{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با شعری آمده ام ،

با شعری آمده ام ،
با کمی سکوتِ شب های برفی...
این چشم ها دیگر
تابِ چله نشینی باران را ندارند.
یادت هست؟
همه ی شعرهایم
می خواستند "تو" باشند
زیر برف راه بروند
بخندند
و بسرایند:
که آسوده باش
من فقط کمی بی قرارم...
اینبار که آمدم
خشکسالیِ چشم هایم را
پشت در می گذارم
انگشت هایت را
در باغچه می کارم...
فردا
مچاله ی زمین را
مشت مشت بیرون می کشم !
دیدگاه ها (۲)

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ، ...ﺑﻪ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺘﻬﺎﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺩ...

رسم"عشق"من مثل نان نیست که گرمش سرسفره دل باشد وسرد وبیاتش س...

.

.

با شعری آمده ام ،با کمی سکوتِ شب های برفی...این چشم ها دیگرت...

با شعری آمده ام ،با کمی سکوتِ شب های برفی...این چشم ها دیگرت...

می ده پسرا که در خمارممی ده پسرا که در خمارمآزرده‌ی جور روزگ...

#دکلمههمه‌چیز از چشم‌های تو شروع شد...از آن لحظه که نگاهم بی...

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!می نشینم توی تاریکی، باز با ...

ترجمه‌ی شعرهایی از برهان برزنجی

ᴘᴀʀᴛ17

آیت‌اله سلطانیان شاعر ایلامی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط