نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۴
او با خشونت اما با عشق، لبانش را روی گردن اِت فشار داد و بوسهای عمیق و جاندار گرفت که جایش قرمز شد. اِت لرزید و سرش را به عقب خم کرد. او نمیتوانست حرف بزند، اما دستهایش را در موهای پشت گردن جونگکوک فرو برد و آنها را چنگ زد. این تنها راهی بود که میتوانست بگوید او هم به این مردِ وحشی حس دارد.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمانِ خمار اِت زل زد.
— «میخوام امروز یه چیزی بهت یاد بدم. توی دنیای من، اگه کسی چیزی رو ازت گرفت، تو باید کل زندگیش رو ازش بگیری.»
او بلند شد و اِت را به سمت بالکن بزرگ اتاق برد. از آنجا، در پایینِ عمارت، اِت دید که جیمین و بقیه افراد، همان سه مردی را که در فروشگاه به او حمله کرده بودند، دستبسته وسط حیاط آوردهاند.
اِت با ترس عقب کشید، اما جونگکوک از پشت او را محکم گرفت و چانهاش را روی شانه او گذاشت.
— «نترس. فقط نگاه کن. اونا به ملکهی من بیاحترامی کردن. تماشا کن که چطور جئون جونگکوک برای خاطرِ سکوتِ تو، فریادِ اونا رو درمیاره.»
او با بیرحمی تمام، به جیمین علامت داد. صدای فریادهای آنها فضای حیاط را پر کرد. اِت میخواست چشمانش را ببندد، اما جونگکوک با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه زیر گوشش زمزمه کرد:
— «چشماتو نبند اِت... ببین که چقدر برام عزیزی. ببین که این دستها فقط برای نوازش تو نیستن، این دستها میتونن برای تو دنیا رو به خاک و خون بکشن.»
وقتی همه چیز تمام شد، جونگکوک اِت را که از شدت هیجان و ترس نفسنفس میزد، به سمت داخل اتاق برگرداند. او را روی کاناپه خواباند و خودش رویش خیمه زد.
— «حالا... وقتشه که پاداشِ وفاداریت رو بگیری.»
او با انگشتانش به آرامی گونهی اِت را نوازش کرد.
— «تو تنها لالی هستی که با سکوتش منو کر کرده. میخوام امشب طوری مالِ من بشی که حتی اگه زبون داشتی، اسم هیچ مرد دیگهای رو یادت نیاد.»
او به آرامی لباس اِت را کمی بالاتر کشید و لبانش را روی پوست حساس شکمش گذاشت...
پارت ۱۴
او با خشونت اما با عشق، لبانش را روی گردن اِت فشار داد و بوسهای عمیق و جاندار گرفت که جایش قرمز شد. اِت لرزید و سرش را به عقب خم کرد. او نمیتوانست حرف بزند، اما دستهایش را در موهای پشت گردن جونگکوک فرو برد و آنها را چنگ زد. این تنها راهی بود که میتوانست بگوید او هم به این مردِ وحشی حس دارد.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمانِ خمار اِت زل زد.
— «میخوام امروز یه چیزی بهت یاد بدم. توی دنیای من، اگه کسی چیزی رو ازت گرفت، تو باید کل زندگیش رو ازش بگیری.»
او بلند شد و اِت را به سمت بالکن بزرگ اتاق برد. از آنجا، در پایینِ عمارت، اِت دید که جیمین و بقیه افراد، همان سه مردی را که در فروشگاه به او حمله کرده بودند، دستبسته وسط حیاط آوردهاند.
اِت با ترس عقب کشید، اما جونگکوک از پشت او را محکم گرفت و چانهاش را روی شانه او گذاشت.
— «نترس. فقط نگاه کن. اونا به ملکهی من بیاحترامی کردن. تماشا کن که چطور جئون جونگکوک برای خاطرِ سکوتِ تو، فریادِ اونا رو درمیاره.»
او با بیرحمی تمام، به جیمین علامت داد. صدای فریادهای آنها فضای حیاط را پر کرد. اِت میخواست چشمانش را ببندد، اما جونگکوک با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه زیر گوشش زمزمه کرد:
— «چشماتو نبند اِت... ببین که چقدر برام عزیزی. ببین که این دستها فقط برای نوازش تو نیستن، این دستها میتونن برای تو دنیا رو به خاک و خون بکشن.»
وقتی همه چیز تمام شد، جونگکوک اِت را که از شدت هیجان و ترس نفسنفس میزد، به سمت داخل اتاق برگرداند. او را روی کاناپه خواباند و خودش رویش خیمه زد.
— «حالا... وقتشه که پاداشِ وفاداریت رو بگیری.»
او با انگشتانش به آرامی گونهی اِت را نوازش کرد.
— «تو تنها لالی هستی که با سکوتش منو کر کرده. میخوام امشب طوری مالِ من بشی که حتی اگه زبون داشتی، اسم هیچ مرد دیگهای رو یادت نیاد.»
او به آرامی لباس اِت را کمی بالاتر کشید و لبانش را روی پوست حساس شکمش گذاشت...
- ۲.۵k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط