ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۵
اب دهنم رو به زور قورت دادم.
لبخند مهربون و باریکي بهم زد و اروم به سمت حوله ام رو گرفت و بالاشو کمي از هم باز کرد.
نفسم بند اومد و ضربان قلبم بالا رفت و لرزون پایین حوله روسفت روي اون يکي کشیدم که تکون نخوره..
خودشو کشید جلوتر
داشتم خفه میشدم.
سینه ام خيلي تند تند بالا و پایین میشد و قلبم داشت از
جا در میومد.
اروم لبهاش رو روی پوست نم دار پایین گردنم گذاشت.
حس کردم واقعا نمیتونم نفس بکشم.
تمام بدنم داشت میلرزید و قلبم توی دهنم تند تند و بي
قرار میتپید.
الان بود که غش کنم
دستش رو اروم دور کمرم انداخت و نگهم داشت و منو
بیشتر سمت خودش کشید
خیلی عمیق پوست گردنم رو کشید که بي اختيار با نفس سنگيني چشمامو بستم
اروم لبهاشو جدا کرد که انگار تازه اکسیژن بهم رسید. با دست آزادش سرم رو گرفت و دستش رو داخل موهاي خیسم فرو برد و کنار گوشم رو اروم بوسید و زمزمه وار
گفت : بریم تمومش کنیم. دلم خيلي براي زنم تنگ شده..
اخ..
چشمامو محکم و با تشویش به هم فشردم. بوسه اي به گونه ام زد و گفت:لباس بپوش بیرون منتظرتم..
و داغ و لرزون منو همون وسط رها کرد
قلبم خيلي خيلي تند میزد.
وقتي در بسته شد تند دستمو روي قلبم گذاشتم..
اخ..خدایا این عادت نیست. یه جاذبه معمولي جنسي نيست. قلبم داره میترکه
این مرد با من چیکار کرده؟
با بغض سرمو کج کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم.
باید تمومش کنیم دیگه بسه
اشفته نفسم رو بیرون دادم و در کمدم رو باز کردم
لباسامو نیکول چیده بود.
لباس رسمي در اوردم و پوشیدمشون.
موهامو خشك كردم و براي بار آخر به چشماي محکم و جدیم و کت و شلوار سنگینم خیره شدم و زمزمه کردم این آرامش حق پدر و مادرمه..
و از اتاق زدم بیرون
جیمین بي حرف لبخند باريکي بهم زد و بلند شد و راه افتاد. هيچي
از دادگاه نمیگفت..
نمیگفت اینو بگو اونو نگو اینکارو بکن و نکن..هيچي..
انگار خیلی عادی با هم داشتیم میرفتیم بیرون.
خواهش نمیکرد که پدرش رو ببخشم و حتي محكم و مطمین بهم نمیگفت اونو به سزای اعمالش برسونم.
هيچي.. ساکت بود.
حتي وقتي رسیدیم دادگاه و وقتي از بين راهروهاي شلوغ و پر از جمعیتش مواظب بود كسي بهم نخوره هم هيچي نمیگفت.. نوبت ما بود..
وكيلمون منتظر بودم
باید میرفتیم تو..
از در بازش داخلش رو میدیدم
مردي روي ویلچر ردیف اول سمت چپ منتظر بود و خيلي عکاس و خبرنگار و مردم رديف هاي بعدي..
دندونامو به هم فشردم
دلشوره خيلي بدي داشتم..
دستام یخ کرده بود و داشتم میلرزیدم
اشک تو چشمام جمع شد.
لرزون برگشتم به جیمین نگاه کردم.
تو چشمام خیره شد.
( فصل سوم ) پارت ۶۶۵
اب دهنم رو به زور قورت دادم.
لبخند مهربون و باریکي بهم زد و اروم به سمت حوله ام رو گرفت و بالاشو کمي از هم باز کرد.
نفسم بند اومد و ضربان قلبم بالا رفت و لرزون پایین حوله روسفت روي اون يکي کشیدم که تکون نخوره..
خودشو کشید جلوتر
داشتم خفه میشدم.
سینه ام خيلي تند تند بالا و پایین میشد و قلبم داشت از
جا در میومد.
اروم لبهاش رو روی پوست نم دار پایین گردنم گذاشت.
حس کردم واقعا نمیتونم نفس بکشم.
تمام بدنم داشت میلرزید و قلبم توی دهنم تند تند و بي
قرار میتپید.
الان بود که غش کنم
دستش رو اروم دور کمرم انداخت و نگهم داشت و منو
بیشتر سمت خودش کشید
خیلی عمیق پوست گردنم رو کشید که بي اختيار با نفس سنگيني چشمامو بستم
اروم لبهاشو جدا کرد که انگار تازه اکسیژن بهم رسید. با دست آزادش سرم رو گرفت و دستش رو داخل موهاي خیسم فرو برد و کنار گوشم رو اروم بوسید و زمزمه وار
گفت : بریم تمومش کنیم. دلم خيلي براي زنم تنگ شده..
اخ..
چشمامو محکم و با تشویش به هم فشردم. بوسه اي به گونه ام زد و گفت:لباس بپوش بیرون منتظرتم..
و داغ و لرزون منو همون وسط رها کرد
قلبم خيلي خيلي تند میزد.
وقتي در بسته شد تند دستمو روي قلبم گذاشتم..
اخ..خدایا این عادت نیست. یه جاذبه معمولي جنسي نيست. قلبم داره میترکه
این مرد با من چیکار کرده؟
با بغض سرمو کج کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم.
باید تمومش کنیم دیگه بسه
اشفته نفسم رو بیرون دادم و در کمدم رو باز کردم
لباسامو نیکول چیده بود.
لباس رسمي در اوردم و پوشیدمشون.
موهامو خشك كردم و براي بار آخر به چشماي محکم و جدیم و کت و شلوار سنگینم خیره شدم و زمزمه کردم این آرامش حق پدر و مادرمه..
و از اتاق زدم بیرون
جیمین بي حرف لبخند باريکي بهم زد و بلند شد و راه افتاد. هيچي
از دادگاه نمیگفت..
نمیگفت اینو بگو اونو نگو اینکارو بکن و نکن..هيچي..
انگار خیلی عادی با هم داشتیم میرفتیم بیرون.
خواهش نمیکرد که پدرش رو ببخشم و حتي محكم و مطمین بهم نمیگفت اونو به سزای اعمالش برسونم.
هيچي.. ساکت بود.
حتي وقتي رسیدیم دادگاه و وقتي از بين راهروهاي شلوغ و پر از جمعیتش مواظب بود كسي بهم نخوره هم هيچي نمیگفت.. نوبت ما بود..
وكيلمون منتظر بودم
باید میرفتیم تو..
از در بازش داخلش رو میدیدم
مردي روي ویلچر ردیف اول سمت چپ منتظر بود و خيلي عکاس و خبرنگار و مردم رديف هاي بعدي..
دندونامو به هم فشردم
دلشوره خيلي بدي داشتم..
دستام یخ کرده بود و داشتم میلرزیدم
اشک تو چشمام جمع شد.
لرزون برگشتم به جیمین نگاه کردم.
تو چشمام خیره شد.
- ۵.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط