الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت ۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل دشت پر از گلهای سفید...🤍🌸]
{پروانههای سفید هنوز آروم دور گلها پرواز میکردن.🦋🍃}
هانائو:*لبخند زد و دستش رو آروم بالا آورد.* ...کاش یکیشون روی دستم بشینه...🥹🤍
{چند ثانیه بعد...}
[یکی از پروانههای سفید آروم روی انگشت هانائو نشست. 🦋✨]
هانائو:*چشمهاش از ذوق برق زد.* واااای... مویچیرو-کون! نگاه کن!🥹💖
مویچیرو:*به پروانه نگاه کرد.* ...فکر کنم اونم ازت خوشش اومده.
هانائو:*با خجالت خندید.* یعنی امروز همه حیوونا باهام مهربون شدن؟🙂🌸
روباه:*کنار هانائو نشست و دمش رو آروم تکون داد.* 🦊🤍
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...به نظر همینطوره.
{پروانه بعد از چند لحظه دوباره پرواز کرد و به بقیه پروانهها پیوست.🦋}
هانائو:*آروم نگاهشون کرد.* ...کاش میشد همیشه اینجا بمونیم.
مویچیرو:*چند لحظه سکوت کرد.* ...اگه مأموریت نداشتیم... شاید.
هانائو:*آروم خندید.* آره... درست میگی.
{همون لحظه روباه از جاش بلند شد و چند قدم جلو رفت، بعد برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.🦊}
هانائو: انگار دوباره میخواد یه جا ببرتمون. 😯
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...بریم ببینیم.
{هر سه آروم از بین گلهای سفید عبور کردن. چند دقیقه بعد به یه برکهی کوچیک و زلال رسیدن که نور خورشید روی آبش میدرخشید.💧☀️}
هانائو:*با شگفتی گفت.* وااااای... چه قشنگه...🥹✨
روباه:*کنار برکه نشست و آروم آب خورد.*
مویچیرو:*به انعکاس آسمون روی آب نگاه کرد.* ...آرومه.
هانائو:*لبخند زد.* مثل خودت، مویچیرو-کون.🙂💚
مویچیرو:*یه لحظه مکث کرد و خیلی آروم نگاهش کرد.* ...واقعاً اینطور فکر میکنی؟
هانائو:*بدون مکث لبخند زد.* آره.
{برای چند لحظه فقط صدای آب و آواز پرندهها بین درختها شنیده میشد.🍃🐦}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💎 این بار پروانهی سفید روی دست هانائو نشستتتتت🦋🤍 بعدشم روباه کوچولو اونا رو تا یه برکهی خوشگل برددددد🥹💖 تازه هانائو هم مویچیرو رو به آرامش برکه تشبیه کردددد😭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت ۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل دشت پر از گلهای سفید...🤍🌸]
{پروانههای سفید هنوز آروم دور گلها پرواز میکردن.🦋🍃}
هانائو:*لبخند زد و دستش رو آروم بالا آورد.* ...کاش یکیشون روی دستم بشینه...🥹🤍
{چند ثانیه بعد...}
[یکی از پروانههای سفید آروم روی انگشت هانائو نشست. 🦋✨]
هانائو:*چشمهاش از ذوق برق زد.* واااای... مویچیرو-کون! نگاه کن!🥹💖
مویچیرو:*به پروانه نگاه کرد.* ...فکر کنم اونم ازت خوشش اومده.
هانائو:*با خجالت خندید.* یعنی امروز همه حیوونا باهام مهربون شدن؟🙂🌸
روباه:*کنار هانائو نشست و دمش رو آروم تکون داد.* 🦊🤍
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...به نظر همینطوره.
{پروانه بعد از چند لحظه دوباره پرواز کرد و به بقیه پروانهها پیوست.🦋}
هانائو:*آروم نگاهشون کرد.* ...کاش میشد همیشه اینجا بمونیم.
مویچیرو:*چند لحظه سکوت کرد.* ...اگه مأموریت نداشتیم... شاید.
هانائو:*آروم خندید.* آره... درست میگی.
{همون لحظه روباه از جاش بلند شد و چند قدم جلو رفت، بعد برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.🦊}
هانائو: انگار دوباره میخواد یه جا ببرتمون. 😯
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...بریم ببینیم.
{هر سه آروم از بین گلهای سفید عبور کردن. چند دقیقه بعد به یه برکهی کوچیک و زلال رسیدن که نور خورشید روی آبش میدرخشید.💧☀️}
هانائو:*با شگفتی گفت.* وااااای... چه قشنگه...🥹✨
روباه:*کنار برکه نشست و آروم آب خورد.*
مویچیرو:*به انعکاس آسمون روی آب نگاه کرد.* ...آرومه.
هانائو:*لبخند زد.* مثل خودت، مویچیرو-کون.🙂💚
مویچیرو:*یه لحظه مکث کرد و خیلی آروم نگاهش کرد.* ...واقعاً اینطور فکر میکنی؟
هانائو:*بدون مکث لبخند زد.* آره.
{برای چند لحظه فقط صدای آب و آواز پرندهها بین درختها شنیده میشد.🍃🐦}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💎 این بار پروانهی سفید روی دست هانائو نشستتتتت🦋🤍 بعدشم روباه کوچولو اونا رو تا یه برکهی خوشگل برددددد🥹💖 تازه هانائو هم مویچیرو رو به آرامش برکه تشبیه کردددد😭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۳۸۱
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط