نمیدونم چرا کسی برای ناهار صدام نکرد گرسنه نبودم ولی امیدداشتم که صدام کنند
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁸
نمیدونم چرا کسی برای ناهار صدام نکرد. گرسنه نبودم ولی امیدداشتم که صدام کنند!
مگه من جزو اصلی این خونه نبودم؟ منم دختر تهیونگ…
دختره تهیونگ…تلفظش برام عجیبه!
تا دنبالم نیان از اتاق… به شکمم نگاه کردم که انگار رادیو ی خرابی توش بود. اه لعنتی من ولقعا گشنمه. تهیونگ به غذام اهمیت میداد. جونگکوک چی؟ واقعا منو فراموش کردن؟
حیف که…حیف که جایی ندارم و پیدا میشم وگرنه فرار میکردم. من که راهشو یاد گرفتم پس…نه احمقانه است تهش پرورشگاست!
اینجا من یتیمم و این قابل تشخیصه!
خب راستی اون پیام. توی کاغذ…ماله کی بود؟
خیلی بیحوصله و بیکار مونده بودم توی اتاق. چرا من باید تحمل میکردم.؟
از اتاق بیرون اومدم و متوجه ی سکوت سنگین شدم که در نبود اون دو تا احمق پیش میومد. رفتم توی اشپزخونه تا لااقل چیزی بخورم. همیشه بدم میاد با زنای غریبه تنها بمونم. واقعا از حیف کردن پنکیک های ماری ناراحت بودم.
دنبال ماری گشتم تا پیداش کنم و ازش بخوام چیزی درست کنه. ماری داشت کلم-چینی میشست. رفتم پیشش. مهربون بود ولی مرز بین ندیمه و صاحبخونه رو رعایت میکرد.
میا:ماری…ماری میشه چیزی بخورم؟
ماری با دیدن چهرم کمی چهره اش تغییر کرد.
ماری: دخترم…اتفاقی افتاده؟
چه جالب…نگرانی برای من. شایدم ترحم از روی دلسوزی.
میا:نه ماری. مشکلی نیست.
ماری: از ناهار اضافه مونده. میخوری؟
میا:ببخشید ماری اما نمیخوام غذای اونارو بخورم…
ماری: مشکلی نیست. الان چیز خوشمزه اس برات درست میکنم تو صبحونه ام نخوردی…
گشنگی بده. عصاب خوردی بده. خیانتم خیلی بده…
غذام رو میخوردم و از ندیدن افراد مختلف خیالم راحت بود. وقتی داشتم میرفتم توی اتاقم و صدای در اومد. برنگشتم و رفتم بالا مستقیم. از صدای قدم میتونستم تشخیص بدم کیه. رفتم توی اتاق و دراز کشیدم رو به سقف.
نامه رو توی دستم جا به جا میکردم و فکر میکردم کیه؟ اخه تهیونگ و جونگکوک دستخطشون اینجوری نیست. کاشک دوربینمو خاموش نمیکردم. فقط یک فلش کوچیک نیاز دارم تا ویدیو رو قایم کنم توش.
با صدای در به خودم اومدم و نامه رو سریع توی کشو گذاشتم. سعی کردم صدا نده تا کسی به کشو مشکوک نشه.
میا:بیا تو
در باز شد و یکی از ندیمه ها بود.
لیلی:خانم لطفا بیاین پایین
احترام گذاشت خواسن بره اما یهو گفتم
میا:پایین چه خبره؟
لیلی:متاسفم خبر ندارم ولی گفتند که شما بیاین…
بالای پله هایی وایستاده بودم که اون شب همه چیزو دیدم. دقیقا همون پله هایی که روز اول ازشون پایین میرفتم. رفتم پایین که اون دوتا بودن. اهه جونگکوک لطفا برو خونتون… لطفا…
بدون نگاه نشستم روی کاناپه. یک جعبه ی کوچیک جلوم قرار گرفت. کیک قلبی کوچیک قرمز توش بود. کیک قلبی قرمز برای چی؟ کنجکاو شده بودم. به اون احمقا نگاه کردم که با لبخند بهم نگاه میکنند…
تهیونگ:میا متا…
میا:مهم نیست…
چهرشون یهو خالی از احساس شد. مردد به هم نگاه کردند بعد به من. چی میتونست باشه؟
جونگکوک:یعنی چی میا؟
میا:امروز اونقدرا برام مهم نبود.
نمیدونم ذره ای حس خیانت یا عذاب وجدان دارن یانه. اما از دادن این حس ها به ایم دوتا خوشم میاد. نمیتونم فراموش کمک دیشب رو…
تهیونگ:ببخشید میا تو واقعا امروز گستاخی کردی!
میا:اوه چه جالب…ببخشید!
جونگکوک:تمومش کن میا. تهیونگ حتی برات کیک عذرخواهی خریده!
میا:قلب قرمز کیکی…خوشگله…نه مثل قفل کردن در اتاقم…!
شوک…ترس…توی نگاهشون مشخص بود.
و این نگاه اون ها بود که من رو یاد شجاعت مینداخت…
میا: چیزی که اضافست فقط یک مدت قشنگه. باز از مد میفته
هرکی منو میشناسه میدونه اینجوری نیستم. همچین شخصیتی ندارم. ولی اخه…اخه نمیتونم تحمل کنم.حرصم میاد.
تهیونگ:خب میا…
جونگکوک:اون کار ندیمه بود اشتباهی شده بود فقط!
میا:باشه…باشه…
بلند شدم و جلوشون وایستادم. دیگه مثل قبل نمیدیدمشون
میا:هرچی بیشتر توضیح میدین بدتر ازتون بدم میاد..
چی میشد اگر میشد…
اگر میشد برای یکبار وقتی پامو به بیرون میزارم، جز نوری روشن چیزی نبینم؟ چیزی جز نور افتاب پوستمو نسوزونه…چیزی جز علفزار پاهامو قلقلک نده…چیزی جز باد لای موهام نپیچه. اما شاید دلم برای پیچیدن دستات لای موهام تنگ میشد…شاید دلم برای دستای گرمت تنگ میشد و دلم میخواست به جای نور خورشید ستاره ی توی چشماتو ببینم؟
شاید…شاید دلم تنگ بشه.اما نه اونقدر دلتنگ که تو رو به خورشید ترجیح بدم. دوست دارم داغی خورشید منو بسوزونه نه دستای گرمت، دوست دارم طبیعت منو ببلعه نه اغوش تو.دوست دارم به جای شمردن ستاره ها پرتو های نور خورشیدو بشمرم که سایه ی گل ها رو توی رودخونه ایجاد میکنه. هیچوقت تو برام الویت نیستی وقتی خورشید هست…میتونی ماه خودت رو پیدا کنی…اما من خورشیدمو پیدا کردم.
نمیدونم چرا کسی برای ناهار صدام نکرد. گرسنه نبودم ولی امیدداشتم که صدام کنند!
مگه من جزو اصلی این خونه نبودم؟ منم دختر تهیونگ…
دختره تهیونگ…تلفظش برام عجیبه!
تا دنبالم نیان از اتاق… به شکمم نگاه کردم که انگار رادیو ی خرابی توش بود. اه لعنتی من ولقعا گشنمه. تهیونگ به غذام اهمیت میداد. جونگکوک چی؟ واقعا منو فراموش کردن؟
حیف که…حیف که جایی ندارم و پیدا میشم وگرنه فرار میکردم. من که راهشو یاد گرفتم پس…نه احمقانه است تهش پرورشگاست!
اینجا من یتیمم و این قابل تشخیصه!
خب راستی اون پیام. توی کاغذ…ماله کی بود؟
خیلی بیحوصله و بیکار مونده بودم توی اتاق. چرا من باید تحمل میکردم.؟
از اتاق بیرون اومدم و متوجه ی سکوت سنگین شدم که در نبود اون دو تا احمق پیش میومد. رفتم توی اشپزخونه تا لااقل چیزی بخورم. همیشه بدم میاد با زنای غریبه تنها بمونم. واقعا از حیف کردن پنکیک های ماری ناراحت بودم.
دنبال ماری گشتم تا پیداش کنم و ازش بخوام چیزی درست کنه. ماری داشت کلم-چینی میشست. رفتم پیشش. مهربون بود ولی مرز بین ندیمه و صاحبخونه رو رعایت میکرد.
میا:ماری…ماری میشه چیزی بخورم؟
ماری با دیدن چهرم کمی چهره اش تغییر کرد.
ماری: دخترم…اتفاقی افتاده؟
چه جالب…نگرانی برای من. شایدم ترحم از روی دلسوزی.
میا:نه ماری. مشکلی نیست.
ماری: از ناهار اضافه مونده. میخوری؟
میا:ببخشید ماری اما نمیخوام غذای اونارو بخورم…
ماری: مشکلی نیست. الان چیز خوشمزه اس برات درست میکنم تو صبحونه ام نخوردی…
گشنگی بده. عصاب خوردی بده. خیانتم خیلی بده…
غذام رو میخوردم و از ندیدن افراد مختلف خیالم راحت بود. وقتی داشتم میرفتم توی اتاقم و صدای در اومد. برنگشتم و رفتم بالا مستقیم. از صدای قدم میتونستم تشخیص بدم کیه. رفتم توی اتاق و دراز کشیدم رو به سقف.
نامه رو توی دستم جا به جا میکردم و فکر میکردم کیه؟ اخه تهیونگ و جونگکوک دستخطشون اینجوری نیست. کاشک دوربینمو خاموش نمیکردم. فقط یک فلش کوچیک نیاز دارم تا ویدیو رو قایم کنم توش.
با صدای در به خودم اومدم و نامه رو سریع توی کشو گذاشتم. سعی کردم صدا نده تا کسی به کشو مشکوک نشه.
میا:بیا تو
در باز شد و یکی از ندیمه ها بود.
لیلی:خانم لطفا بیاین پایین
احترام گذاشت خواسن بره اما یهو گفتم
میا:پایین چه خبره؟
لیلی:متاسفم خبر ندارم ولی گفتند که شما بیاین…
بالای پله هایی وایستاده بودم که اون شب همه چیزو دیدم. دقیقا همون پله هایی که روز اول ازشون پایین میرفتم. رفتم پایین که اون دوتا بودن. اهه جونگکوک لطفا برو خونتون… لطفا…
بدون نگاه نشستم روی کاناپه. یک جعبه ی کوچیک جلوم قرار گرفت. کیک قلبی کوچیک قرمز توش بود. کیک قلبی قرمز برای چی؟ کنجکاو شده بودم. به اون احمقا نگاه کردم که با لبخند بهم نگاه میکنند…
تهیونگ:میا متا…
میا:مهم نیست…
چهرشون یهو خالی از احساس شد. مردد به هم نگاه کردند بعد به من. چی میتونست باشه؟
جونگکوک:یعنی چی میا؟
میا:امروز اونقدرا برام مهم نبود.
نمیدونم ذره ای حس خیانت یا عذاب وجدان دارن یانه. اما از دادن این حس ها به ایم دوتا خوشم میاد. نمیتونم فراموش کمک دیشب رو…
تهیونگ:ببخشید میا تو واقعا امروز گستاخی کردی!
میا:اوه چه جالب…ببخشید!
جونگکوک:تمومش کن میا. تهیونگ حتی برات کیک عذرخواهی خریده!
میا:قلب قرمز کیکی…خوشگله…نه مثل قفل کردن در اتاقم…!
شوک…ترس…توی نگاهشون مشخص بود.
و این نگاه اون ها بود که من رو یاد شجاعت مینداخت…
میا: چیزی که اضافست فقط یک مدت قشنگه. باز از مد میفته
هرکی منو میشناسه میدونه اینجوری نیستم. همچین شخصیتی ندارم. ولی اخه…اخه نمیتونم تحمل کنم.حرصم میاد.
تهیونگ:خب میا…
جونگکوک:اون کار ندیمه بود اشتباهی شده بود فقط!
میا:باشه…باشه…
بلند شدم و جلوشون وایستادم. دیگه مثل قبل نمیدیدمشون
میا:هرچی بیشتر توضیح میدین بدتر ازتون بدم میاد..
چی میشد اگر میشد…
اگر میشد برای یکبار وقتی پامو به بیرون میزارم، جز نوری روشن چیزی نبینم؟ چیزی جز نور افتاب پوستمو نسوزونه…چیزی جز علفزار پاهامو قلقلک نده…چیزی جز باد لای موهام نپیچه. اما شاید دلم برای پیچیدن دستات لای موهام تنگ میشد…شاید دلم برای دستای گرمت تنگ میشد و دلم میخواست به جای نور خورشید ستاره ی توی چشماتو ببینم؟
شاید…شاید دلم تنگ بشه.اما نه اونقدر دلتنگ که تو رو به خورشید ترجیح بدم. دوست دارم داغی خورشید منو بسوزونه نه دستای گرمت، دوست دارم طبیعت منو ببلعه نه اغوش تو.دوست دارم به جای شمردن ستاره ها پرتو های نور خورشیدو بشمرم که سایه ی گل ها رو توی رودخونه ایجاد میکنه. هیچوقت تو برام الویت نیستی وقتی خورشید هست…میتونی ماه خودت رو پیدا کنی…اما من خورشیدمو پیدا کردم.
- ۶.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط