دو قطب مخالف💙🧡
دو قطب مخالف💙🧡
پارت اول✨️💫
# قسمت ۱: «دیدار دوباره»
**صحنه ۱ - بیرونی: محوطهی دانشگاه کونوها - صبح**
آفتاب پاییزی روی ساختمان قدیمی و بزرگ دانشگاه میتابد. دانشجوهای تازهوارد با چمدان و کولهپشتی از هر طرف میآیند. صدای خنده و شلوغی فضا را پر کرده.
**ناروتو** (۱۹ ساله، امگا)، با موهای طلایی درهم و لبخندی که از هیجان روی صورتش موج میزند، از تاکسی پیاده میشود. رایحهی گرم و دلنشین وانیل و عسل دورش میپیچد.
**ناروتو:** *(با خودش، نفس عمیق میکشد)* بالاخره رسیدم... دانشگاه کونوها! از امروز همهچیز فرق میکنه.
او به سمت تابلوی راهنما میرود، گیج به نظر میرسد.
**ناروتو:** خب... خوابگاه امگاها کدوم طرفیه؟
در همین لحظه، یک نفر از کنارش رد میشود - قدمهایی محکم و مطمئن. ناروتو بیاختیار سرش را برمیگرداند... و خشکش میزند.
**ساسکه** (۱۹ ساله، آلفا) با ظاهری خونسرد، موهای مشکی و نگاهی که انگار هیچچیز این دنیا برایش تازه نیست، از کنارش عبور میکند. رایحهی باران روی خاک و نعناعِ تازه، مرموز و سرد، برای یک لحظه در هوا میپیچد.
**ناروتو:** *(زیر لب، ناباور)* ...نه بابا. امکان نداره.
**ساسکه** هم میایستد. نگاهش به آرامی میچرخد و روی ناروتو ثابت میماند.
**ساسکه:** *(با پوزخند کمرنگ)* اوزوماکی... فکر میکردم بالاخره یه جایی از شرت خلاص شدم.
**ناروتو:** *(با عصبانیت ساختگی جلو میرود)* اوچیها؟! تو اینجا چیکار میکنی؟! فکر میکردم میخوای بری یه دانشگاه توپتر از این!
**ساسکه:** *(خونسرد، دست به جیب)* این دانشگاه توپتره. مشکل تو اینه که همیشه یه قدم عقبتری و نمیفهمی.
**ناروتو:** *(داد میزند)* چــی؟! من عقبتر؟! یادت رفته دیپلمم رو با معدل بالاتر از تو گرفتم؟!
**ساسکه:** *(با آرامش عصبیکننده)* یه امتحان. تصادف بود.
چند دانشجوی دیگر که از کنارشان رد میشوند، با تعجب نگاهشان میکنند.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: محوطهی دانشگاه - ادامه**
دختری با موهای صورتی از دور میدود به سمتشان.
**ساکورا** (۱۹ ساله، آلفا) با نفسنفس به آنها میرسد.
**ساکورا:** نـه... باورم نمیشه! ناروتو؟! ساسکه؟! هر دوتون قبول شدین اینجا؟!
**ناروتو:** *(با خوشحالی)* ساکورا-چان!! تو هم اینجایی؟!
**ساکورا** *(میخندد، بعد نگاهی به ساسکه میاندازد که کمی سرخ میشود)* سلام ساسکه...
**ساسکه:** *(سری تکان میدهد، خشک و کوتاه)* ساکورا.
ناروتو با شیطنت به ساسکه نگاه میکند، اما چیزی نمیگوید - فقط ته دلش، بدون اینکه خودش بفهمد چرا، یک حس عجیب گزگز میکند.
**ناروتو:** *(با خودش زمزمه میکند)* عجیبه... چرا از دیدن این دوتا کنار هم حالم گرفته شد؟
---
**صحنه ۳ - داخلی: سالن اصلی دانشگاه**
هر سه وارد سالن بزرگ ورودی میشوند. مردی با موهای نقرهای ژولیده و ماسکی روی نیمی از صورتش، تکیه داده به میز ثبتنام، بیحوصله کتاب میخواند.
**کاکاشی** (استاد راهنما، امگا) بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، صحبت میکند.
**کاکاشی:** دیر کردین. گروه من ساعت ۹ شروع میشه.
**ناروتو:** *(با تعجب)* شما استاد راهنمای ما هستین؟!
**کاکاشی:** بله. و شما سهتا... جالبه، همه با هم توی یه گروه افتادین.
نگاه کاکاشی برای یک لحظه بین ناروتو و ساسکه رفتوبرگشت میکند، انگار چیزی میبیند که خودشان هنوز متوجهش نشدهاند. لبخند کوچکی زیر ماسکش شکل میگیرد.
**کاکاشی:** *(زیر لب)* سال جالبی میشه...
---
**صحنه ۴ - بیرونی: راهروی خوابگاهها - غروب**
ناروتو با چمدانش جلوی در اتاق خوابگاه میایستد. شمارهی روی در را چک میکند، بعد به کاغذ توی دستش نگاه میکند. چشمانش گرد میشود.
**ناروتو:** نه... نهنهنه. امکان نداره.
در باز میشود. ساسکه آن طرف در ایستاده، با یک لیوان چای در دست، به همان اندازه شوکه.
**ساسکه:** *(با صدای گرفته)* ...تو هماتاقی من نیستی.
**ناروتو:** *(نگاه به کاغذ، نگاه به ساسکه)* کاغذ میگه هستم!
سکوت سنگینی بینشان میافتد. رایحهی گرم وانیل و عسل ناروتو با رایحهی سرد و مرموز باران و نعناع ساسکه، برای اولین بار در فضای بستهی راهرو با هم قاطی میشود - یه تضاد عجیب که بهجای ناخوشایند بودن، یهجور گیجکننده و جذاب است. هر دو، بدون اینکه چیزی بگویند، برای یک ثانیهی کوتاه نفسشان بند میآید.
**ساسکه:** *(به سرعت رو برمیگرداند)* ...هر جور راحتی. فقط سر و صدا نکن.
**ناروتو:** *(زیر لب، گیج)* چرا قلبم اینجوری میزنه... حتماً از عصبانیتمه.
با اخم ساختگی، چمدانش را برمیدارد و وارد اتاق میشود.
**پایان قسمت ۱** 🌺
پارت اول✨️💫
# قسمت ۱: «دیدار دوباره»
**صحنه ۱ - بیرونی: محوطهی دانشگاه کونوها - صبح**
آفتاب پاییزی روی ساختمان قدیمی و بزرگ دانشگاه میتابد. دانشجوهای تازهوارد با چمدان و کولهپشتی از هر طرف میآیند. صدای خنده و شلوغی فضا را پر کرده.
**ناروتو** (۱۹ ساله، امگا)، با موهای طلایی درهم و لبخندی که از هیجان روی صورتش موج میزند، از تاکسی پیاده میشود. رایحهی گرم و دلنشین وانیل و عسل دورش میپیچد.
**ناروتو:** *(با خودش، نفس عمیق میکشد)* بالاخره رسیدم... دانشگاه کونوها! از امروز همهچیز فرق میکنه.
او به سمت تابلوی راهنما میرود، گیج به نظر میرسد.
**ناروتو:** خب... خوابگاه امگاها کدوم طرفیه؟
در همین لحظه، یک نفر از کنارش رد میشود - قدمهایی محکم و مطمئن. ناروتو بیاختیار سرش را برمیگرداند... و خشکش میزند.
**ساسکه** (۱۹ ساله، آلفا) با ظاهری خونسرد، موهای مشکی و نگاهی که انگار هیچچیز این دنیا برایش تازه نیست، از کنارش عبور میکند. رایحهی باران روی خاک و نعناعِ تازه، مرموز و سرد، برای یک لحظه در هوا میپیچد.
**ناروتو:** *(زیر لب، ناباور)* ...نه بابا. امکان نداره.
**ساسکه** هم میایستد. نگاهش به آرامی میچرخد و روی ناروتو ثابت میماند.
**ساسکه:** *(با پوزخند کمرنگ)* اوزوماکی... فکر میکردم بالاخره یه جایی از شرت خلاص شدم.
**ناروتو:** *(با عصبانیت ساختگی جلو میرود)* اوچیها؟! تو اینجا چیکار میکنی؟! فکر میکردم میخوای بری یه دانشگاه توپتر از این!
**ساسکه:** *(خونسرد، دست به جیب)* این دانشگاه توپتره. مشکل تو اینه که همیشه یه قدم عقبتری و نمیفهمی.
**ناروتو:** *(داد میزند)* چــی؟! من عقبتر؟! یادت رفته دیپلمم رو با معدل بالاتر از تو گرفتم؟!
**ساسکه:** *(با آرامش عصبیکننده)* یه امتحان. تصادف بود.
چند دانشجوی دیگر که از کنارشان رد میشوند، با تعجب نگاهشان میکنند.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: محوطهی دانشگاه - ادامه**
دختری با موهای صورتی از دور میدود به سمتشان.
**ساکورا** (۱۹ ساله، آلفا) با نفسنفس به آنها میرسد.
**ساکورا:** نـه... باورم نمیشه! ناروتو؟! ساسکه؟! هر دوتون قبول شدین اینجا؟!
**ناروتو:** *(با خوشحالی)* ساکورا-چان!! تو هم اینجایی؟!
**ساکورا** *(میخندد، بعد نگاهی به ساسکه میاندازد که کمی سرخ میشود)* سلام ساسکه...
**ساسکه:** *(سری تکان میدهد، خشک و کوتاه)* ساکورا.
ناروتو با شیطنت به ساسکه نگاه میکند، اما چیزی نمیگوید - فقط ته دلش، بدون اینکه خودش بفهمد چرا، یک حس عجیب گزگز میکند.
**ناروتو:** *(با خودش زمزمه میکند)* عجیبه... چرا از دیدن این دوتا کنار هم حالم گرفته شد؟
---
**صحنه ۳ - داخلی: سالن اصلی دانشگاه**
هر سه وارد سالن بزرگ ورودی میشوند. مردی با موهای نقرهای ژولیده و ماسکی روی نیمی از صورتش، تکیه داده به میز ثبتنام، بیحوصله کتاب میخواند.
**کاکاشی** (استاد راهنما، امگا) بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، صحبت میکند.
**کاکاشی:** دیر کردین. گروه من ساعت ۹ شروع میشه.
**ناروتو:** *(با تعجب)* شما استاد راهنمای ما هستین؟!
**کاکاشی:** بله. و شما سهتا... جالبه، همه با هم توی یه گروه افتادین.
نگاه کاکاشی برای یک لحظه بین ناروتو و ساسکه رفتوبرگشت میکند، انگار چیزی میبیند که خودشان هنوز متوجهش نشدهاند. لبخند کوچکی زیر ماسکش شکل میگیرد.
**کاکاشی:** *(زیر لب)* سال جالبی میشه...
---
**صحنه ۴ - بیرونی: راهروی خوابگاهها - غروب**
ناروتو با چمدانش جلوی در اتاق خوابگاه میایستد. شمارهی روی در را چک میکند، بعد به کاغذ توی دستش نگاه میکند. چشمانش گرد میشود.
**ناروتو:** نه... نهنهنه. امکان نداره.
در باز میشود. ساسکه آن طرف در ایستاده، با یک لیوان چای در دست، به همان اندازه شوکه.
**ساسکه:** *(با صدای گرفته)* ...تو هماتاقی من نیستی.
**ناروتو:** *(نگاه به کاغذ، نگاه به ساسکه)* کاغذ میگه هستم!
سکوت سنگینی بینشان میافتد. رایحهی گرم وانیل و عسل ناروتو با رایحهی سرد و مرموز باران و نعناع ساسکه، برای اولین بار در فضای بستهی راهرو با هم قاطی میشود - یه تضاد عجیب که بهجای ناخوشایند بودن، یهجور گیجکننده و جذاب است. هر دو، بدون اینکه چیزی بگویند، برای یک ثانیهی کوتاه نفسشان بند میآید.
**ساسکه:** *(به سرعت رو برمیگرداند)* ...هر جور راحتی. فقط سر و صدا نکن.
**ناروتو:** *(زیر لب، گیج)* چرا قلبم اینجوری میزنه... حتماً از عصبانیتمه.
با اخم ساختگی، چمدانش را برمیدارد و وارد اتاق میشود.
**پایان قسمت ۱** 🌺
- ۶۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط