{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
فصل دو همچنان ادامه ی قسمت قبلی...

«و به خاطر همین دو ماه ناپدید شدی؟»

ناروتو این بار سریع جواب نداد.
همین هم، خودش جواب بود.

ساکورا آه کشید.
نه از عصبانیت.
از سنگینیِ فهمیدن.

«این گروه…
هرچی که هست…
بهت آسیب زده؟»

سؤال ساده بود.
اما مستقیم خورد به جایی از ناروتو که هنوز از تهدید ها، دزدیده شدن ها، گازها، زخم‌ها، ترس‌ها و شب‌های بی‌نفس می‌سوخت.

ناروتو اول خواست طبق عادتش بگوید:
**“نه! خوبم!”**

اما نتوانست.

برای همین، بعد از چند ثانیه سکوت، گفت:

«هم… آره.
هم نه.»

ساکورا چشم‌هایش را ریز کرد.

«این یعنی چی؟»

ناروتو خنده‌ی کوتاه و بی‌جانی کرد.

«یعنی…
گاهی چیزایی که بهت تعلق دارن،
هم‌زمان می‌تونن زخمی‌ت هم بکنن.»

سکوت.

این بار سکوت، سنگین بود—
اما ترسناک نبود.

ساکورا به آرنج‌هایش تکیه داد و خم شد سمت ناروتو.

«ناروتو…
من هنوز نصف حرف‌هات رو نمی‌فهمم.»

_«می‌دونم.»

«و هنوزم حس می‌کنم یه بخش خیلی بزرگشو داری ازم قایم می‌کنی.»

ناروتو چیزی نگفت.

«ولی…»
ساکورا مکث کرد.
«این قسمت رو می‌فهمم که انگار…
یه جای دور،
یه آدمی هست که تو براشون مهمی.»

ناروتو آهسته سر بلند کرد.
ساسوکه...
این‌تنها چیزی بود که ساکورا بی خبر داشت بهش اشاره می‌کرد و خودشم هم نمی دونست...
اون سرما... اون حس... دلتنگی ها...
جای دندون های نیش ساسوکه که هنوز روی گردنش هست‌...
عشق واقعی و دردناک...
باعث شد که ناروتو دوباره با فکر کردن به ساسوکه اشک توی چشم هاش جمع بشه و اینبار اشک هاش واقعا ریخت...☀️🩸🌙❤️‍🩹

ساکورا لبش را گاز گرفت، بعد با همان لحن همیشگی‌اش—
که مهربانی را با دعوا قاطی می‌کرد— گفت:

«و خب…
این‌که یکی بالاخره فهمیده تو به درد می‌خوری،
راستش معجزه‌ی بزرگیه، چون خودت که خنگی.» 😑

ناروتو با هموک اشک ها برای اولین بار توی اون شب از ته دل، خیلی ریز خندید.

«هههه…»

ساکورا هم خیلی کم لبخند زد.
فقط خیلی کم.

بعد دوباره جدی شد.

«ولی یه چیزو خوب گوش کن، ناروتو اوزوماکی.»
(قابل توجه که وقتی با فامیلی صداش میکنه یعنی اون گلدونه نزدیکه...👌🎀)

ناروتو اشک هاشو پاک کرد و صاف نشست.

«این‌که یه جا بهت تعلق داشته باشه،
معنیش این نیست که اجازه داری آدمایی که اینجا نگرانِت می‌شن رو بی‌خبر بذاری.»

ناروتو لبخندش را از دست داد.

ساکورا ادامه داد:

«تو حق داری همه‌چی رو نگی.
باشه.
منم الان به زور از تو اعتراف نمی‌کشم…
چون می‌فهمم یه چیزایی هست که گفتنش برات سخت یا حتی غیرممکنه.»

ناروتو آرام نگاهش کرد.

«اما…
حق نداری غیب بشی،
زخمی برگردی،
نصفه‌شب بیای دم خونه‌ی من،
بعد انتظار داشته باشی من مثل یک آدم کاملاً نرمال فقط بگم
“خب چه خوب، موفق باشی عزیزم!”»

ناروتو زیر لب گفت:

«وقتی اینو این‌جوری می‌گی،
خیلی بد به نظر میاد…»

ساکورا با چشم‌های تیز جواب داد:

«چون **هست**.»

گلدون...✨️🔪😊

ناروتو فوری گفت:

«حق با توئه!
کاملاً حق با توئه!
بسیار زیاد حق با توئه!» 😰

ساکورا با همان حالت جدی، دستش را دراز کرد.

«گوشی‌تو بده.»

ناروتو یخ زد.

«…ها؟»

«گوشی.
بده.
الان.»

«چرا؟»

«چون از این به بعد،
هرچقدر هم که اون… گروهِ بسیار مرموزِ زهرماری‌ات مهم باشه،
موظفی هر از گاهی به من پیام بدی که زنده‌ای.»

ناروتو پلک زد.

ساکورا ادامه داد:

«لازم نیست توضیح بدی کجایی.
لازم نیست اسم کسی رو بگی.
لازم نیست از اون قصرِ خیلییییییی دورِ مسخره‌ات عکس بفرستی.» 😑

ناروتو خیلی آروم گفت:

«اوه…»

«فقط می‌نویسی:
“زنده‌ام.”
یا:
“خوبم.”
یا حتی:
“هنوز احمقم، نگران نباش.”
همین.»

ناروتو نگاهش کرد.

و ناگهان…
این درخواستِ کوچک،
از هر بازخواست و فریادی سنگین‌تر شد.

چون ساکورا حقیقت نمی‌خواست.

فقط می‌خواست
**او را از دست ندهد.**

ناروتو لب‌هایش از هم باز شد،
اما چند لحظه هیچ صدایی بیرون نیامد.

بعد خیلی آروم گفت:

«ساکورا-چان…»

و در صدایش چیزی بود—
چیزی لرزان، عمیق، و بیش از حد واقعی—
که باعث شد ساکورا ناخودآگاه اخمش را کمی باز کند.

ناروتو با چشم‌هایی خسته اما گرم گفت:

«باشه.
قول می‌دم.»
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ی ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫فقط چند سانتی‌م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط