ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۴
اخم کرد و نفس عمیقی کشید.
وکیلش گنگ گفت چیکار کنم؟
با افتخار و پیروزمندانه :گفتم دوباره به نام جیمین میشن. وکیله به جیمین نگاه کرد.
جیمین کلافه و ناراضي سر به تایید تکون داد.
لبخند پر از شوقي زدم.
خيلي زودتر از تصورم احضاریه تشکیل دادگاه فین دوناتو توی دستام بود..
همه چیز عین برق و باد جلو میرفت
فقط دو روز از برگشت جیمین به خونه گذشته بود اما... دستم میلرزید و چشمام روی خطوط روز و تاریخ دادگاه لیز میخورد
جیمین از پشت بغلم کرد و دستش رو دور شکمم انداخت و گذاشت گرفته رو
که نامه دستش رو روي دستم فشارش داد تا جلوي لرزشم رو بگیره..
بودم پردرد و لرزون گفتم همه ادما باید تقاص اشتباهاتشون رو پس بدن نه؟
جدي و محکم گفتاره
اشكم جاري شد و با دلشوره :گفتم باید این لکه ننگ رو از پیشونی بابا و مامانم بردارم و بذارم اسوده بخوابننه؟ تمام بدنم داشت میلرزید
دستشو برد زیر گردنم و منو یه کم چرخوند سمت خودش و عمیق گفت : اره عزیزم. اره... باید اینکارو بکني..
و اشکم رو بوسید.
هق هق پردرد و بی اختیاري از گلوم خارج شد و لرزون
چشمامو بستم.
منو تو بغل کشید و سرمو بوسید و تلخ گفت: تموم
میشه... میگذره... باور کن
کاش زودتر بگذره.. خسته ام..خيلي زياد..
تمام شب رو تو خونه قدم میزدم
جیمینم بیدار بود اما نه صدام میکرد و نه واکنشی از
خودش نشون میداد.
هر دو نگران و ناراحت بودیم
هر دو پر از دلشوره و اشفتگي بوديم.
کارم درست بود.
اون مرد باعث گناه کار شدن و بی ابرويي و مرگ پدرم بود،باعث درد کشیدن و کارگري هاي مادرم بود،باعث بي پدري و درموندگي هاي من بود، حتي باعث مرگ مادرم
بود.
ما همه چیزمون رو از دست داده بودیم. همه چیز رو...
الان..
این حق من بودم که ابروی خانواده مو پس بگيرم..حتي لحظه اي درش شك نداشتم..
اما اون مرد که توي اتاق چشماشو بسته و تظاهر میکنه که خوابه تا این رابطه خانوادگی دست و دلم رو سست نکنه همه کسیه که دارم..همه وجودم ...
هر اتفاقی که افتاده باشه و جیمز هر چقدر از پدرش متنفر باشه هنوز یه گوشه كوچيك قلبش متعلق به پدرشه که
روزي ادم درست و خوبي بود..
اشکم جاري شد..
درمونده صورتمو توی دستام گرفتم
اونطور گناه کار و مجرم دیدن پدرش قلبش رو میشکنه..
اما...
چاره ديگه اي نداشتم..
تا صبح یه بند با خودم کلنجار رفتم.
اما هرچی بیشتر فک میکردم بیشتر گنگ و کلافه میشدم.
بس بود.
باید برم به اون دادگاه و حق خانواده مو پس بگیرم..الان فقط همین مهمه..
رفتم دوش گرفتم و حوله پیچ اومدم بیرون تا لباس بردارم که نگام خورد به جیمین که لباس پوشیده و آماده
روي تختم نشسته بود و نگام میکرد شوکه چشمامو گرد کردم و متعجب گفتم: جیمین
و يهو متوجه شدم با حوله جلوش وایستادم. کردم سرخ شدم و تند حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و سفتش کردم و لرزون و معذب گفتم : اینجا چیکار ميكني؟ كي بيدار شدي؟
اروم بلند شدو اومد جلو.
( فصل سوم ) پارت ۶۶۴
اخم کرد و نفس عمیقی کشید.
وکیلش گنگ گفت چیکار کنم؟
با افتخار و پیروزمندانه :گفتم دوباره به نام جیمین میشن. وکیله به جیمین نگاه کرد.
جیمین کلافه و ناراضي سر به تایید تکون داد.
لبخند پر از شوقي زدم.
خيلي زودتر از تصورم احضاریه تشکیل دادگاه فین دوناتو توی دستام بود..
همه چیز عین برق و باد جلو میرفت
فقط دو روز از برگشت جیمین به خونه گذشته بود اما... دستم میلرزید و چشمام روی خطوط روز و تاریخ دادگاه لیز میخورد
جیمین از پشت بغلم کرد و دستش رو دور شکمم انداخت و گذاشت گرفته رو
که نامه دستش رو روي دستم فشارش داد تا جلوي لرزشم رو بگیره..
بودم پردرد و لرزون گفتم همه ادما باید تقاص اشتباهاتشون رو پس بدن نه؟
جدي و محکم گفتاره
اشكم جاري شد و با دلشوره :گفتم باید این لکه ننگ رو از پیشونی بابا و مامانم بردارم و بذارم اسوده بخوابننه؟ تمام بدنم داشت میلرزید
دستشو برد زیر گردنم و منو یه کم چرخوند سمت خودش و عمیق گفت : اره عزیزم. اره... باید اینکارو بکني..
و اشکم رو بوسید.
هق هق پردرد و بی اختیاري از گلوم خارج شد و لرزون
چشمامو بستم.
منو تو بغل کشید و سرمو بوسید و تلخ گفت: تموم
میشه... میگذره... باور کن
کاش زودتر بگذره.. خسته ام..خيلي زياد..
تمام شب رو تو خونه قدم میزدم
جیمینم بیدار بود اما نه صدام میکرد و نه واکنشی از
خودش نشون میداد.
هر دو نگران و ناراحت بودیم
هر دو پر از دلشوره و اشفتگي بوديم.
کارم درست بود.
اون مرد باعث گناه کار شدن و بی ابرويي و مرگ پدرم بود،باعث درد کشیدن و کارگري هاي مادرم بود،باعث بي پدري و درموندگي هاي من بود، حتي باعث مرگ مادرم
بود.
ما همه چیزمون رو از دست داده بودیم. همه چیز رو...
الان..
این حق من بودم که ابروی خانواده مو پس بگيرم..حتي لحظه اي درش شك نداشتم..
اما اون مرد که توي اتاق چشماشو بسته و تظاهر میکنه که خوابه تا این رابطه خانوادگی دست و دلم رو سست نکنه همه کسیه که دارم..همه وجودم ...
هر اتفاقی که افتاده باشه و جیمز هر چقدر از پدرش متنفر باشه هنوز یه گوشه كوچيك قلبش متعلق به پدرشه که
روزي ادم درست و خوبي بود..
اشکم جاري شد..
درمونده صورتمو توی دستام گرفتم
اونطور گناه کار و مجرم دیدن پدرش قلبش رو میشکنه..
اما...
چاره ديگه اي نداشتم..
تا صبح یه بند با خودم کلنجار رفتم.
اما هرچی بیشتر فک میکردم بیشتر گنگ و کلافه میشدم.
بس بود.
باید برم به اون دادگاه و حق خانواده مو پس بگیرم..الان فقط همین مهمه..
رفتم دوش گرفتم و حوله پیچ اومدم بیرون تا لباس بردارم که نگام خورد به جیمین که لباس پوشیده و آماده
روي تختم نشسته بود و نگام میکرد شوکه چشمامو گرد کردم و متعجب گفتم: جیمین
و يهو متوجه شدم با حوله جلوش وایستادم. کردم سرخ شدم و تند حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و سفتش کردم و لرزون و معذب گفتم : اینجا چیکار ميكني؟ كي بيدار شدي؟
اروم بلند شدو اومد جلو.
- ۴.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط