طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۲۱
با خنده دنبالش راه افتادم.
ـ این رستوران معروفه؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ پس چرا اینجاییم؟
ـ چون غذاش از رستورانهای معروف بهتره.
ـ تو انگار کل سئولو حفظی.
ـ تقریباً.
چند دقیقه بعد وارد یه رستوران کوچیک شدیم.
برخلاف دفعهی قبل، اینجا خیلی شلوغ بود.
یه پیرمرد با دیدن تهیونگ لبخند زد و باهاش احوالپرسی کرد.
آروم پرسیدم:
ـ اینجام میشناستت؟
ـ آره... هر وقت وقت داشته باشم میام اینجا.
روی زمین نشستیم.
من هنوز نمیدونستم کفشمو باید دربیارم یا نه.
همینطور گیج دوروبرمو نگاه میکردم.
تهیونگ متوجه شد و آروم گفت:
ـ کفشاتو دربیار.
ـ اوه... راست میگی.
با خجالت کفشامو درآوردم.
تهیونگ خندید.
ـ هر روز یه چیز جدید از کره یاد میگیری.
ـ آره، اونم با کلی سوتی.
ـ سوتیهات بانمکن.
ـ بانمک نیستن، خجالتآورن.
ـ از نظر من بانمکن.
یه لحظه نگاش کردم.
ـ تو همیشه اینقدر تعریف میکنی؟
شونه بالا انداخت.
ـ فقط وقتی راستش باشه.
همون موقع غذاها رو آوردن.
با ذوق گفتم:
ـ این یکی دیگه تند نیست، نه؟
تهیونگ یه لبخند مرموز زد.
ـ ...
ـ چرا هیچی نمیگی؟
ـ خودت امتحان کن.
یه قاشق کوچیک خوردم.
چند ثانیه همهچی خوب بود...
بعد یهو چشمام گرد شد.
ـ تهیونگ!!
اون دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.
ـ گفتم شاید یکم تند باشه!
ـ این یکمه؟! زبونم آتیش گرفت!
در حالی که از خنده اشکش دراومده بود، سریع یه لیوان آب سمتم گرفت.
ـ ببخشید... ببخشید... ولی قیافهت خیلی بامزه شده بود.
با اخم مصنوعی لیوانو گرفتم.
ـ از این به بعد...
ـ هوم؟
ـ هر غذایی تو انتخاب کنی، اول خودت باید یه قاشق بخوری!
اون با خنده دستشو بالا آورد.
ـ قبول... قول میدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا دلم میخواد بشینم گریه کنم
من خودن چون عاشق طراح لباسی و عکاسیم این ایده رو داشتم
الان واقعا دلم میخوام تهیونگ باهاش کار کنم 🫠🍷
با خنده دنبالش راه افتادم.
ـ این رستوران معروفه؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ پس چرا اینجاییم؟
ـ چون غذاش از رستورانهای معروف بهتره.
ـ تو انگار کل سئولو حفظی.
ـ تقریباً.
چند دقیقه بعد وارد یه رستوران کوچیک شدیم.
برخلاف دفعهی قبل، اینجا خیلی شلوغ بود.
یه پیرمرد با دیدن تهیونگ لبخند زد و باهاش احوالپرسی کرد.
آروم پرسیدم:
ـ اینجام میشناستت؟
ـ آره... هر وقت وقت داشته باشم میام اینجا.
روی زمین نشستیم.
من هنوز نمیدونستم کفشمو باید دربیارم یا نه.
همینطور گیج دوروبرمو نگاه میکردم.
تهیونگ متوجه شد و آروم گفت:
ـ کفشاتو دربیار.
ـ اوه... راست میگی.
با خجالت کفشامو درآوردم.
تهیونگ خندید.
ـ هر روز یه چیز جدید از کره یاد میگیری.
ـ آره، اونم با کلی سوتی.
ـ سوتیهات بانمکن.
ـ بانمک نیستن، خجالتآورن.
ـ از نظر من بانمکن.
یه لحظه نگاش کردم.
ـ تو همیشه اینقدر تعریف میکنی؟
شونه بالا انداخت.
ـ فقط وقتی راستش باشه.
همون موقع غذاها رو آوردن.
با ذوق گفتم:
ـ این یکی دیگه تند نیست، نه؟
تهیونگ یه لبخند مرموز زد.
ـ ...
ـ چرا هیچی نمیگی؟
ـ خودت امتحان کن.
یه قاشق کوچیک خوردم.
چند ثانیه همهچی خوب بود...
بعد یهو چشمام گرد شد.
ـ تهیونگ!!
اون دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.
ـ گفتم شاید یکم تند باشه!
ـ این یکمه؟! زبونم آتیش گرفت!
در حالی که از خنده اشکش دراومده بود، سریع یه لیوان آب سمتم گرفت.
ـ ببخشید... ببخشید... ولی قیافهت خیلی بامزه شده بود.
با اخم مصنوعی لیوانو گرفتم.
ـ از این به بعد...
ـ هوم؟
ـ هر غذایی تو انتخاب کنی، اول خودت باید یه قاشق بخوری!
اون با خنده دستشو بالا آورد.
ـ قبول... قول میدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا دلم میخواد بشینم گریه کنم
من خودن چون عاشق طراح لباسی و عکاسیم این ایده رو داشتم
الان واقعا دلم میخوام تهیونگ باهاش کار کنم 🫠🍷
- ۷۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط