پشت لبخند جیمین
پشت لبخند جیمین
پارت پنجم
روز بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشتم، جیمین از همون اول صبح عجیب ساکت بود.
نه طبق معمول شوخی میکرد، نه سعی میکرد منو اذیت کنه.
و بدتر از همه...
تقریباً تمام مدت از نگاهم فرار میکرد.
جلوی اتاق تمرین ایستاده بودم و برنامهی امروز رو چک میکردم که در باز شد.
سرمو بالا آوردم.
جیمین بود.
ا.ت : صبح بخیر.
جیمین : صبح بخیر.
همین.
فقط همین.
با تعجب نگاش کردم.
ا.ت : حالت خوبه؟
جیمین چند لحظه مکث کرد.
جیمین : آره.
ا.ت : جیمین.
سرشو بالا آورد.
جیمین : چی؟
ا.ت : منو نگاه کن و دوباره بگو حالت خوبه.
چند ثانیه مستقیم نگاهم کرد.
بعد یه لبخند خیلی کوچیک زد.
جیمین : زیادی خوب منو میشناسی برای کسی که تازه چند روزه مدیر برنامهمه.
ا.ت : پس یعنی حالم رو درست حدس زدم؟
لبخندش محو شد.
جیمین : شاید.
ا.ت : میخوای دربارهش حرف بزنی؟
جیمین چند لحظه به اطراف نگاه کرد و بعد آروم گفت:
جیمین : نه الان.
سرمو تکون دادم.
ا.ت : باشه. ولی وقتی خواستی حرف بزنی، من هستم.
جیمین برای چند لحظه فقط نگام کرد.
جیمین : همین که اینو میگی، خودش خیلیه.
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، یکی از کارکنان صداش زد.
جیمین با بیمیلی برگشت سمت من.
جیمین : بعداً میبینمت.
ا.ت : حتماً.
اما درست قبل از اینکه بره، گفتم:
ا.ت : جیمین؟
برگشت.
ا.ت : سعی نکن جلوی من وانمود کنی همهچیز خوبه.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
جیمین : باشه.
و رفت.
---
تمام روز حس میکردم یه چیزی بینمون فرق کرده.
نه به خاطر اینکه جیمین سرد شده بود...
بیشتر به خاطر اینکه انگار هر دومون از چیزی که بینمون در حال شکل گرفتن بود، میترسیدیم.
تا اینکه شب شد.
تقریباً همه از شرکت رفته بودن و من داشتم آخرین فایلها رو مرتب میکردم که متوجه شدم چراغ یکی از اتاقهای تمرین هنوز روشنه.
به ساعت نگاه کردم.
خیلی دیر شده بود.
آروم به سمت اتاق رفتم.
صدای موسیقی از پشت در میاومد.
چند ثانیه مکث کردم و بعد در زدم.
موسیقی قطع شد.
جیمین : بیا تو.
در رو باز کردم.
جیمین وسط اتاق ایستاده بود. موهاش به هم ریخته بود و از صورتش معلوم بود ساعتها تمرین کرده.
ا.ت : هنوز اینجایی؟
جیمین : تو هم هنوز اینجایی.
ا.ت : من کار داشتم.
جیمین با یه لبخند کمرنگ گفت:
جیمین : منم.
بهش نزدیکتر شدم.
ا.ت : داری از من فرار میکنی؟
لبخندش کامل محو شد.
جیمین : نه.
ا.ت : مطمئنی؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد نفس عمیقی کشید.
جیمین : راستش... نمیدونم.
ا.ت : یعنی چی نمیدونی؟
نگاهش رو به زمین دوخت.
جیمین : نمیدونم باید با این چیزی که بین ما داره اتفاق میافته چی کار کنم.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
ا.ت : جیمین...
جیمین : میدونم، میدونم. تو مدیر برنامهی منی و منم آرتیستت هستم.
سرشو بالا آورد و مستقیم نگاهم کرد.
جیمین : ولی هرچی بیشتر کنارتم، سختتر میتونم یادم بمونه که رابطهی ما فقط کاریه.
قلبم محکم کوبید.
ا.ت : پس برای همین امروز اینقدر عجیب بودی؟
جیمین یه خندهی کوتاه کرد.
جیمین : فکر کنم خیلی تابلو بودم.
ا.ت : یکم.
جیمین : فقط یکم؟
ا.ت : خب... خیلی.
این بار واقعاً خندید، ولی خیلی زود دوباره ساکت شد.
جیمین : ا.ت، من نمیخوام همهچیز رو خراب کنم.
ا.ت : کی گفته قراره خرابش کنی؟
با تعجب نگاهم کرد.
ا.ت : منم از اول سعی کردم همهچیز رو حرفهای نگه دارم.
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت : ولی انگار اونقدرها هم موفق نبودم.
چشمهای جیمین کمی گرد شد.
جیمین : یعنی...
لبخند کوچیکی زدم.
ا.ت : یعنی فکر نکن فقط خودت داری از یه مرز رد میشی.
چند ثانیه بینمون سکوت شد.
جیمین آروم چند قدم به سمتم اومد.
جیمین : پس... من تنها نیستم؟
ا.ت : نه.
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
جیمین : این بهترین خبریه که امروز شنیدم.
با خنده گفتم:
ا.ت : ولی زیادی ذوق نکن.
جیمین : دیر گفتی.
و برای اولین بار، اون فاصلهی عجیب بینمون از بین رفت.
هنوز نمیدونستیم قراره با این احساس چه کار کنیم.
هنوز کلی سؤال و نگرانی وجود داشت.
اما حداقل دیگه لازم نبود وانمود کنیم که هیچ اتفاقی بینمون نمیافته.
و شاید...
همین، شروع واقعی داستان ما بود. 🤍
حمایت کنیددددددددددددددد
فقط یه بازنشر لایک هم نه فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔😢
پارت پنجم
روز بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشتم، جیمین از همون اول صبح عجیب ساکت بود.
نه طبق معمول شوخی میکرد، نه سعی میکرد منو اذیت کنه.
و بدتر از همه...
تقریباً تمام مدت از نگاهم فرار میکرد.
جلوی اتاق تمرین ایستاده بودم و برنامهی امروز رو چک میکردم که در باز شد.
سرمو بالا آوردم.
جیمین بود.
ا.ت : صبح بخیر.
جیمین : صبح بخیر.
همین.
فقط همین.
با تعجب نگاش کردم.
ا.ت : حالت خوبه؟
جیمین چند لحظه مکث کرد.
جیمین : آره.
ا.ت : جیمین.
سرشو بالا آورد.
جیمین : چی؟
ا.ت : منو نگاه کن و دوباره بگو حالت خوبه.
چند ثانیه مستقیم نگاهم کرد.
بعد یه لبخند خیلی کوچیک زد.
جیمین : زیادی خوب منو میشناسی برای کسی که تازه چند روزه مدیر برنامهمه.
ا.ت : پس یعنی حالم رو درست حدس زدم؟
لبخندش محو شد.
جیمین : شاید.
ا.ت : میخوای دربارهش حرف بزنی؟
جیمین چند لحظه به اطراف نگاه کرد و بعد آروم گفت:
جیمین : نه الان.
سرمو تکون دادم.
ا.ت : باشه. ولی وقتی خواستی حرف بزنی، من هستم.
جیمین برای چند لحظه فقط نگام کرد.
جیمین : همین که اینو میگی، خودش خیلیه.
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، یکی از کارکنان صداش زد.
جیمین با بیمیلی برگشت سمت من.
جیمین : بعداً میبینمت.
ا.ت : حتماً.
اما درست قبل از اینکه بره، گفتم:
ا.ت : جیمین؟
برگشت.
ا.ت : سعی نکن جلوی من وانمود کنی همهچیز خوبه.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
جیمین : باشه.
و رفت.
---
تمام روز حس میکردم یه چیزی بینمون فرق کرده.
نه به خاطر اینکه جیمین سرد شده بود...
بیشتر به خاطر اینکه انگار هر دومون از چیزی که بینمون در حال شکل گرفتن بود، میترسیدیم.
تا اینکه شب شد.
تقریباً همه از شرکت رفته بودن و من داشتم آخرین فایلها رو مرتب میکردم که متوجه شدم چراغ یکی از اتاقهای تمرین هنوز روشنه.
به ساعت نگاه کردم.
خیلی دیر شده بود.
آروم به سمت اتاق رفتم.
صدای موسیقی از پشت در میاومد.
چند ثانیه مکث کردم و بعد در زدم.
موسیقی قطع شد.
جیمین : بیا تو.
در رو باز کردم.
جیمین وسط اتاق ایستاده بود. موهاش به هم ریخته بود و از صورتش معلوم بود ساعتها تمرین کرده.
ا.ت : هنوز اینجایی؟
جیمین : تو هم هنوز اینجایی.
ا.ت : من کار داشتم.
جیمین با یه لبخند کمرنگ گفت:
جیمین : منم.
بهش نزدیکتر شدم.
ا.ت : داری از من فرار میکنی؟
لبخندش کامل محو شد.
جیمین : نه.
ا.ت : مطمئنی؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد نفس عمیقی کشید.
جیمین : راستش... نمیدونم.
ا.ت : یعنی چی نمیدونی؟
نگاهش رو به زمین دوخت.
جیمین : نمیدونم باید با این چیزی که بین ما داره اتفاق میافته چی کار کنم.
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
ا.ت : جیمین...
جیمین : میدونم، میدونم. تو مدیر برنامهی منی و منم آرتیستت هستم.
سرشو بالا آورد و مستقیم نگاهم کرد.
جیمین : ولی هرچی بیشتر کنارتم، سختتر میتونم یادم بمونه که رابطهی ما فقط کاریه.
قلبم محکم کوبید.
ا.ت : پس برای همین امروز اینقدر عجیب بودی؟
جیمین یه خندهی کوتاه کرد.
جیمین : فکر کنم خیلی تابلو بودم.
ا.ت : یکم.
جیمین : فقط یکم؟
ا.ت : خب... خیلی.
این بار واقعاً خندید، ولی خیلی زود دوباره ساکت شد.
جیمین : ا.ت، من نمیخوام همهچیز رو خراب کنم.
ا.ت : کی گفته قراره خرابش کنی؟
با تعجب نگاهم کرد.
ا.ت : منم از اول سعی کردم همهچیز رو حرفهای نگه دارم.
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت : ولی انگار اونقدرها هم موفق نبودم.
چشمهای جیمین کمی گرد شد.
جیمین : یعنی...
لبخند کوچیکی زدم.
ا.ت : یعنی فکر نکن فقط خودت داری از یه مرز رد میشی.
چند ثانیه بینمون سکوت شد.
جیمین آروم چند قدم به سمتم اومد.
جیمین : پس... من تنها نیستم؟
ا.ت : نه.
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
جیمین : این بهترین خبریه که امروز شنیدم.
با خنده گفتم:
ا.ت : ولی زیادی ذوق نکن.
جیمین : دیر گفتی.
و برای اولین بار، اون فاصلهی عجیب بینمون از بین رفت.
هنوز نمیدونستیم قراره با این احساس چه کار کنیم.
هنوز کلی سؤال و نگرانی وجود داشت.
اما حداقل دیگه لازم نبود وانمود کنیم که هیچ اتفاقی بینمون نمیافته.
و شاید...
همین، شروع واقعی داستان ما بود. 🤍
حمایت کنیددددددددددددددد
فقط یه بازنشر لایک هم نه فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔😢
- ۸۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط