{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلا فر

مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلا فروش پرسید: «آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقدیم به عزیزترینم، آلیس.»
طلافروش پرسید: «آلیس خواهر شماست؟»
مرد گفت: «نه او دختری است که قرار است با هم نامزدشویم.»
طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمی‌نوشتم. اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید از این حلقه استفاده کنید.»
مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»
طلافروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم: به اولین و آخرین عشقم. با این کار شما می‌توانید از این حلقه بارها استفاده کنید. من خودم هم همین کار را کردم!!»
:-\
دیدگاه ها (۱)

اونجا که شاعر میگه::پنجره ها رو وا کنعشقو بیار به خونهاین نش...

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدمبه مامانم گفتم : ای...

وقتی..."دنیایت" به اندازه "یک نفر"کوچک می شود...و "یک نفر" ب...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

🔴 برت بایر مجری فاکس‌نیوز از پزشکیان پرسید: «بمب هسته‌ای می‌...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

🎥 مسئله هسته‌ای نیست؛ بلعیدن ایران است؛ اگر رهبری بیانیه نمی...

🎓 حسابدار حرفه‌ای؛ مهارت یا مدرک؟آیا داشتن یک مدرک دانشگاهی ...

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

یک پیشنهاد وسوسه کننده ویک تله پنهان

هوایی که استشمام می‌کنید، امضای کسب‌وکار شماست! ✨با دستگاه خ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

لطفا انقلابی باشیم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط