{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۲۰

هوا کم‌کم تاریک شده بود.

چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن و سئول یه حال و هوای قشنگ گرفته بود.

همین‌طور که کنار رودخونه راه می‌رفتیم، گوشیم لرزید.

مدیر پروژه بود.

ـ الو؟

ـ کجایی؟ فردا ساعت نه جلسه داریم، یادت نره.

ـ چشم، حتماً.

تماس که تموم شد، تهیونگ پرسید:

ـ مدیر بود؟

ـ آره.

ـ باز کار؟

ـ همیشه.

آه کوتاهی کشیدم.

ـ فکر کنم تا آخر عمرم با پارچه و دوربین زندگی کنم.

تهیونگ خندید.

ـ ناراحتی؟

یه لحظه فکر کردم.

ـ نه...

ـ پس؟

ـ این شغلو خودم انتخاب کردم.

لبخند زد.

ـ معلومه... چون وقتی درباره‌ی کارت حرف می‌زنی، چشمات برق می‌زنه.

همین موقع یه باد نسبتاً شدید وزید.

چند تار از موهام اومد جلوی صورتم.

خواستم کنار بزنمشون که...

تهیونگ یه قدم جلو اومد.

ـ وایسا.

دستم همون‌جا موند.

اون خیلی آروم یه برگ کوچیک رو که لای موهام گیر کرده بود برداشت.

ـ تموم شد.

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

بعد من سریع دو قدم رفتم عقب.

ـ م... ممنون.

لبخند کوچیکی زد.

ـ خواهش می‌کنم.

همون لحظه صدای شکمم بلند شد.

چند ثانیه سکوت...

بعد تهیونگ زد زیر خنده.

منم از خجالت صورتمو با دستم پوشوندم.

ـ وای نه...

ـ یعنی بعد از اون همه غذا، دوباره گرسنه‌ای؟

ـ تقصیر این همه راه رفتنه!

با شیطنت گفت:

ـ خب...

ـ چی؟

ـ یه جای خوب برای شام می‌شناسم.

با خنده سرمو تکون دادم.

ـ معلوم بود آخرش دوباره می‌رسیم به غذا!

تهیونگ با خنده گفت:

ـ هنوز که بهترین قسمت روز مونده...
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

برای خوندن فیک بیا تو پیج

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ ☆پــ...

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط