دوپارتی از لینو: (وقتی تو فوبیای....) p2 اخر
دوپارتی از لینو: (وقتی تو فوبیای....) p2 اخر
ات: خب....من......-نفس عمیق-....مثل همیشه داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که بعد پیاده رویم تصمیم گرفتم بقیه راه رو ماشین بگیرم اما یهو دیدم یه موتور کیف یه پیرزن رو دزدید و منم نتونستم خودمو کنترل کنم و....-سرتو بیشتر آوردی پایین- دنبال موتور رفتم تا بلکه بتونم کیفو بگیرم اما تا کیفو گرفتم درگیر شدیم و منو هل دادو با دست سمت چپم افتادم رو جدول و....
ترسیده بودی که الان ممکنه چقدر عصبانی بشه و درست هم حدس زده بودی و نفس های نگرانیش تبدیل شده بودن به نفس های عصبی....سکوت کرده بود، دستهاش میلرزید، نفس عمیقی میکشید و هرجور تلاش کرد نتونست خودش رو کنترل کنه و یهو.....
لینو: ات....-عصبی مشتش رو محکم گره کرد- چند بار.....
نفس عمیق کشید اما نتونست آروم بمونه و....
لینو: چندبار باید بگم خودت رو قربانی نکن؟! اگه اتفاق بدتری برات میافتاد چی؟! -داد
و.....همون فریاد باعث شد فوبیای صدای بلند ات فعال بشه....و تو بیشتر تو خودت جمع شدی و بخاطر دادش بدنت یهو یه تیک زد و کنترل اشکاتو از دست دادی و شروع کردی به بی صدا گریه کردن و بخاطر دادش بدنت لرزش ریزی پیدا کرده بود...چون لینو بخاطر فوبیایی که داشتی هیچوقت همچین دادی برات نمیزد اما اینبار.....کنترل خودشو از ترس اینکه ممکن بود برای بدتری سرت بیاد از دست داد....
و همون لحظه لینو با دیدن اینکه با کنترل نکردن صداش چیکار باهات کرد فهمید چه اشتباه بزرگی کرد و کاملا دستپاچه و پشیمون شد و میدونست اگر همچین اتفاقی برات بیوفته خیلی سخت میشه ارومت کرد....و بعد از چند ثانیه سکوت.....
لینو: ا..ات.....منو....ب..ببخش....یه لحظه کنترلمو از دست دادم.....عزیزم....حواسم نبود....
دستشو آورد نزدیکت که سریع از ترس رفتی عقب تر....
لینو: ات....خو...اهش میکنم.....من متاسفم...... -نگران-
دستای میلرزیدن و نمیدونست دقیقا چیکار کنه.....
لینو: ا..ات..... -دوباره دستشو آورد نزدیک
ات: گریه-
لینو: هاه..... -بغض
لینو: من چیکار کردم من چیکار کردم..... -زیر لب
دوباره دستشو آورد نزدیک که آروم آروم بغلت کرد....
ات: ن..نکن.....
لینو: متاسفم متاسفم......منو ببخش....من فقط... نگران شدم.....
ات: گریه-
لینو: نوازشت کرد- متاسفم....خیلی متاسفم.....
کم کم آروم شدی و از بغلش اومدی بیرون....
لینو: خ..خوبی؟
ات: سرتو آروم تکون دادی-
لینو: خیله خب... -نفس عمیق-....
تو هنوزم ترس داشتی اما سعی کردی آروم شی و دیدی لینو چقدر پشیمونه....هردوتون مقصر بودید و هردوتون هم دست خودتون نبود و سعی کردید همو درک کنید....
لینو: منو ببخش...من نباید.....
ات: اشکال نداره.....توهم منو ببخش....حق داشتی نیاید اینکارو میکردم و باید به حرفت گوش میکردم....
لینو: م..من.....
ات: همون پیرزن که منو کمکم کرد چند دقیقه قبل اینکه بیای رفت اداره پلیس....چون وقتی من درگیر دعوا بودم به پلیس زنگ زد و پلاکشون رو بهشون گزارش داد و قطعا دستگیرشون کردن.....
لینو: لعنتیا..... -اروم-....ا..ات....قول بده دیگه واقعا مراقب خودت باشی.....و تو همچین شرایطی بیشتر با عقل بری جلو....
ات: قول میدم......لینو...... لطفا....تـ..توهم....قول بده.....
لینو: قول میدم که دیگه عمرا داد بزنم.....متاسفم....باید درکت میکردم....
ات: هی....انقدر اینو نگو....غیبی نداره....
لینو: عیب داره....من با اینکه از فوبیای ترس تو خبر داشتم باز داد زدم..... -سرشو پایین انداخته بود
ات: تو گفتی یهو کنترل رو از دستی دادی.....پس اشکال نداره....من میدونم تو چقدر مهربونیت و مراقبمی....پس دیگه خودتو سرزنش نکن...
لینو: خیله خب...
ات: لبخند-
سرشو بالا آوردی و لبشو سطحی بوسید و اونم بغلت کرد....
اون شب هم چون دستت باید مراقبت میشد مجبور شدی چند روز بستری باشی و بعدش مرخص شدی و تو و لینو هردوتون بعد از اون اتفاق به قولتون عمل میکردید و هروقت اتفاقی میفتاد به حرفی که زدید فکر میکردید و بعد تصمیم میگرفتید....چند شب بعدش هم وقتی دزد ها دستگیر شدن اون پیرزن کیفشو پس گرفت و لینو هم دمار از روزگارشون در اورد.....
پایاننننننننننننن🎀🥲✨
(بوس بهتون ناناسا....💋🎀)
ات: خب....من......-نفس عمیق-....مثل همیشه داشتم از سرکار برمیگشتم خونه که بعد پیاده رویم تصمیم گرفتم بقیه راه رو ماشین بگیرم اما یهو دیدم یه موتور کیف یه پیرزن رو دزدید و منم نتونستم خودمو کنترل کنم و....-سرتو بیشتر آوردی پایین- دنبال موتور رفتم تا بلکه بتونم کیفو بگیرم اما تا کیفو گرفتم درگیر شدیم و منو هل دادو با دست سمت چپم افتادم رو جدول و....
ترسیده بودی که الان ممکنه چقدر عصبانی بشه و درست هم حدس زده بودی و نفس های نگرانیش تبدیل شده بودن به نفس های عصبی....سکوت کرده بود، دستهاش میلرزید، نفس عمیقی میکشید و هرجور تلاش کرد نتونست خودش رو کنترل کنه و یهو.....
لینو: ات....-عصبی مشتش رو محکم گره کرد- چند بار.....
نفس عمیق کشید اما نتونست آروم بمونه و....
لینو: چندبار باید بگم خودت رو قربانی نکن؟! اگه اتفاق بدتری برات میافتاد چی؟! -داد
و.....همون فریاد باعث شد فوبیای صدای بلند ات فعال بشه....و تو بیشتر تو خودت جمع شدی و بخاطر دادش بدنت یهو یه تیک زد و کنترل اشکاتو از دست دادی و شروع کردی به بی صدا گریه کردن و بخاطر دادش بدنت لرزش ریزی پیدا کرده بود...چون لینو بخاطر فوبیایی که داشتی هیچوقت همچین دادی برات نمیزد اما اینبار.....کنترل خودشو از ترس اینکه ممکن بود برای بدتری سرت بیاد از دست داد....
و همون لحظه لینو با دیدن اینکه با کنترل نکردن صداش چیکار باهات کرد فهمید چه اشتباه بزرگی کرد و کاملا دستپاچه و پشیمون شد و میدونست اگر همچین اتفاقی برات بیوفته خیلی سخت میشه ارومت کرد....و بعد از چند ثانیه سکوت.....
لینو: ا..ات.....منو....ب..ببخش....یه لحظه کنترلمو از دست دادم.....عزیزم....حواسم نبود....
دستشو آورد نزدیکت که سریع از ترس رفتی عقب تر....
لینو: ات....خو...اهش میکنم.....من متاسفم...... -نگران-
دستای میلرزیدن و نمیدونست دقیقا چیکار کنه.....
لینو: ا..ات..... -دوباره دستشو آورد نزدیک
ات: گریه-
لینو: هاه..... -بغض
لینو: من چیکار کردم من چیکار کردم..... -زیر لب
دوباره دستشو آورد نزدیک که آروم آروم بغلت کرد....
ات: ن..نکن.....
لینو: متاسفم متاسفم......منو ببخش....من فقط... نگران شدم.....
ات: گریه-
لینو: نوازشت کرد- متاسفم....خیلی متاسفم.....
کم کم آروم شدی و از بغلش اومدی بیرون....
لینو: خ..خوبی؟
ات: سرتو آروم تکون دادی-
لینو: خیله خب... -نفس عمیق-....
تو هنوزم ترس داشتی اما سعی کردی آروم شی و دیدی لینو چقدر پشیمونه....هردوتون مقصر بودید و هردوتون هم دست خودتون نبود و سعی کردید همو درک کنید....
لینو: منو ببخش...من نباید.....
ات: اشکال نداره.....توهم منو ببخش....حق داشتی نیاید اینکارو میکردم و باید به حرفت گوش میکردم....
لینو: م..من.....
ات: همون پیرزن که منو کمکم کرد چند دقیقه قبل اینکه بیای رفت اداره پلیس....چون وقتی من درگیر دعوا بودم به پلیس زنگ زد و پلاکشون رو بهشون گزارش داد و قطعا دستگیرشون کردن.....
لینو: لعنتیا..... -اروم-....ا..ات....قول بده دیگه واقعا مراقب خودت باشی.....و تو همچین شرایطی بیشتر با عقل بری جلو....
ات: قول میدم......لینو...... لطفا....تـ..توهم....قول بده.....
لینو: قول میدم که دیگه عمرا داد بزنم.....متاسفم....باید درکت میکردم....
ات: هی....انقدر اینو نگو....غیبی نداره....
لینو: عیب داره....من با اینکه از فوبیای ترس تو خبر داشتم باز داد زدم..... -سرشو پایین انداخته بود
ات: تو گفتی یهو کنترل رو از دستی دادی.....پس اشکال نداره....من میدونم تو چقدر مهربونیت و مراقبمی....پس دیگه خودتو سرزنش نکن...
لینو: خیله خب...
ات: لبخند-
سرشو بالا آوردی و لبشو سطحی بوسید و اونم بغلت کرد....
اون شب هم چون دستت باید مراقبت میشد مجبور شدی چند روز بستری باشی و بعدش مرخص شدی و تو و لینو هردوتون بعد از اون اتفاق به قولتون عمل میکردید و هروقت اتفاقی میفتاد به حرفی که زدید فکر میکردید و بعد تصمیم میگرفتید....چند شب بعدش هم وقتی دزد ها دستگیر شدن اون پیرزن کیفشو پس گرفت و لینو هم دمار از روزگارشون در اورد.....
پایاننننننننننننن🎀🥲✨
(بوس بهتون ناناسا....💋🎀)
- ۲۲۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط