقاً سر ساعت.

کنترل. همیشه کنترل.

وقتی وارد اتاق شد، ظاهرش مثل همیشه بی‌نقص بود. کت مشکی، موهای مرتب، نگاه خونسرد. اما این بار چیزی فرق داشت. انگار انرژی‌ای که قبلاً حالت تدافعی داشت، حالا بیشتر شبیه تمرکز بود.

فلیکس متوجه شد.

«خوش اومدید، آقای هوانگ.»

هیونجین نشست.
این بار دست به سینه نبود.

«فکر کردم درباره‌ی چیزی که گفتم… توضیح بدم.»
صاف و مستقیم. بدون مقدمه‌ی اضافی.

فلیکس فقط سر تکان داد. اجازه داد ادامه بدهد.

هیونجین چند ثانیه سکوت کرد.
نه از سر مقاومت—از سر مرتب کردن افکار.

«اون آدم… می‌دونست چطور ذهن من کار می‌کنه. می‌دونست نقطه‌ضعفم چیه. من معمولاً فاصله نگه می‌دارم، ولی اون… صبور بود. آروم. طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ عجله‌ای برای نزدیک شدن نداره.»

لبخند کوتاهی زد. تلخ.

«و من اشتباه کردم فکر کردم این یعنی امنه.»

فلیکس پرسید: «چی شد بعدش؟»

هیونجین نگاهش را به زمین دوخت.

«یه روز فهمیدم تمام حرف‌هام، تمام شک‌هام، حتی ترس‌هام… موضوع بحث یه جمع دیگه بوده.»
صدایش تغییر نکرد.
اما انگشتانش آرام روی دسته‌ی صندلی فشار آوردند.
«من پروژه نبودم. من سرگرمی بودم.»

اتاق ساکت شد.

فلیکس آهسته گفت: «تحقیر شدید.»

هیونجین فوراً نگاهش کرد.
این بار برق خطر در چشمش بود.

«نه.»
مکث.
«من ساده بودم.»

«بین ساده بودن و اعتماد کردن فرق هست.» فلیکس آرام گفت.

«برای نتیجه‌ش فرقی نداره.»

و این جمله… دقیق، حساب‌شده، مثل خودِ هیونجین بود.

فلیکس کمی جلوتر خم شد.

«بعد از اون چی کار کردید؟»

«ارتقا پیدا کردم.»
بی‌درنگ جواب داد.
«کارم رو جدی‌تر گرفتم. حلقه‌ی آدم‌هام رو کوچیک‌تر کردم. احساساتم رو… مدیریت کردم.»

«مدیریت یا سرکوب؟»

هیونجین برای اولین بار مکث طولانی کرد.

و آن مکث، از هر اعترافی بلندتر بود.

«وقتی آدم چیزی رو خاموش می‌کنه…» فلیکس ادامه داد، «معمولاً خاموش نمی‌شه. فقط صداش عوض می‌شه. شاید به شکل خستگی برگرده. یا بی‌خوابی. یا اون حس پوچی‌ای که گفتید.»

چشم‌های هیونجین کمی باریک شد.

«شما زیادی می‌فهمید، دکتر.»

فلیکس لبخند کمرنگی زد.
«شما زیادی پنهان می‌کنید.»

چند ثانیه سکوت بین‌شان رد و بدل شد.
نه خصمانه.
نه راحت.
چیزی بین این دو.

هیونجین آرام گفت:
«بدترین قسمتش این نبود که بهم خیانت شد.»

فلیکس منتظر ماند.

«بدترین قسمتش این بود که بعدش هنوز دلم می‌خواست برگرده.»

و این جمله…
بالاخره غرور را کنار زد.

نه کامل.
اما به اندازه‌ای که حقیقت نفس بکشد.

فلیکس نرم گفت:
«این به معنی ضعف نیست. به معنی وابستگی انسانی‌ست. مغز ما حتی به کسی که بهمون آسیب زده هم می‌تونه عادت کنه.»

هیونجین خیره نگاهش کرد.
طولانی.

«پس راه حل چیه؟ حافظه‌مو پاک کنم؟»

«نه.»
فلیکس آرام گفت.
«خودتون رو بابت اون احساس تنبیه نکنید.»

و این جمله… مستقیم به قلب مسئله خورد.

چون هیونجین سال‌ها بود داشت خودش را بابت یک بار آسیب‌پذیر بودن مجازات می‌کرد.

او آهسته گفت:
«من نمی‌خوام دوباره اون آدم باشم.»

فلیکس پاسخ داد:
«شاید لازم نیست همون آدم باشید. شاید فقط باید نسخه‌ای باشید که یاد گرفته… اما هنوز حس می‌کنه.»

هیونجین نگاهش را برنداشت.

و برای اولین بار، در آن نگاه چیزی شبیه احترام دیده می‌شد.

نه به عنوان پزشک.
به عنوان کسی که توانسته بود بدون ترحم، بدون فشار، حقیقت را ببیند.

جلسه تمام شد.

اما وقتی هیونجین در را باز کرد، مکث کرد.

برگشت.

«دکتر.»

فلیکس سر بلند کرد.

«اگر اون پنجره رو باز کنم… تضمینی هست دوباره سقوط نکنم؟»

فلیکس بدون تردید گفت:
«نه.»

مکث.

«ولی این بار تنها سقوط نمی‌کنید.»

چند ثانیه سکوت.

هیونجین چیزی نگفت.
اما وقتی رفت، قدم‌هایش دیگر شبیه فرار نبود.

---
دیدگاه ها (۰)

#چرا_ولم_نمیکنی #part4هیونجین هنوز به کلمه‌ی «پنجره» فکر می‌...

مافیایه عشق P:33هیونجین با تکان ریز فلیکس داخل بغلش بیدار شد...

مافیایه عشق P:24دستش رو سمت فلیکس برد و موهای بلندش که روی ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط