✦━━━━━━━━━━━━━━✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
🖤 زیر سایهی خون و اجبار 🖤
✦ پارت 3 — «قفس طلایی» ✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
در اتاق سنگین و خفهکننده بود.
میا هنوز به جملهی جونگکوک فکر میکرد.
«فقط باید زنده بمونی تا تموم بشه.»
انگار آن جمله توی مغزش گیر کرده بود.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد برگشت تا از اتاق خارج شود.
میا ناگهان فریاد زد:
— «من زندانیام؟!»
جونگکوک مکث کرد.
— «فعلاً آره.»
میا با ناباوری خندید.
— «و تو اینو عادی میبینی؟!»
— «عادی نیست.»
— «پس چرا هیچ کاری نمیکنی؟!»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
اما در چشمانش چیزی وجود داشت...
چیزی که میا نتوانست بخواند.
— «بعضی وقتا نمیتونی با گلوله بجنگی.»
— «پس با چی میجنگی؟!»
— «صبر.»
میا با عصبانیت نزدیکش شد.
— «از صبر متنفرم!»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط در را باز کرد و بیرون رفت.
و در با صدای محکمی بسته شد.
سه روز بعد...
میا هنوز اجازهی خروج از عمارت را نداشت.
دو محافظ همیشه پشت در بودند.
تلفنش گرفته شده بود.
حتی پنجرهی اتاق هم قفل شده بود.
قفس...
فقط یک قفس بزرگ و لوکس.
همان شب صدای همهمهای از پایین عمارت آمد.
میا کنجکاو شد.
در را باز کرد.
محافظها جلویش را گرفتند.
— «اجازه ندارید خارج بشید.»
میا اخم کرد.
— «پایین چه خبره؟»
هیچکدام جواب ندادند.
اما چند دقیقه بعد صدای شلیک از حیاط پیچید.
بنگ!
میا از ترس خشکش زد.
بعد صدای فریاد مردها بلند شد.
بنگ!
بنگ!
بنگ!
قلبش تند میزد.
ناگهان یکی از محافظها بیسیمش را برداشت.
رنگ صورتش پرید.
— «چی؟!»
محافظ دوم گفت:
— «چه اتفاقی افتاده؟!»
مرد با صدای لرزان جواب داد:
— «به عمارت حمله شده...»
میا شوکه شد.
همان لحظه صدای دویدن چند نفر در راهرو پیچید.
و ثانیهای بعد...
جونگکوک ظاهر شد.
پیراهن سفیدش روی شانه با خون قرمز شده بود.
نفسهایش سنگین بود.
میا با وحشت گفت:
— «خون...؟!»
جونگکوک بدون توجه دستش را گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
— «باید بریم.»
— «چی شده؟!»
— «وقت توضیح نیست.»
صدای انفجار مهیبی از طبقهی پایین بلند شد.
کل عمارت لرزید.
گرد و خاک از سقف ریخت.
و برای اولین بار...
میا ترس را در چشمان جونگکوک دید.
— «بدو، میا!»
✦ پایان پارت 3 ✦
🖤 ادامه دارد... 🖤
🖤 زیر سایهی خون و اجبار 🖤
✦ پارت 3 — «قفس طلایی» ✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
در اتاق سنگین و خفهکننده بود.
میا هنوز به جملهی جونگکوک فکر میکرد.
«فقط باید زنده بمونی تا تموم بشه.»
انگار آن جمله توی مغزش گیر کرده بود.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد برگشت تا از اتاق خارج شود.
میا ناگهان فریاد زد:
— «من زندانیام؟!»
جونگکوک مکث کرد.
— «فعلاً آره.»
میا با ناباوری خندید.
— «و تو اینو عادی میبینی؟!»
— «عادی نیست.»
— «پس چرا هیچ کاری نمیکنی؟!»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
اما در چشمانش چیزی وجود داشت...
چیزی که میا نتوانست بخواند.
— «بعضی وقتا نمیتونی با گلوله بجنگی.»
— «پس با چی میجنگی؟!»
— «صبر.»
میا با عصبانیت نزدیکش شد.
— «از صبر متنفرم!»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط در را باز کرد و بیرون رفت.
و در با صدای محکمی بسته شد.
سه روز بعد...
میا هنوز اجازهی خروج از عمارت را نداشت.
دو محافظ همیشه پشت در بودند.
تلفنش گرفته شده بود.
حتی پنجرهی اتاق هم قفل شده بود.
قفس...
فقط یک قفس بزرگ و لوکس.
همان شب صدای همهمهای از پایین عمارت آمد.
میا کنجکاو شد.
در را باز کرد.
محافظها جلویش را گرفتند.
— «اجازه ندارید خارج بشید.»
میا اخم کرد.
— «پایین چه خبره؟»
هیچکدام جواب ندادند.
اما چند دقیقه بعد صدای شلیک از حیاط پیچید.
بنگ!
میا از ترس خشکش زد.
بعد صدای فریاد مردها بلند شد.
بنگ!
بنگ!
بنگ!
قلبش تند میزد.
ناگهان یکی از محافظها بیسیمش را برداشت.
رنگ صورتش پرید.
— «چی؟!»
محافظ دوم گفت:
— «چه اتفاقی افتاده؟!»
مرد با صدای لرزان جواب داد:
— «به عمارت حمله شده...»
میا شوکه شد.
همان لحظه صدای دویدن چند نفر در راهرو پیچید.
و ثانیهای بعد...
جونگکوک ظاهر شد.
پیراهن سفیدش روی شانه با خون قرمز شده بود.
نفسهایش سنگین بود.
میا با وحشت گفت:
— «خون...؟!»
جونگکوک بدون توجه دستش را گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
— «باید بریم.»
— «چی شده؟!»
— «وقت توضیح نیست.»
صدای انفجار مهیبی از طبقهی پایین بلند شد.
کل عمارت لرزید.
گرد و خاک از سقف ریخت.
و برای اولین بار...
میا ترس را در چشمان جونگکوک دید.
— «بدو، میا!»
✦ پایان پارت 3 ✦
🖤 ادامه دارد... 🖤
- ۵۱۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط