{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم
به مامانم گفتم : این جای چیه؟
گفت : حدودا ۶-۵سالت بود؛شلوارک پات بود
چهارشنبه سوری هم بود،با پسرعموهات رفتی از روی آتیش پریدی!
گفتم : آهان… پس اونجا سوخته!
گفت : نه اونجا نسوختی،اومدی خونه خودم با قاشق سوزوندمت
که دیگه بی اجازه جایی نری ..!
مادر من چه حرکتیه آخه:-|
دیدگاه ها (۵)

مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلا فروش ...

وقتی..."دنیایت" به اندازه "یک نفر"کوچک می شود...و "یک نفر" ب...

vooiii aawli boOod,ba inKe faZe maN niS vaLi khOsheMan aMadp...

بهار بدون تو

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاح‌شده)یونگی حتی یک لحظه هم تر...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط