دو قطب مخالف 💙🧡
دو قطب مخالف 💙🧡
پارت دوم✨️💫
# قسمت ۲: «همتیمیهای ناخواسته»
**صحنه ۱ - داخلی: کلاس درس - صبح**
کلاس بزرگی پر از دانشجوهاست. ناروتو با موهای هنوز خوابآلود کنار پنجره نشسته، خمیازه میکشد. ساسکه چند صندلی آنطرفتر، خیلی مرتب و آماده، دفترش را باز کرده.
**کاکاشی** با کتاب کوچکش وارد کلاس میشود، بیحوصله روی میز مینشیند.
**کاکاشی:** خب بچهها... امسال یه پروژهی گروهی سهنفره دارین که تا آخر ترم روش کار میکنین. گروهبندی از قبل مشخص شده.
صدای همهمهی دانشجوها بلند میشود. کاکاشی کاغذی را باز میکند و میخواند.
**کاکاشی:** گروه یک: اوزوماکی ناروتو... اوچیها ساسکه... و هارونو ساکورا.
ناروتو و ساسکه همزمان سرشان را برمیگردانند و به هم نگاه میکنند.
**ناروتو:** *(زیر لب)* عه نه بابا...
**ساسکه:** *(با آه، دستی به پیشانیاش میکشد)* فکر کنم امسال قراره خیلی سخت بگذره.
**ساکورا** *(از پشت سرشان با خنده)* اوه بیخیال، بد نیست که! لااقل با آدمایی کار میکنیم که میشناسیمشون.
---
**صحنه ۲ - داخلی: کتابخانهی دانشگاه - عصر**
هر سه دور یک میز نشستهاند. کتابها و برگهها پخش شده. ناروتو با انگشتانش روی میز ضرب گرفته، حوصلهاش سر رفته.
**ناروتو:** خب... موضوع پروژه چیه دقیقاً؟
**ساسکه** *(بدون اینکه نگاهش را از کتاب بردارد)* اگه گوش میدادی جای اینکه تو کلاس چرت بزنی، الان میدونستی.
**ناروتو:** *(با اعتراض)* من چرت نمیزدم! فقط... چشمام یه لحظه بسته بود.
**ساکورا** *(میخندد)* بچهها بس کنین. موضوع پروژه دربارهی دینامیک اجتماعیه - باید یه تحقیق میدانی دربارهی رابطهی آلفا و امگا تو جامعهی امروز انجام بدیم.
ناروتو یخ میزند. نگاهش ناخودآگاه به ساسکه میافتد که او هم همان لحظه نگاهش کرده. هر دو سریع نگاهشان را میدزدند.
رایحهی گرم وانیل ناروتو توی هوای بستهی کتابخانه پخش شده - ساسکه بیاختیار انگشتانش را روی میز فشار میدهد، بدون اینکه خودش بفهمد چرا.
**ناروتو:** *(با صدای عجیب بلند)* ع-عالیه! خیلی هم جالبه این موضوع!
**ساسکه:** *(خشک)* ...آره.
**ساکورا** با تعجب نگاهشان میکند، ولی چیزی نمیگوید. فقط لبخند کوچکی گوشهی لبش مینشیند.
---
**صحنه ۳ - بیرونی: حیاط دانشگاه - غروب**
ناروتو و ساسکه با هم به سمت خوابگاه برمیگردند. سکوت عجیبی بینشان است - نه دعوا، نه شوخی. فقط سکوت.
**ناروتو:** *(بالاخره سکوت را میشکند)* هی... اوچیها.
**ساسکه:** چی؟
**ناروتو:** فکر میکنی این پروژه رو... خب، میتونیم بدون کشتن هم تمومش کنیم؟
ساسکه برای اولین بار در طول روز، واقعاً نگاهش میکند - نه با تمسخر، نه با بیحوصلگی. یک نگاه ساده و مستقیم.
**ساسکه:** *(بعد از مکث)* ...شاید. اگه تو سعی کنی حرف گوشکن باشی.
**ناروتو:** *(با خندهی بلند)* من؟! حرف گوشکن؟! تو باید یاد بگیری گاهی اوقات بیخیال کنترل همهچیز بشی!
**ساسکه** *(پوزخند کمرنگی میزند - اینبار واقعی، نه تمسخرآمیز)* شاید.
باد ملایمی میوزد. رایحهی گرم وانیل و عسل ناروتو به سمت ساسکه میرود. ساسکه بیاختیار نفسش را عمیقتر میکشد - یه گرمایی که ناخودآگاه آرامش میدهد - بعد متوجهی کارش میشود و سریع رویش را برمیگرداند.
**ساسکه:** *(با عجله)* من باید برم... کار دارم.
قبل از اینکه ناروتو چیزی بگوید، ساسکه با قدمهای تند دور میشود. ناروتو گیج سرجایش میایستد. رایحهی باران و نعناع هنوز توی هوا مانده - سرد و مرموز - و ناروتو بدون اینکه بفهمد چرا، نفس عمیقی میکشد.
**ناروتو:** *(با خودش)* این دیگه چشه؟
دستش را ناخودآگاه روی گردنش میگذارد و بدون اینکه بداند چرا، لبخند کوچکی روی لبش مینشیند.
**پایان قسمت۲**🌺
پارت دوم✨️💫
# قسمت ۲: «همتیمیهای ناخواسته»
**صحنه ۱ - داخلی: کلاس درس - صبح**
کلاس بزرگی پر از دانشجوهاست. ناروتو با موهای هنوز خوابآلود کنار پنجره نشسته، خمیازه میکشد. ساسکه چند صندلی آنطرفتر، خیلی مرتب و آماده، دفترش را باز کرده.
**کاکاشی** با کتاب کوچکش وارد کلاس میشود، بیحوصله روی میز مینشیند.
**کاکاشی:** خب بچهها... امسال یه پروژهی گروهی سهنفره دارین که تا آخر ترم روش کار میکنین. گروهبندی از قبل مشخص شده.
صدای همهمهی دانشجوها بلند میشود. کاکاشی کاغذی را باز میکند و میخواند.
**کاکاشی:** گروه یک: اوزوماکی ناروتو... اوچیها ساسکه... و هارونو ساکورا.
ناروتو و ساسکه همزمان سرشان را برمیگردانند و به هم نگاه میکنند.
**ناروتو:** *(زیر لب)* عه نه بابا...
**ساسکه:** *(با آه، دستی به پیشانیاش میکشد)* فکر کنم امسال قراره خیلی سخت بگذره.
**ساکورا** *(از پشت سرشان با خنده)* اوه بیخیال، بد نیست که! لااقل با آدمایی کار میکنیم که میشناسیمشون.
---
**صحنه ۲ - داخلی: کتابخانهی دانشگاه - عصر**
هر سه دور یک میز نشستهاند. کتابها و برگهها پخش شده. ناروتو با انگشتانش روی میز ضرب گرفته، حوصلهاش سر رفته.
**ناروتو:** خب... موضوع پروژه چیه دقیقاً؟
**ساسکه** *(بدون اینکه نگاهش را از کتاب بردارد)* اگه گوش میدادی جای اینکه تو کلاس چرت بزنی، الان میدونستی.
**ناروتو:** *(با اعتراض)* من چرت نمیزدم! فقط... چشمام یه لحظه بسته بود.
**ساکورا** *(میخندد)* بچهها بس کنین. موضوع پروژه دربارهی دینامیک اجتماعیه - باید یه تحقیق میدانی دربارهی رابطهی آلفا و امگا تو جامعهی امروز انجام بدیم.
ناروتو یخ میزند. نگاهش ناخودآگاه به ساسکه میافتد که او هم همان لحظه نگاهش کرده. هر دو سریع نگاهشان را میدزدند.
رایحهی گرم وانیل ناروتو توی هوای بستهی کتابخانه پخش شده - ساسکه بیاختیار انگشتانش را روی میز فشار میدهد، بدون اینکه خودش بفهمد چرا.
**ناروتو:** *(با صدای عجیب بلند)* ع-عالیه! خیلی هم جالبه این موضوع!
**ساسکه:** *(خشک)* ...آره.
**ساکورا** با تعجب نگاهشان میکند، ولی چیزی نمیگوید. فقط لبخند کوچکی گوشهی لبش مینشیند.
---
**صحنه ۳ - بیرونی: حیاط دانشگاه - غروب**
ناروتو و ساسکه با هم به سمت خوابگاه برمیگردند. سکوت عجیبی بینشان است - نه دعوا، نه شوخی. فقط سکوت.
**ناروتو:** *(بالاخره سکوت را میشکند)* هی... اوچیها.
**ساسکه:** چی؟
**ناروتو:** فکر میکنی این پروژه رو... خب، میتونیم بدون کشتن هم تمومش کنیم؟
ساسکه برای اولین بار در طول روز، واقعاً نگاهش میکند - نه با تمسخر، نه با بیحوصلگی. یک نگاه ساده و مستقیم.
**ساسکه:** *(بعد از مکث)* ...شاید. اگه تو سعی کنی حرف گوشکن باشی.
**ناروتو:** *(با خندهی بلند)* من؟! حرف گوشکن؟! تو باید یاد بگیری گاهی اوقات بیخیال کنترل همهچیز بشی!
**ساسکه** *(پوزخند کمرنگی میزند - اینبار واقعی، نه تمسخرآمیز)* شاید.
باد ملایمی میوزد. رایحهی گرم وانیل و عسل ناروتو به سمت ساسکه میرود. ساسکه بیاختیار نفسش را عمیقتر میکشد - یه گرمایی که ناخودآگاه آرامش میدهد - بعد متوجهی کارش میشود و سریع رویش را برمیگرداند.
**ساسکه:** *(با عجله)* من باید برم... کار دارم.
قبل از اینکه ناروتو چیزی بگوید، ساسکه با قدمهای تند دور میشود. ناروتو گیج سرجایش میایستد. رایحهی باران و نعناع هنوز توی هوا مانده - سرد و مرموز - و ناروتو بدون اینکه بفهمد چرا، نفس عمیقی میکشد.
**ناروتو:** *(با خودش)* این دیگه چشه؟
دستش را ناخودآگاه روی گردنش میگذارد و بدون اینکه بداند چرا، لبخند کوچکی روی لبش مینشیند.
**پایان قسمت۲**🌺
- ۳۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط