«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۷۹
یه دفعه و خيلي تند چشمامو باز کردم.
سقف چوبي تيره رنگي بالاي سرم بود که وحشت و درد رو به تنم
مینداخت..جرئت چرخوندن نگاهم رو نداشتم.
اینجا باید اتاق وی باشه... باید باشه... لطفاً..
لرز بدي تنم رو گرفت و لرزون دستم رو به زمین زیرم گرفتم و سعي
کردم بشینم. قلبم خيلي خيلي تند میزد و بغص دردناکي تو گلوم جمع شده بود که اماده باریدن بود.
به اطرافم نگاه کردم که قلبم به درد اومد..
ناباور ضجه زدم نه...نه... توروخدا نه...
و از جام پریدم.
تو خونه بابا بودم
کف خونه بابا مايكل.
نمیتونستم باور کنم.
سریع دویدم بیرون
از پله ها دویدم پایین و رفتم بیرون خونه.
نه..
اشکم بدون اینکه بفهمم تمام صورتم رو خیس کرده بود.
،ماشین گل خونه هاي سنگي
این امکان نداره
من برنگشتم..
نباید برمیگشتم..
حالم داشت بد میشد..
نمیتونستم سر پا و ایستم
ناباور و با وحشت سرمو به طرفین تکون دادم و داغون دست به لبم
کشیدم و با غم یه زور زمزمه کردم نه.
تند دویدم داخل که یه دفعه ترکیدم و زدم زیر گریه....
نفسم بالا نمیومد.
اسمش تنم رو مورمور کرد. تند دویدم بالا.. این درست نیست.
قلبم خيلي میسوخت...خيلي...
اشكهاي پردردم با سوزش جاری میشداشك هاي پردردم با سوزش جاری میشد..
نه..نه.. الان وقتش نبود.
من نباید برمیگشتم...
نمیخواستم برگردم هول دنبال اون کتاب لعنتي گشتم..
کنارم افتاده بود
تند بهش چنگ زدم..
قلبم از اضطراب تند تند میزد.
جادو... جادومو تمام و کمال حس میکنم سریع با دستای لرزون ورقش زدم. من باید برگردم. برگردم پیش وی..
با بغض تند وسطش رو باز کردم.
بودن.. نوشته ها
بودن.
با صورت خیس خندیدم
جون تازه ای تو تنم اومده بود.
برمیگردم.. اره... همین الان برمیگردم پیشش
نگاهم خورد به خطوط قرمز پایین صفحه.
دستام انقدر شدید میلرزید که نمیتونستم بخونمش.
تند با اون یکی دستم کتاب رو محکم فشردم تا بي حركت بمونه.. سریع خوندمش بعد از اولین بوسیده شدن لبهات توسط شخصی که از اعماق قلبش دوستت داره برمیگردي;
سنکوب کرده سرجام میخ شدم.
یخ زدم.
جریان خون رو توي بدنم حس نمیکردم
لبامو با درد خيلي خيلي شديدي به هم فشردم
اخ..
دوستم داشت. از اعماق قلبش
وی از اعماق قلبش دوستم داشت و من
من..
دستامو خيلي سفت مشت کردم..
من باید برگردم
ضجه زدم باید برگردم...
چشمامو اشفته بستم که اشکم با غم شديدي جاري شد.
تند و لرزون شروع کردم به خوندن اون متن عجیب و غریب دفعه
قبل..
تند خوندمشتند خوندمش
و سریع دور و برم رو نگاه کردم.
هيچي
نشد..هیچی..
شاید بد خوندم.
هول بازم خوندمش
اما...
هيچي..
درد توي وجودم داشت جاشو به خشم میداد.
با خشم و درد داد بلندي زدم و کتاب رو پرت کردم.
جواب نمیداد.
نفسم
تنگ شده بود.
به زور هق هقي از گلوم خارج شد و صورتم رو توي دستاي سردم
گرفتم
من قول داده بودم.
من به امیلی و وی قول داده بودم اگه بخوام برم بهشون بگم..
نمیشد. نمیتونستم اینجوري ترکش کنم.
يه چيزي خيلي دردناکي روي قلبم سنگینی میکرد..
من دوسش داشتم.
من بهش قول داده بودم تا ابد پیشش بمونم با خشم بلند شدم و همه چیز رو پرت کردم. میز،گلدون،کتابخونه خالي، رو تختي..
با درد وسط اتاق روي زمين افتادم.. روحم خسته بود..خیلی خسته..
نمیتونه این کتاب لعنتی نمیتونه اینکارو با من بکنه...
نمیتونه وقتی دلم لرزیده این بلا رو سرم بیاره.. نمیتونستم دردم رو اروم .کنم نمیتونستم جلوی گریه هامو
بگیرم. داشتم ضجه میزدم
احساس میکردم قلبم سوراخ شده.
انگار بخشی از قلبم رو جا گذاشته بودم..
چیکار باید بکنم؟
خدایااا چرا من؟
چرا باید این بلا سر من بیاد؟
صداي زنگ گوشیم میومد..
گنگ زل زدم بهش
کنارم رو زمین افتاده بود.
کنارم رو زمین افتاده بود. گوشي..تکنولوژي..
نه. من این دوره رو نمیخوام
پردرد بهش چنگ زدم و زل زدم بهش.
بابا رایان..
قلبم لرزید.
داغون دست یخ زدمو روی عکسش کشیدم.
اخ..
نمیتونستم..نمیتونستم جواب بدم
part ۷۹
یه دفعه و خيلي تند چشمامو باز کردم.
سقف چوبي تيره رنگي بالاي سرم بود که وحشت و درد رو به تنم
مینداخت..جرئت چرخوندن نگاهم رو نداشتم.
اینجا باید اتاق وی باشه... باید باشه... لطفاً..
لرز بدي تنم رو گرفت و لرزون دستم رو به زمین زیرم گرفتم و سعي
کردم بشینم. قلبم خيلي خيلي تند میزد و بغص دردناکي تو گلوم جمع شده بود که اماده باریدن بود.
به اطرافم نگاه کردم که قلبم به درد اومد..
ناباور ضجه زدم نه...نه... توروخدا نه...
و از جام پریدم.
تو خونه بابا بودم
کف خونه بابا مايكل.
نمیتونستم باور کنم.
سریع دویدم بیرون
از پله ها دویدم پایین و رفتم بیرون خونه.
نه..
اشکم بدون اینکه بفهمم تمام صورتم رو خیس کرده بود.
،ماشین گل خونه هاي سنگي
این امکان نداره
من برنگشتم..
نباید برمیگشتم..
حالم داشت بد میشد..
نمیتونستم سر پا و ایستم
ناباور و با وحشت سرمو به طرفین تکون دادم و داغون دست به لبم
کشیدم و با غم یه زور زمزمه کردم نه.
تند دویدم داخل که یه دفعه ترکیدم و زدم زیر گریه....
نفسم بالا نمیومد.
اسمش تنم رو مورمور کرد. تند دویدم بالا.. این درست نیست.
قلبم خيلي میسوخت...خيلي...
اشكهاي پردردم با سوزش جاری میشداشك هاي پردردم با سوزش جاری میشد..
نه..نه.. الان وقتش نبود.
من نباید برمیگشتم...
نمیخواستم برگردم هول دنبال اون کتاب لعنتي گشتم..
کنارم افتاده بود
تند بهش چنگ زدم..
قلبم از اضطراب تند تند میزد.
جادو... جادومو تمام و کمال حس میکنم سریع با دستای لرزون ورقش زدم. من باید برگردم. برگردم پیش وی..
با بغض تند وسطش رو باز کردم.
بودن.. نوشته ها
بودن.
با صورت خیس خندیدم
جون تازه ای تو تنم اومده بود.
برمیگردم.. اره... همین الان برمیگردم پیشش
نگاهم خورد به خطوط قرمز پایین صفحه.
دستام انقدر شدید میلرزید که نمیتونستم بخونمش.
تند با اون یکی دستم کتاب رو محکم فشردم تا بي حركت بمونه.. سریع خوندمش بعد از اولین بوسیده شدن لبهات توسط شخصی که از اعماق قلبش دوستت داره برمیگردي;
سنکوب کرده سرجام میخ شدم.
یخ زدم.
جریان خون رو توي بدنم حس نمیکردم
لبامو با درد خيلي خيلي شديدي به هم فشردم
اخ..
دوستم داشت. از اعماق قلبش
وی از اعماق قلبش دوستم داشت و من
من..
دستامو خيلي سفت مشت کردم..
من باید برگردم
ضجه زدم باید برگردم...
چشمامو اشفته بستم که اشکم با غم شديدي جاري شد.
تند و لرزون شروع کردم به خوندن اون متن عجیب و غریب دفعه
قبل..
تند خوندمشتند خوندمش
و سریع دور و برم رو نگاه کردم.
هيچي
نشد..هیچی..
شاید بد خوندم.
هول بازم خوندمش
اما...
هيچي..
درد توي وجودم داشت جاشو به خشم میداد.
با خشم و درد داد بلندي زدم و کتاب رو پرت کردم.
جواب نمیداد.
نفسم
تنگ شده بود.
به زور هق هقي از گلوم خارج شد و صورتم رو توي دستاي سردم
گرفتم
من قول داده بودم.
من به امیلی و وی قول داده بودم اگه بخوام برم بهشون بگم..
نمیشد. نمیتونستم اینجوري ترکش کنم.
يه چيزي خيلي دردناکي روي قلبم سنگینی میکرد..
من دوسش داشتم.
من بهش قول داده بودم تا ابد پیشش بمونم با خشم بلند شدم و همه چیز رو پرت کردم. میز،گلدون،کتابخونه خالي، رو تختي..
با درد وسط اتاق روي زمين افتادم.. روحم خسته بود..خیلی خسته..
نمیتونه این کتاب لعنتی نمیتونه اینکارو با من بکنه...
نمیتونه وقتی دلم لرزیده این بلا رو سرم بیاره.. نمیتونستم دردم رو اروم .کنم نمیتونستم جلوی گریه هامو
بگیرم. داشتم ضجه میزدم
احساس میکردم قلبم سوراخ شده.
انگار بخشی از قلبم رو جا گذاشته بودم..
چیکار باید بکنم؟
خدایااا چرا من؟
چرا باید این بلا سر من بیاد؟
صداي زنگ گوشیم میومد..
گنگ زل زدم بهش
کنارم رو زمین افتاده بود.
کنارم رو زمین افتاده بود. گوشي..تکنولوژي..
نه. من این دوره رو نمیخوام
پردرد بهش چنگ زدم و زل زدم بهش.
بابا رایان..
قلبم لرزید.
داغون دست یخ زدمو روی عکسش کشیدم.
اخ..
نمیتونستم..نمیتونستم جواب بدم
- ۹۵۳
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط