{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه توضیح کوچیک

یه توضیح کوچیک
مادر مامان ات هست که مادر پدرش هم به حصاب میاد مادر ناتنی پدرش چون مادر واقعی خوش میمیره پدر بابای ات تصمیم میگیره که یه زن دیکه بگیره که پدر ات تنها نباشه ولی خیلی مهربون بود همیشه با پدر ات خوب بوده و در حقش مادری بسیار خوبی کرده
که یک روز مادر ناتنی پدر ات وقت زایمانش بود وقتی بچه به دنیا میاد یک دختر بوده که میشه خواهر ناتنی پدر ات که در آینده مجبور میشن ازدواج کنن ازدواج به زوری ولی به مدت زمان عاشق هم میشن که مادر ات کشته میشه میندازن تقصیر خاندان کیم ولی خاندان کیم این مار رو نکرده بودن بلکه خاندان چوی این مار رو کرده بودن و انداخته بودن تقصی خانواده کیم


ویو ات
وقتی پدرم اومد برق داخل چشماش رو میشود دید رفت سمت مادر بزرگ و بغلش کرد که بعد جیون رو که دید سرشو بوسید و بهش خوش آمد گفت که بعد منو کوک رو دید اول رفت سمت کوک و بهش خوش آمد گفت بعد سر منو بوسید و گفت بریم بشینیم و به آجوما گفت قهوه بیارن بعد برامون یه توضیحی بده

بابای ات کل داستان رو میگه

+(دهنش باز مونده)
-(از تعجب سنگ شده)
'(داره فکر های منحرفانه درمورد عشق بابای ات و مادر ات میکنه😂)

ب ات: بگو ببینم ات چه لباسی گرفتین برو بپوشش ببینم
+باشه😑

ویو ات
رفت داخل اتاقم و در اتاقمو بستم و کل لباس هامو در آوردم و کلی از اونایی که اسمشو یادم نمیاد که پف میکنه لباست رو از کوچیک تا متوست تا بزرگ هی پوشیدم بعد لباسمو پوشیدم ولی نمیتونستم زیپ پشتش رو ببندم که رفتم درو باز کردم و صدای آجوما زدم

+آجوما آجوما
آجوما: بله خانم
+یه لحظه بیا
آجوما: چشم

آجوما سریع به سمت اتاق ات اومد

آجوما: بله خانم
+درو ببند بیا
آجوما: بستم خانم(که یهو لباس ات رو میبینه و دهنش باز میمونه و هیچی نمیگه)
+میشه زیپ پشتش رو ببندی
آجوما آجوما(دستش رو جلوی صورت آجوما تکون میده که آجوما به خودش میاد)
آجوما: بله خانم چیزی گفتید
+زیپ لباسم رو میشه ببندی؟
آجوما: البته، بستم کار دیگه ای دارید
+نه میتونی بری

آجوما رفت

ویو ات
سریع رفتم مو هامو باز کردم شونش کردم حالت دادم گردنبند م با ست کاملش رو پوشیدم تاجم رو گذاشتم یه میکاپ همیشگیم رو کردم و کفشمو پوشیدم و دسته گلم رو برداشتم
درو باز کردم بزور از در رفتم بیرون چون خیلی پف بود صدای پاشنه بلندم میومد از پله ها داشتم میرفتم پایین مه همه داشتن نگاهم میکردن خدمتکار ها، بادیگارد ها، بابام، مادر بزرگم، کوک، آجوما، حتی اون جیون، جیون داشت حرصی نگاهم میکرد میدونستم الان روی لباسم قهوه میریزه و بعد مضلوم نمایی میکنه وقتی به پله یه اخر رسیدم چرخیدم و گفتم....

+خوشگله(با لبخند خنده ای)
-واو عالیه
"مثل فرشته ها شدی
ب ات: دخترم محشره شدی وای خدای من

ادامه دارد✨🍒
دیدگاه ها (۵)

حمایت یادت نره خوشگلم🍒✨

هعی🥺

ویو اتبرگشتم و قب رو نگاه کردم که مادر بزرگ و اون دختره رو م...

بجه ها بین اون دوتا ادیت یکی رو بگید

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

پارت۷ [ دیوانه وار عاشق]سوهو: ای دختره لج باز (چند مین بعد)...

پارت ۱ویو اتامروز قرار بود برای یه آزمایش به جنگل برم هوففف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط