رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!
می نشینم توی تاریکی، باز با خودم حرف می زنم؛ کاری به آنها ندارم که می گویند دیوانه است یا که عاشق...
تو می دانی منم می دانم؛ دنیای من همین توی تاریکی ها نشستن است، همین که باز واژه ها را تاب بدهم و بریسم و ریسمانش کنم تا آنجا که هستی... انقدر بنویسم و بنویسم که کلمه ها کم بیایند، که باز تو صبح نشده خودت را بگذاری به خوابم و خودت را کج کنی طرفم، چشمهایت بخندند و من فکر کنم هنوز تنها نیستم. دیوانگی که کم عالمی نیست! دیوانه ی تو شدن می دانی؟ عین عاقلی است بین آدم های بی عشق این روزگار... نیامدی ببینی عزیزت چه کرده، گیسوهایم را سرخ سرخ کردم... نه یک بار... نه دو بار... صدبار... ولی رنگ دلم که نشد برایت! گفتم می آیی می نشینی لب پله ها، من غصه ی موهای نقره ای ات را می خورم، تو حرص گیسوهای سرخ مرا میزنی... می گویم؛ تصدقت بس که نیامدی، دلم یخ بست! لیوان چایم سرد... به جان عزیزت مجبور شدم!
چشم هایت حظ می کنند و اخم هایت تخم... پا می شوم و دلت را با خودم میبرم تا وسط حیاط... نزدیک شمعدانی های تازه گل کرده! هنوز منتظری... رنگ چشمانت که این طور غلیظ می شوند، دلم می خواهد دنیا را ببوسم بگذارم کنار و شیرجه بزنم توی آن همه رنگ مواج در مردمک هایت... می گویم؛ یادت هست گفتی گیسوهایت باید تا قیام قیامت همین رنگی باشند دردت به جانم! لج کردم و گفتم؛ نه...! گفتی دست به موهایت بزنی، تمام شهر را بهم میریزم...؟!
زانو می زنم پای پله ها، چشمانت را دوختی به من... ناله می کنم: عزیزجان دلم پوکید بس که دلتنگت شدم و تو نبودی تا عطرت را نفس بکشم... جانم به لب آمد از بس پیراهن هایت را بغل گرفتم و برایشان حافظ خواندم...
بلند می شوم و تاب می خورم وسط حیاط، آسمان دور سرم می چرخد: دل داده ام به یاری، شوخی کشی نگاری... مرضیه السجایا، محموده الخصائل
صدای قدم هایت می آید، دستت می نشیند روی بازویم و نگفته فرو می روم توی آغوشت... زمزمه می کنم؛ جان عزیزت حالا که آمده ای دیگر نرو...
زمزمه می کنی: جان عزیزت حالا که بلند شده ای کمی برایم برقص...
می نشینم توی تاریکی، باز با خودم حرف می زنم؛ کاری به آنها ندارم که می گویند دیوانه است یا که عاشق...
تو می دانی منم می دانم؛ دنیای من همین توی تاریکی ها نشستن است، همین که باز واژه ها را تاب بدهم و بریسم و ریسمانش کنم تا آنجا که هستی... انقدر بنویسم و بنویسم که کلمه ها کم بیایند، که باز تو صبح نشده خودت را بگذاری به خوابم و خودت را کج کنی طرفم، چشمهایت بخندند و من فکر کنم هنوز تنها نیستم. دیوانگی که کم عالمی نیست! دیوانه ی تو شدن می دانی؟ عین عاقلی است بین آدم های بی عشق این روزگار... نیامدی ببینی عزیزت چه کرده، گیسوهایم را سرخ سرخ کردم... نه یک بار... نه دو بار... صدبار... ولی رنگ دلم که نشد برایت! گفتم می آیی می نشینی لب پله ها، من غصه ی موهای نقره ای ات را می خورم، تو حرص گیسوهای سرخ مرا میزنی... می گویم؛ تصدقت بس که نیامدی، دلم یخ بست! لیوان چایم سرد... به جان عزیزت مجبور شدم!
چشم هایت حظ می کنند و اخم هایت تخم... پا می شوم و دلت را با خودم میبرم تا وسط حیاط... نزدیک شمعدانی های تازه گل کرده! هنوز منتظری... رنگ چشمانت که این طور غلیظ می شوند، دلم می خواهد دنیا را ببوسم بگذارم کنار و شیرجه بزنم توی آن همه رنگ مواج در مردمک هایت... می گویم؛ یادت هست گفتی گیسوهایت باید تا قیام قیامت همین رنگی باشند دردت به جانم! لج کردم و گفتم؛ نه...! گفتی دست به موهایت بزنی، تمام شهر را بهم میریزم...؟!
زانو می زنم پای پله ها، چشمانت را دوختی به من... ناله می کنم: عزیزجان دلم پوکید بس که دلتنگت شدم و تو نبودی تا عطرت را نفس بکشم... جانم به لب آمد از بس پیراهن هایت را بغل گرفتم و برایشان حافظ خواندم...
بلند می شوم و تاب می خورم وسط حیاط، آسمان دور سرم می چرخد: دل داده ام به یاری، شوخی کشی نگاری... مرضیه السجایا، محموده الخصائل
صدای قدم هایت می آید، دستت می نشیند روی بازویم و نگفته فرو می روم توی آغوشت... زمزمه می کنم؛ جان عزیزت حالا که آمده ای دیگر نرو...
زمزمه می کنی: جان عزیزت حالا که بلند شده ای کمی برایم برقص...
- ۱۲.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط