{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۲۲

بعد از شام، از رستوران بیرون اومدیم.

هوا خنک شده بود و خیابون‌ها پر از نور و آدم بود.

همین‌طور آروم قدم می‌زدیم که تهیونگ گفت:

ـ یه سؤال.

ـ بپرس.

ـ چرا پاریس؟

یه لحظه مکث کردم.

ـ چون از بچگی عاشق دنیای مد بودم.

ـ یعنی از همون موقع می‌دونستی می‌خوای طراح لباس بشی؟

لبخند زدم.

ـ آره... حتی وقتی بچه بودم، لباسای عروسکامو خودم می‌دوختم.

تهیونگ خندید.

ـ جدی؟

ـ آره، مامانم هنوز بعضیاشونو نگه داشته اونایی هم که بد بود مینداخت دور.

ـ پس از همون موقع معلوم بوده.

بعد نوبت من شد.

ـ حالا من یه سؤال.

ـ بپرس.

ـ اگه خواننده نبودی، دوست داشتی چیکاره بشی؟

چند ثانیه فکر کرد.

ـ شاید...

ـ شاید؟

ـ عکاس.

متعجب نگاهش کردم.

ـ واقعاً؟

ـ آره، همیشه عکاسی رو دوست داشتم.

لبخند زدم.

ـ پس یه روز دوربینمو بهت قرض میدم.

چشم‌هاش برق زد.

ـ جدی؟

ـ البته به یه شرط.

ـ چه شرطی؟

ـ اگه دوربینمو زمین بندازی، دیگه هیچ‌وقت بهت قرضش نمی‌دم.

با خنده گفت:

ـ قول میدم مثل چشمام ازش مراقبت کنم.

همین موقع از کنار یه غرفه‌ی عکس فوری رد شدیم.

تهیونگ وایساد.

ـ بریم عکس بگیریم؟

به غرفه نگاه کردم.

ـ همون دستگاه‌هایی که چهار تا عکس پشت سر هم می‌گیره؟

ـ باشه

ـ ولی من ژست بلد نیستم.

با شیطنت خندید.

ـ نگران نباش...

ـ چرا؟

ـ منم بلد نیستم.

هر دومون خندیدیم و به سمت دستگاه رفتیم، بی‌خبر از اینکه اون چهار تا عکس، بعداً به یکی از خاطره‌های قشنگمون تبدیل می‌شه.
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ ☆پــ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط