{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...


ناروتو گفت:

«خ… خب…
چیکار کنم… ساکورا-چان؟» 😅😨🤓

ساکورا همان‌طور که دست‌هایش را به سینه زده بود،
چنان نگاهش کرد که انگار اگر فقط *یک* جوابِ احمقانه‌ی دیگر از دهانش بیرون بیاید،
همان گلدان کنار پنجره تبدیل می‌شود به آخرین چیزی که ناروتو در زندگی‌اش می‌بیند.

«اولاً…»
یک قدم جلو آمد.
«اون قیافه‌ی خنگِ *“من چی کار کردم؟”* رو جمع کن.»

ناروتو صاف نشست.

«دوماً…
این‌جوری با لکنت و “عاممم” و “چیزه” حرف بزنی من بیشتر شک می‌کنم، نه کمتر!»

ناروتو لب‌هایش را جمع کرد.

«سوماً…»
ساکورا انگشت اشاره‌اش را سمت صورت او گرفت.
«اگر نمی‌تونی حقیقت رو بگی، حداقل یه چیزی بگو که من شب‌ها از استرسِ این‌که جنازه‌ت رو از یه جوی آب پیدا کنم نخوابم!»

ناروتو با چشمانی گرد شده گفت:

«خیلی…
خیلی ترسناک میشی اینجوری حرف زدنی ساکورا-چان…» 😰

ساکورا اخم کرد.

«ناروتو.»

«باشه باشه!
غلط کردم میگم…»

نفس عمیقی کشید.
این بار قبل از حرف زدن، نگاهش را از ساکورا نگرفت.
تلاش می‌کرد جدی باشد.
واقعی باشد.
تا جایی که می‌تواند… بی‌آن‌که همه‌چیز را خراب کند.

«من…
یه جایی بودم که…
واقعاً به من احتیاج داشتن.»

ساکورا چیزی نگفت.
فقط اخمش کمی کمتر شد.

ناروتو آهسته ادامه داد:

«نه از اون مدل احتیاج که مثلاً یکی بگه “بیا یه کار انجام بده”.
نه…
بیشتر…
یه جور… بودنِ من براشون مهم بود.»

ساکورا سرش را کمی کج کرد.

«بودنِ تو؟»

ناروتو سر تکان داد.
بعد نگاهش دوباره کشیده شد سمت پنجره.
ماه عادی هنوز آن بیرون بود؛
سرد، سفید، دور.

«آره…
من همیشه فکر می‌کردم زیادی‌ام.
زیادی شلوغم.
زیادی حرف می‌زنم.
زیادی پر سر و صدام.
زیادی… خودمم.»

ساکورا پلک زد.

ناروتو لبخند خیلی کمرنگی زد.
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه خستگی‌اند تا شادی.

«ولی اونجا…
برای اولین بار…
حس کردم این “زیادی بودن”
برای یکی لازمه.»

ساکورا آرام‌تر شد.
خیلی آرام‌تر.

کنار مبل نشست،
اما این بار نه آن‌قدر نزدیک که بخواهد بغلش کند،
نه آن‌قدر دور که بخواهد پسش بزند.

فقط…
فاصله‌ای امن برای شنیدن.

«منظورت چیه لازمه؟»

ناروتو چند ثانیه سکوت کرد.
انگار داشت بین کلماتی راه می‌رفت که هر کدامشان ممکن بود او را لو بدهند.

«یعنی…
یه جاهایی هست که خیلی سرده، ساکورا-چان.»

ساکورا با تعجب گفت:

«سرده؟»

«نه منظورم فقط هوا نیست…»
صدایش پایین‌تر رفت.
«یه سردی‌ای که می‌ره توی آدم.
می‌پیچه دور فکرش.
و...
قلبش.
طوری که کم‌کم یادش می‌ره اصلاً گرما چه حسی داشت.»

ساکورا بی‌اختیار به او خیره شد.

این بار…
ناروتو دروغ نمی‌گفت.
شاید حقیقت کامل را هم نمی‌گفت،
اما این کلمات، از جایی واقعی درونش می‌آمدند.

ناروتو ادامه داد:

«بعد…
وقتی من اونجا بودم…
فهمیدم گاهی فقط…
یه ذره انرژی…
یه ذره نور…
یه ذره این‌که یکی بخنده یا بگه “من اینجام”…
می‌تونه یه نفر رو نجات بده.»

ساکورا زیر لب گفت:

«ناروتو…»

او متوجه نشد صدایش چقدر نرم شده.

ناروتو با انگشت‌هایش لبه‌ی آستینش را گرفت.

«من نمی‌خوام قهرمان‌بازی دربیارم یا از خودم تعریف کنم…
فقط…
فکر می‌کنم یه جاهایی،
من به درد می‌خورم.»

این جمله را که گفت،
لبخندش کاملاً محو شد.

چون پشتش یک درد قدیمی خوابیده بود؛
دردِ سال‌ها نادیده گرفته شدن،
تنهایی،
و آن حس سمجِ “شاید من به هیچ‌جا تعلق ندارم”.

اما حالا…
شاید برای اولین بار،
جایی را پیدا کرده بود که به او تعلق داشت.

ساکورا نگاهش کرد.
واقعاً نگاهش کرد.
نه به لباس‌های عجیبش.
نه به زخم‌هایش.
نه به دروغ‌های نصفه‌نیمه‌اش.

به خودش.

به ناروتویی که داشت سعی می‌کرد بدون شکستنِ قولی نامرئی،
حقیقتِ دلش را بگوید.

بعد خیلی آروم پرسید:

«پس…
تو جایی رفتی که حس کردی اونجا…
بودنت برای بقیه مهمه؟»

ناروتو سرش را پایین انداخت.

«آره.»
دیدگاه ها (۶)

سناریو ی ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط