نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۰
— «لرزونی. بیا... خودت رو گرم کن.»
ات پتو را گرفت و دور خودش پیچید. هنوز هم از رفتار غیرقابل پیشبینی جونگکوک متحیر بود. این مرد مرموز، ترکیبی از قدرت بیرحمانه و لحظاتی از مهربانی غیرمنتظره بود.
— «حالا میتونی کمی استراحت کنی.» جونگکوک گفت. «امشب... فقط آرامش داشته باش.»
با این حرف، او اتاق را ترک کرد و ات را در میان عظمت و سکوت عمارت تنها گذاشت تا با افکار و احساسات متناقضش روبرو شود.
صبح روز بعد، ات که از فضای سنگین و مراقبتهای همیشگی بادیگاردها در عمارت خسته شده بود، از غفلت نگهبانان در زمان تعویض شیفت استفاده کرد. او با عجله یک هودی ساده و شلوار جین پوشید تا جلب توجه نکند و از درِ پشتی باغ خارج شد. او فقط میخواست برای چند لحظه حس یک آدم معمولی را داشته باشد و برای خودش چند وسیله نقاشی بخرد تا بتواند دوباره با دنیای بیرون ارتباط برقرار کند.
او به یک فروشگاه لوازم هنری در یکی از خیابانهای خلوت سئول رفت. در حالی که غرق در انتخاب رنگها بود، متوجه شد که فضای فروشگاه ناگهان سنگین شد. صدای ترمز شدید چند ماشین از بیرون به گوش رسید. سه مرد با کتوشلوارهای تیره و چهرههای سنگی وارد فروشگاه شدند. آنها به دنبال ات نبودند، اما نشانِ روی انگشتر یکی از آنها، علامت باند «مار سیاه»، دشمن خونی جونگکوک بود.
یکی از آنها با دیدن چهره ات، پوزخندی زد و عکسی را از جیبش درآورد.
— «ببینید چی پیدا کردیم... عروسِ لال جئون! خودش رو مثل موش قایم کرده.»
ات با وحشت عقب رفت و پالت رنگ از دستش روی زمین افتاد و پخش شد. او میخواست جیغ بزند، اما فقط صدای لرزانِ نفسهایش شنیده میشد. مردها به سمت او هجوم بردند. یکی از آنها موهای ات را گرفت و او را به سمت خروجی کشید. ات با تمام توانش تقلا میکرد، اما در برابر قدرت آنها هیچ بود.
در همین لحظه، صدای شلیک گلولهای شیشه ویترین فروشگاه را پایین ریخت. یکی از مردها فریادی کشید و روی زمین افتاد. جونگکوک،
پارت ۱۰
— «لرزونی. بیا... خودت رو گرم کن.»
ات پتو را گرفت و دور خودش پیچید. هنوز هم از رفتار غیرقابل پیشبینی جونگکوک متحیر بود. این مرد مرموز، ترکیبی از قدرت بیرحمانه و لحظاتی از مهربانی غیرمنتظره بود.
— «حالا میتونی کمی استراحت کنی.» جونگکوک گفت. «امشب... فقط آرامش داشته باش.»
با این حرف، او اتاق را ترک کرد و ات را در میان عظمت و سکوت عمارت تنها گذاشت تا با افکار و احساسات متناقضش روبرو شود.
صبح روز بعد، ات که از فضای سنگین و مراقبتهای همیشگی بادیگاردها در عمارت خسته شده بود، از غفلت نگهبانان در زمان تعویض شیفت استفاده کرد. او با عجله یک هودی ساده و شلوار جین پوشید تا جلب توجه نکند و از درِ پشتی باغ خارج شد. او فقط میخواست برای چند لحظه حس یک آدم معمولی را داشته باشد و برای خودش چند وسیله نقاشی بخرد تا بتواند دوباره با دنیای بیرون ارتباط برقرار کند.
او به یک فروشگاه لوازم هنری در یکی از خیابانهای خلوت سئول رفت. در حالی که غرق در انتخاب رنگها بود، متوجه شد که فضای فروشگاه ناگهان سنگین شد. صدای ترمز شدید چند ماشین از بیرون به گوش رسید. سه مرد با کتوشلوارهای تیره و چهرههای سنگی وارد فروشگاه شدند. آنها به دنبال ات نبودند، اما نشانِ روی انگشتر یکی از آنها، علامت باند «مار سیاه»، دشمن خونی جونگکوک بود.
یکی از آنها با دیدن چهره ات، پوزخندی زد و عکسی را از جیبش درآورد.
— «ببینید چی پیدا کردیم... عروسِ لال جئون! خودش رو مثل موش قایم کرده.»
ات با وحشت عقب رفت و پالت رنگ از دستش روی زمین افتاد و پخش شد. او میخواست جیغ بزند، اما فقط صدای لرزانِ نفسهایش شنیده میشد. مردها به سمت او هجوم بردند. یکی از آنها موهای ات را گرفت و او را به سمت خروجی کشید. ات با تمام توانش تقلا میکرد، اما در برابر قدرت آنها هیچ بود.
در همین لحظه، صدای شلیک گلولهای شیشه ویترین فروشگاه را پایین ریخت. یکی از مردها فریادی کشید و روی زمین افتاد. جونگکوک،
- ۲.۱k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط