{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرومتمیکنم

#آرومـت_میکنم . .🔥
#پارت_21

و بعد از این به سمت پله ها رفت‌.

از پشت به هیکل درشت و جذابش نگاه کردم.
اگه این محدودیت نبود.

اولین نفر خودم سعی میکردم مخشو بزنم.

چشم تمومه دخترای فامیل تقریبا روی آیهان بود.

چی بهتر از یه مرد ثروتمند
که هم دکتره و هم جذابه و از قضا دو رگه امریکاییه؟!

تقریبا تمومه معیارا رو تو یه قاب داشت.
البته اخلاقشو فاکتور بگیریم.

همین که از جلوی چشممون محو شد مامان نفس بلندی کشید
- زن‌عمو!!
بابات اینو ازش بشنوه ناراحت میشه
خدا بخیر بگذرونه با این پسر!!

حرفی نزدم و خواستم به سمت اتاقم برم

که مامان صدام زد
- لیا !!

به سمتش برگشتم

سوالی نگاهش کردم که گفت
- فردا آماده شو بریم خرید!!
آخر هفته به مناسبت برگشت داداشت میخوایم جشن بگیریم
همه فامیلای خونواده بابات دعوتن

پوف بی حوصله ای کشیدم
کی اعصاب مهمونی رو داشت؟!

اونم با فامیلای خشک بابا
- چه خبره مامان؟
مگه چاعان بار اولشه برمیگرده ایران؟
قراره هربار جشن بگیرید!!

- هربار چیه؟
بار قبل جشن پزشکیش بود
این جشن مناسب برگشت همیشگیش به ایرانه!!

سر تکون دادم
هرچی میگفتم حرف حرف خودشون بود.

به سمت اتاقم رفتم
و سریع درشو قفل کردم که نتونه بیاد!

نویسنده: خودم
اصکی ممنوع
دیدگاه ها (۰)

#آرومـت_میکنم . .🔥#پارت_22با خیال راحت لباسامو عوض کردم صدای...

#آرومـت_میکنم . .🔥#پارت_23تا شب از اتاقم تکون نخوردموقتی ناز...

حمایت شه خوشگلام پیجش عالییی محشره خیلی خیلی خوبه 😘💞✨

لیچام 😍✨ادیت خودم چطور شده اصکی ممنوع

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت ششم»..من عضو مافیا امم ا.ت و ا....

love Between the Tides⁵²(چند دقیقه بعد) درو باز کردم رفتم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط