نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۲۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
[مویچیرو و یویچیرو هنوز آروم کنار هم قدم میزدن.]
{نسیم خنکی از بین درختها گذشت و شکوفههای صورتی روی مسیر سنگفرش ریختن.🍃🌸}
یویچیرو:*یه شکوفه رو از روی شونه مویچیرو برداشت.* ...هنوزم حواست به اطرافت نیست.
مویچیرو:*به شکوفه نگاه کرد.* ...شاید چون مطمئنم تو میبینیش.
یویچیرو:*یه لحظه ساکت شد، بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...درست مثل قدیما.
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*همچنان جلوی قابلمه خالی نشسته بود. *🗿💔🍚
زنیتسو:*با خنده گفت.* هنوز امید داری برنج از توش سبز بشه؟🤣
اینوسکه:*با جدیت.* شاید تهش یه دونه مونده باشه.🗿✨
آئویی:*یه کاسه کوچیک آورد و جلوی اینوسکه گذاشت.*
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* برنج؟!🥹🍚
آئویی:*آروم گفت.* نه... سوپ.
اینوسکه:*چند ثانیه به کاسه نگاه کرد، بعد شروع کرد به خوردن.* 🗿🍲
زنیتسو:*متعجب شد.* وای... بدون غر زدن خورد؟!
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر کنم واقعاً گرسنه بوده.🙂
[دوباره حیاط...🌿]
{مویچیرو کنار یه درخت قدیمی ایستاد.}
یویچیرو:*به تنه درخت تکیه داد.* ...بعد از این، دیگه نمیذارم دوباره تنها بمونی.
مویچیرو:*نگاهش کرد.*
مویچیرو:*با لبخند خیلی آروم.* ...منم.
{همون لحظه یه پرنده کوچیک روی شاخه بالای سرشون نشست و چند بار آواز خوند.🐦🎶}
یویچیرو:*به پرنده نگاه کرد.* ...حتی پرندهها هم امروز خوشحالن.
مویچیرو:*آروم به آسمون نگاه کرد.* ...شاید چون امروز... خانواده دوباره کامل شده.
{یویچیرو چیزی نگفت؛ فقط خیلی آروم لبخند زد و هر دو دوباره کنار هم به راه رفتن.🩵🍃}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹🩵 این بار یویچیرو قول داد دیگه مویچیرو رو تنها نذارههههه😭🫂💖 از اون طرف آئویی بالاخره دلش برای اینوسکه سوخت و یه کاسه سوپ بهش داددددد🤣🍲🤍 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان حیاط عمارت پروانه...🌸]
[مویچیرو و یویچیرو هنوز آروم کنار هم قدم میزدن.]
{نسیم خنکی از بین درختها گذشت و شکوفههای صورتی روی مسیر سنگفرش ریختن.🍃🌸}
یویچیرو:*یه شکوفه رو از روی شونه مویچیرو برداشت.* ...هنوزم حواست به اطرافت نیست.
مویچیرو:*به شکوفه نگاه کرد.* ...شاید چون مطمئنم تو میبینیش.
یویچیرو:*یه لحظه ساکت شد، بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...درست مثل قدیما.
[داخل عمارت...🍚]
اینوسکه:*همچنان جلوی قابلمه خالی نشسته بود. *🗿💔🍚
زنیتسو:*با خنده گفت.* هنوز امید داری برنج از توش سبز بشه؟🤣
اینوسکه:*با جدیت.* شاید تهش یه دونه مونده باشه.🗿✨
آئویی:*یه کاسه کوچیک آورد و جلوی اینوسکه گذاشت.*
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* برنج؟!🥹🍚
آئویی:*آروم گفت.* نه... سوپ.
اینوسکه:*چند ثانیه به کاسه نگاه کرد، بعد شروع کرد به خوردن.* 🗿🍲
زنیتسو:*متعجب شد.* وای... بدون غر زدن خورد؟!
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر کنم واقعاً گرسنه بوده.🙂
[دوباره حیاط...🌿]
{مویچیرو کنار یه درخت قدیمی ایستاد.}
یویچیرو:*به تنه درخت تکیه داد.* ...بعد از این، دیگه نمیذارم دوباره تنها بمونی.
مویچیرو:*نگاهش کرد.*
مویچیرو:*با لبخند خیلی آروم.* ...منم.
{همون لحظه یه پرنده کوچیک روی شاخه بالای سرشون نشست و چند بار آواز خوند.🐦🎶}
یویچیرو:*به پرنده نگاه کرد.* ...حتی پرندهها هم امروز خوشحالن.
مویچیرو:*آروم به آسمون نگاه کرد.* ...شاید چون امروز... خانواده دوباره کامل شده.
{یویچیرو چیزی نگفت؛ فقط خیلی آروم لبخند زد و هر دو دوباره کنار هم به راه رفتن.🩵🍃}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹🩵 این بار یویچیرو قول داد دیگه مویچیرو رو تنها نذارههههه😭🫂💖 از اون طرف آئویی بالاخره دلش برای اینوسکه سوخت و یه کاسه سوپ بهش داددددد🤣🍲🤍 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۸۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط