پشت لبخند جیمین
پشت لبخند جیمین
پارت دوم
بعد از اون برخورد عجیب توی راهرو، چند دقیقهای طول کشید تا بالاخره خودمو جمعوجور کنم و برم سمت اتاقی که قرار بود از امروز دفتر کارم باشه.
هنوز وسایلم رو کامل روی میز نچیده بودم که گوشیم زنگ خورد.
یکی از کارکنان شرکت بود.
ا.ت، جیمین تا ده دقیقه دیگه جلسه داره. لطفاً برنامهش رو چک کن و مطمئن شو همهچی آمادهست.
ا.ت : حتماً، ممنون که خبر دادید.
تماس رو قطع کردم و سریع فایل برنامهی امروز رو باز کردم.
اولین جلسه، بعد تمرین، بعد ضبط و آخر شب هم یه جلسهی کوتاه با تیم.
ا.ت : خب... به نظر میاد امروز قراره روز آرومی نباشه.
چند دقیقه بعد، با تبلت و چند تا برگه از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق تمرین رفتم.
قبل از اینکه در بزنم، چند ثانیه مکث کردم.
نمیدونم چرا، ولی یه حس عجیبی داشتم.
شاید چون قرار بود برای اولین بار واقعاً کارم رو با جیمین شروع کنم.
بالاخره در زدم.
جیمین : بفرمایید.
در رو باز کردم.
ا.ت : ببخشید که مزاحم میشم، جیمین. فقط اومدم برنامهی امروزتون رو باهاتون چک کنم.
جیمین که روی مبل نشسته بود، سرشو بالا آورد.
همین که منو دید، لبخند کوچیکی زد.
جیمین : مدیر برنامهم بالاخره رسید.
ا.ت : فکر کنم این اولین باره که از نظر رسمی میتونید اینو بگید.
جیمین خندید.
جیمین : پس از نظر غیررسمی چی؟
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت : از نظر غیررسمی هم... فکر کنم بهتره هنوز همون مدیر برنامه بمونم.
جیمین سرشو کمی کج کرد.
جیمین : خیلی رسمی هستید.
ا.ت : خب، طبیعیه. من اینجام که کارم رو درست انجام بدم.
جیمین : من که نگفتم کارتون رو انجام ندید.
ا.ت : پس مشکلی نیست.
برگهها رو روی میز گذاشتم و شروع کردم برنامهی روز رو توضیح دادن.
ا.ت : تا حدود بیست دقیقه دیگه جلسه دارید. بعد از اون مستقیم باید برید سالن تمرین. ساعت دو هم جلسهی ضبط داریم و—
جیمین : وایسا.
سرمو بالا آوردم.
ا.ت : بله؟
جیمین : همهی اینا برای امروزمه؟
ا.ت : بله.
جیمین با ناباوری به برنامه نگاه کرد.
جیمین : شما تازه مدیر برنامهی من شدید و همین روز اول میخواید منو بکشید؟
ناخواسته لبخند زدم.
ا.ت : این برنامه رو من تنظیم نکردم، جیمین.
جیمین : ولی الان دست شماست.
ا.ت : دقیقاً. و به همین دلیل باید به موقع توی جلسه باشید.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد یهو خندید.
جیمین : اوه... پس شما از اون مدیر برنامههای سختگیرید.
ا.ت : اگر منظورتون اینه که دوست ندارم آرتیستم دیر به جلسه برسه، بله.
جیمین : «آرتیستم»؟
برای اولین بار کمی دستپاچه شدم.
ا.ت : خب... منظورم از نظر کاری بود.
جیمین لبخندش عمیقتر شد.
جیمین : متوجه شدم.
ا.ت : خیلی خب، پس اگر آمادهاید—
جیمین : ا.ت؟
دوباره سمتش برگشتم.
ا.ت : بله؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
جیمین : لازم نیست اینقدر استرس داشته باشید.
چشمام کمی گرد شد.
ا.ت : من استرس ندارم.
جیمین : واقعاً؟
ا.ت : بله.
جیمین : پس چرا از وقتی اومدید توی اتاق، سه بار برگهها رو مرتب کردید؟
نگاهم به دستم افتاد.
واقعاً داشتم لبهی برگهها رو صاف میکردم.
ا.ت : عادت دارم همهچیز مرتب باشه.
جیمین : آها، پس اسمش عادته.
ا.ت : دقیقاً.
جیمین با خنده سرشو تکون داد.
جیمین : باشه، هرچی شما بگید.
چند دقیقه بعد، همراهش از اتاق بیرون اومدم.
همهچیز کاملاً عادی بود.
یا حداقل من فکر میکردم عادیه.
اما درست قبل از اینکه وارد اتاق جلسه بشیم، یکی از کارکنان با عجله سمت من اومد.
ا.ت! یه مشکل پیش اومده.
ا.ت : چه مشکلی؟
برنامهی ضبط امروز تغییر کرده. باید تا نیم ساعت دیگه جیمین رو به استودیو برسونیم.
سریع به ساعت نگاه کردم.
بعد به برنامه.
بعد دوباره به اون شخص.
ا.ت : ولی جیمین تا نیم ساعت دیگه جلسه داره.
میدونم، ولی باید یه راهی پیدا کنید.
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، رفت.
چند ثانیه همونجا موندم.
اولین روز کاریم بود.
و برنامهی جیمین از همون اول بههم ریخته بود.
جیمین کنارم ایستاده بود و منتظر بود چیزی بگم.
جیمین : خب، مدیر برنامه؟
بهش نگاه کردم.
ا.ت : لطفاً پنج دقیقه بهم وقت بدید.
جیمین : برای چی؟
ا.ت : برای اینکه نذارم اولین روز کاریمون تبدیل به یه فاجعه بشه.
چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
جیمین : باشه.
و همون لحظه، بدون اینکه خودم بفهمم، یه نفس عمیق کشیدم.
ا.ت : خب... پس بریم ببینیم چطور میتونیم این وضعیت رو درست کنیم.
جیمین چند قدم برداشت، اما بعد کنارم ایستاد.
جیمین : ا.ت؟
ا.ت : بله؟
جا نشددددد
بیاید کامنتااااااااا
پارت دوم
بعد از اون برخورد عجیب توی راهرو، چند دقیقهای طول کشید تا بالاخره خودمو جمعوجور کنم و برم سمت اتاقی که قرار بود از امروز دفتر کارم باشه.
هنوز وسایلم رو کامل روی میز نچیده بودم که گوشیم زنگ خورد.
یکی از کارکنان شرکت بود.
ا.ت، جیمین تا ده دقیقه دیگه جلسه داره. لطفاً برنامهش رو چک کن و مطمئن شو همهچی آمادهست.
ا.ت : حتماً، ممنون که خبر دادید.
تماس رو قطع کردم و سریع فایل برنامهی امروز رو باز کردم.
اولین جلسه، بعد تمرین، بعد ضبط و آخر شب هم یه جلسهی کوتاه با تیم.
ا.ت : خب... به نظر میاد امروز قراره روز آرومی نباشه.
چند دقیقه بعد، با تبلت و چند تا برگه از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق تمرین رفتم.
قبل از اینکه در بزنم، چند ثانیه مکث کردم.
نمیدونم چرا، ولی یه حس عجیبی داشتم.
شاید چون قرار بود برای اولین بار واقعاً کارم رو با جیمین شروع کنم.
بالاخره در زدم.
جیمین : بفرمایید.
در رو باز کردم.
ا.ت : ببخشید که مزاحم میشم، جیمین. فقط اومدم برنامهی امروزتون رو باهاتون چک کنم.
جیمین که روی مبل نشسته بود، سرشو بالا آورد.
همین که منو دید، لبخند کوچیکی زد.
جیمین : مدیر برنامهم بالاخره رسید.
ا.ت : فکر کنم این اولین باره که از نظر رسمی میتونید اینو بگید.
جیمین خندید.
جیمین : پس از نظر غیررسمی چی؟
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت : از نظر غیررسمی هم... فکر کنم بهتره هنوز همون مدیر برنامه بمونم.
جیمین سرشو کمی کج کرد.
جیمین : خیلی رسمی هستید.
ا.ت : خب، طبیعیه. من اینجام که کارم رو درست انجام بدم.
جیمین : من که نگفتم کارتون رو انجام ندید.
ا.ت : پس مشکلی نیست.
برگهها رو روی میز گذاشتم و شروع کردم برنامهی روز رو توضیح دادن.
ا.ت : تا حدود بیست دقیقه دیگه جلسه دارید. بعد از اون مستقیم باید برید سالن تمرین. ساعت دو هم جلسهی ضبط داریم و—
جیمین : وایسا.
سرمو بالا آوردم.
ا.ت : بله؟
جیمین : همهی اینا برای امروزمه؟
ا.ت : بله.
جیمین با ناباوری به برنامه نگاه کرد.
جیمین : شما تازه مدیر برنامهی من شدید و همین روز اول میخواید منو بکشید؟
ناخواسته لبخند زدم.
ا.ت : این برنامه رو من تنظیم نکردم، جیمین.
جیمین : ولی الان دست شماست.
ا.ت : دقیقاً. و به همین دلیل باید به موقع توی جلسه باشید.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد یهو خندید.
جیمین : اوه... پس شما از اون مدیر برنامههای سختگیرید.
ا.ت : اگر منظورتون اینه که دوست ندارم آرتیستم دیر به جلسه برسه، بله.
جیمین : «آرتیستم»؟
برای اولین بار کمی دستپاچه شدم.
ا.ت : خب... منظورم از نظر کاری بود.
جیمین لبخندش عمیقتر شد.
جیمین : متوجه شدم.
ا.ت : خیلی خب، پس اگر آمادهاید—
جیمین : ا.ت؟
دوباره سمتش برگشتم.
ا.ت : بله؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
جیمین : لازم نیست اینقدر استرس داشته باشید.
چشمام کمی گرد شد.
ا.ت : من استرس ندارم.
جیمین : واقعاً؟
ا.ت : بله.
جیمین : پس چرا از وقتی اومدید توی اتاق، سه بار برگهها رو مرتب کردید؟
نگاهم به دستم افتاد.
واقعاً داشتم لبهی برگهها رو صاف میکردم.
ا.ت : عادت دارم همهچیز مرتب باشه.
جیمین : آها، پس اسمش عادته.
ا.ت : دقیقاً.
جیمین با خنده سرشو تکون داد.
جیمین : باشه، هرچی شما بگید.
چند دقیقه بعد، همراهش از اتاق بیرون اومدم.
همهچیز کاملاً عادی بود.
یا حداقل من فکر میکردم عادیه.
اما درست قبل از اینکه وارد اتاق جلسه بشیم، یکی از کارکنان با عجله سمت من اومد.
ا.ت! یه مشکل پیش اومده.
ا.ت : چه مشکلی؟
برنامهی ضبط امروز تغییر کرده. باید تا نیم ساعت دیگه جیمین رو به استودیو برسونیم.
سریع به ساعت نگاه کردم.
بعد به برنامه.
بعد دوباره به اون شخص.
ا.ت : ولی جیمین تا نیم ساعت دیگه جلسه داره.
میدونم، ولی باید یه راهی پیدا کنید.
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، رفت.
چند ثانیه همونجا موندم.
اولین روز کاریم بود.
و برنامهی جیمین از همون اول بههم ریخته بود.
جیمین کنارم ایستاده بود و منتظر بود چیزی بگم.
جیمین : خب، مدیر برنامه؟
بهش نگاه کردم.
ا.ت : لطفاً پنج دقیقه بهم وقت بدید.
جیمین : برای چی؟
ا.ت : برای اینکه نذارم اولین روز کاریمون تبدیل به یه فاجعه بشه.
چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
جیمین : باشه.
و همون لحظه، بدون اینکه خودم بفهمم، یه نفس عمیق کشیدم.
ا.ت : خب... پس بریم ببینیم چطور میتونیم این وضعیت رو درست کنیم.
جیمین چند قدم برداشت، اما بعد کنارم ایستاد.
جیمین : ا.ت؟
ا.ت : بله؟
جا نشددددد
بیاید کامنتااااااااا
- ۸۳
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط