{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به تو خندیدم

من به تو خندیدم
    چون که می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیک
    لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد
    گریه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست که در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۳)

دخترک خندید و    پسرک ماتش برد !    که به چه دلهره از باغچه ...

چه تفاوتی میکنــد آنســوی دنیــا باشیم ؛یا فقط چند کوچــه آن...

به که گویم که دلم غرق تمنای تو شدآرزویم همه شب دیدن سیمای تو...

خدایــا کفر می گویم                                  پریشانـ...

نمیبخشمت p.12

«نگاه ممنوعه»**Part 9 — The Truth Hidden in His Eyes** برای ...

نمیبخشمت p.6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط