سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
فقط چند سانتیمتر فاصله.
فقط یکم.
خیلی کم.
کافی برای اینکه هر دو قفل کنن.
چشم تو چشم شدن.
یک
دقیقه
کامل
هیــچکس
نــفــس
نــکشــیــد.
ساسوکه سریع برگشت پشتش رو کرد.
گلوش خشک شد.
«تو… فقط بخواب. زیاد فکر نکن.»
ناروتو لبهاشو گاز گرفت.
«من فکر نمیکنم! تو فکر میکنی!»
ساسوکه: «تـو حرف زدن رو ول نمیکنی.»
ناروتو: «باشه… الان میخوابم…»
چند لحظه سکوت دوباره…
و بعد… یه جملهی خیلی آروم…
خیلی بیاختیار…
ناروتو: «ساسوکه…؟»
ساسوکه: «چی؟»
ناروتو: «اگه… از تخت بیفتم… میگیریم؟ 😳»
ساسوکه: «نه.»
ناروتو: «چرااا 😭😂»
ساسوکه: «چون نمیخوام نصف شب بدنم رو از روی زمین جمع کنم.»
ناروتو زیرلب خندید.
ساسوکه هم… یه گوشهی لبش تکون خورد.
خیلی کوچیک.
خیلی نامحسوس.
هر دو خوابیدن…
ولی هیچکدوم نفهمید چرا اینقدر سخت بود نفس کشیدن.
یا چرا احساس گرما و اضطراب عجیب میکردن.
فقط میدونستن…
این اولین شبی بود که کنار هم خوابیدن.
بدون دعوا.
بدون تمرین.
بدون اعتراف.
اما با قلبهایی که یواشکی لو رفتن…
***
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
فقط چند سانتیمتر فاصله.
فقط یکم.
خیلی کم.
کافی برای اینکه هر دو قفل کنن.
چشم تو چشم شدن.
یک
دقیقه
کامل
هیــچکس
نــفــس
نــکشــیــد.
ساسوکه سریع برگشت پشتش رو کرد.
گلوش خشک شد.
«تو… فقط بخواب. زیاد فکر نکن.»
ناروتو لبهاشو گاز گرفت.
«من فکر نمیکنم! تو فکر میکنی!»
ساسوکه: «تـو حرف زدن رو ول نمیکنی.»
ناروتو: «باشه… الان میخوابم…»
چند لحظه سکوت دوباره…
و بعد… یه جملهی خیلی آروم…
خیلی بیاختیار…
ناروتو: «ساسوکه…؟»
ساسوکه: «چی؟»
ناروتو: «اگه… از تخت بیفتم… میگیریم؟ 😳»
ساسوکه: «نه.»
ناروتو: «چرااا 😭😂»
ساسوکه: «چون نمیخوام نصف شب بدنم رو از روی زمین جمع کنم.»
ناروتو زیرلب خندید.
ساسوکه هم… یه گوشهی لبش تکون خورد.
خیلی کوچیک.
خیلی نامحسوس.
هر دو خوابیدن…
ولی هیچکدوم نفهمید چرا اینقدر سخت بود نفس کشیدن.
یا چرا احساس گرما و اضطراب عجیب میکردن.
فقط میدونستن…
این اولین شبی بود که کنار هم خوابیدن.
بدون دعوا.
بدون تمرین.
بدون اعتراف.
اما با قلبهایی که یواشکی لو رفتن…
***
- ۲.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط