#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۱: نتیجه آزمایش
سوآ هنوز روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
— «چرا؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «چون این بار نوبت منه.»
قبل از اینکه سوآ فرصت واکنش پیدا کند…
جونگکوک جلو آمد.
دستش خیلی آرام کنار صورت سوآ قرار گرفت.
و این بار خودش او را بوسید.
نه شوکه کننده.
نه ناگهانی.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
اما برای سوآ انگار زمان متوقف شده بود.
وقتی عقب رفت…
سوآ کاملاً مات مانده بود.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— «خب.»
سوآ هنوز در شوک بود.
جونگکوک ادامه داد:
— «حالا نتیجه آزمایش مشخص شد.»
سوآ بالاخره گفت:
— «چی…؟»
جونگکوک با همان آرامش همیشگی گفت:
— «ولیعهد اصلاً خونسرد نیست.»
سوآ هنوز داشت پردازش میکرد.
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
کتش را مرتب کرد.
بعد انگار کاملاً عادی باشد گفت:
— «حالا باید برگردم قصر.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «همین؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
لبخند کمرنگی زد.
— «فعلاً.»
بعد بدون اینکه برگردد…
از راهرو دور شد.
و سوآ همانجا ماند.
با قلبی که هنوز خیلی تند میزد.
و ذهنی که فقط یک سؤال داشت:
«الان… واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
دوستان عزیز به خاطر کم بودن پارت 91 به شدت عذر میخوام واقعا بعد از این همه نوشتن ذهنم خالی شده باید فکر کنم ببینم چی بنویسم... امیدوارم درک کنید...
بازم ببخشید
پارت ۹۱: نتیجه آزمایش
سوآ هنوز روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
— «چرا؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «چون این بار نوبت منه.»
قبل از اینکه سوآ فرصت واکنش پیدا کند…
جونگکوک جلو آمد.
دستش خیلی آرام کنار صورت سوآ قرار گرفت.
و این بار خودش او را بوسید.
نه شوکه کننده.
نه ناگهانی.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
اما برای سوآ انگار زمان متوقف شده بود.
وقتی عقب رفت…
سوآ کاملاً مات مانده بود.
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
— «خب.»
سوآ هنوز در شوک بود.
جونگکوک ادامه داد:
— «حالا نتیجه آزمایش مشخص شد.»
سوآ بالاخره گفت:
— «چی…؟»
جونگکوک با همان آرامش همیشگی گفت:
— «ولیعهد اصلاً خونسرد نیست.»
سوآ هنوز داشت پردازش میکرد.
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
کتش را مرتب کرد.
بعد انگار کاملاً عادی باشد گفت:
— «حالا باید برگردم قصر.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «همین؟»
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
لبخند کمرنگی زد.
— «فعلاً.»
بعد بدون اینکه برگردد…
از راهرو دور شد.
و سوآ همانجا ماند.
با قلبی که هنوز خیلی تند میزد.
و ذهنی که فقط یک سؤال داشت:
«الان… واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
دوستان عزیز به خاطر کم بودن پارت 91 به شدت عذر میخوام واقعا بعد از این همه نوشتن ذهنم خالی شده باید فکر کنم ببینم چی بنویسم... امیدوارم درک کنید...
بازم ببخشید
- ۸.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط