نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۲
«فکر کردی اینجا بازیه؟ فکر کردی وقتی بهت میگم از اینجا بیرون نرو دارم باهات شوخی میکنم؟»
فریاد او باعث شد ات شانه هایش را جمع کند و دستانش را جلوی صورتش بگیرد. او میخواست توضیح بدهد، میخواست بگوید فقط میخواست کمی رنگ و قلممو بخرد تا از تنهایی دق نکند، اما گلویش یاری نمیکرد. او با درماندگی به چشمان جونگکوک زل زد و اشکهایش مثل مروارید روی گونههایش غلتیدند.
جونگکوک با دیدن اشکهای او، مشتش را محکم به ستون تخت کوبید که صدای بلندی ایجاد کرد. «حرف بزن لعنتی! حداقل یه صدایی از خودت دربیار! میدونی وقتی فهمیدم رفتی و بادیگاردها گمت کردن چه حالی شدم؟ میدونی اگه اونا بهت دستدرازی میکردن من چطوری تکتک سلولهای بدنشون رو آتیش میزدم؟»
خشم او به تدریج به نوعی استیصال تبدیل شد. او ناگهان دستان ات را گرفت و آنها را با قدرت روی سینه خودش، درست جایی که قلبش با سرعت وحشتناکی میتپید، قرار داد.
«ببین... ببین با من چیکار کردی! من، جئون جونگکوک، کسی که از هیچکس نمیترسید، حالا دارم از ترسِ از دست دادن یه دخترِ ساکت میلرزم!»
لحن او از خشن به لرزان تغییر کرد. او به آرامی روی زانوهایش مقابل ات سقوط کرد. سرش را روی شکم ات گذاشت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد. این تضاد عجیبی بود؛ بزرگترین مافیای کره، مردی که دستهایش به خون صدها نفر آلوده بود، حالا مثل یک کودک پناهنده در آغوش دختری بود که تا دیروز او را مایه ننگ میدانست.
ات که از این تغییر رفتار ناگهانی شوکه شده بود، به آرامی دستان ظریفش را لای موهای پرپشت و مشکی جونگکوک برد و آنها را نوازش کرد. او با لمسهایش سعی داشت به او بفهماند که متاسف است.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمان سرخ ات نگاه کرد. «بهم قول بده... حتی اگه از من متنفری، حتی اگه میخوای از این جهنم فرار کنی، پنهانی نرو. اگه بخوای بری، خودم کل شهر رو برات فرش قرمز پهن میکنم، اما نذار دشمنام با دست زدن به تو به من ضربه بزنن. تو... تو تنها نقطه ضعف منی، ات.»
او بلند شد و صورت ات را بین دستانش گرفت. با شستش اشکهای او را پاک کرد و با لحنی که ترکیبی از خشونتِ مالکانه و عشق بود، گفت: «از امروز، تو دیگه اجازه نداری حتی یک لحظه تنها باشی. یا با منی، یا با سایههای من. فهمیدی؟»
پارت ۱۲
«فکر کردی اینجا بازیه؟ فکر کردی وقتی بهت میگم از اینجا بیرون نرو دارم باهات شوخی میکنم؟»
فریاد او باعث شد ات شانه هایش را جمع کند و دستانش را جلوی صورتش بگیرد. او میخواست توضیح بدهد، میخواست بگوید فقط میخواست کمی رنگ و قلممو بخرد تا از تنهایی دق نکند، اما گلویش یاری نمیکرد. او با درماندگی به چشمان جونگکوک زل زد و اشکهایش مثل مروارید روی گونههایش غلتیدند.
جونگکوک با دیدن اشکهای او، مشتش را محکم به ستون تخت کوبید که صدای بلندی ایجاد کرد. «حرف بزن لعنتی! حداقل یه صدایی از خودت دربیار! میدونی وقتی فهمیدم رفتی و بادیگاردها گمت کردن چه حالی شدم؟ میدونی اگه اونا بهت دستدرازی میکردن من چطوری تکتک سلولهای بدنشون رو آتیش میزدم؟»
خشم او به تدریج به نوعی استیصال تبدیل شد. او ناگهان دستان ات را گرفت و آنها را با قدرت روی سینه خودش، درست جایی که قلبش با سرعت وحشتناکی میتپید، قرار داد.
«ببین... ببین با من چیکار کردی! من، جئون جونگکوک، کسی که از هیچکس نمیترسید، حالا دارم از ترسِ از دست دادن یه دخترِ ساکت میلرزم!»
لحن او از خشن به لرزان تغییر کرد. او به آرامی روی زانوهایش مقابل ات سقوط کرد. سرش را روی شکم ات گذاشت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد. این تضاد عجیبی بود؛ بزرگترین مافیای کره، مردی که دستهایش به خون صدها نفر آلوده بود، حالا مثل یک کودک پناهنده در آغوش دختری بود که تا دیروز او را مایه ننگ میدانست.
ات که از این تغییر رفتار ناگهانی شوکه شده بود، به آرامی دستان ظریفش را لای موهای پرپشت و مشکی جونگکوک برد و آنها را نوازش کرد. او با لمسهایش سعی داشت به او بفهماند که متاسف است.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمان سرخ ات نگاه کرد. «بهم قول بده... حتی اگه از من متنفری، حتی اگه میخوای از این جهنم فرار کنی، پنهانی نرو. اگه بخوای بری، خودم کل شهر رو برات فرش قرمز پهن میکنم، اما نذار دشمنام با دست زدن به تو به من ضربه بزنن. تو... تو تنها نقطه ضعف منی، ات.»
او بلند شد و صورت ات را بین دستانش گرفت. با شستش اشکهای او را پاک کرد و با لحنی که ترکیبی از خشونتِ مالکانه و عشق بود، گفت: «از امروز، تو دیگه اجازه نداری حتی یک لحظه تنها باشی. یا با منی، یا با سایههای من. فهمیدی؟»
- ۲.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط