دلم میخواست بیرون برم تنهایی تا یک سری چیزایی که میخوام رو برای خودم ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁹
دلم میخواست بیرون برم. تنهایی تا یک سری چیزایی که میخوام رو برای خودم بخرم. فلش…اصلی ترین خریدمه…
کیک قلبی قرمز…توی ذهنم مونده نمیدونم چرا.
الان چندساعت میشه که گذشته و هرکی پی کار خودشه. دوربین کوچیکمو برداشتم و رفتم در رو باز کنم. باز نشد. چی…دوباره؟
نفس نفس زدم و حس کردم قلبم تند تند میزنه.
هرلحظه نزدیک بود جیغ بزنم. دوباره دستمو گذاشتم روی دستگیره و تند تند تکونش دادم که دیدم باز شد. انگار اصلا قفل نبوده.
اهه…میا توهم نزن. به هرحال اونا که همیشه اونطوری نیستن!
رفتم بیرون و دوربینم رو اروم روشن کردم. از عمارت کلاسیک تهیونگ که الان جو سنگینش مثل مه غلیظ بود فیلم میگرفتم. فضا تاریک بود چون چندتا نور کم افتابی روشن بود. خیلی اروم قدم برداشتم و از پله ها پایین رفتم. فیلم رو استوپ کردم.
دیدم که کیک روی میز رها شده. کیک قلبی قرمز!
به کیک کلیشه ای روبه روم خیره شدم. ازش فیلم گرفتم. چند ثانیه بعد دوباره استوپ. یک چاقوی بزرگ برداشتم و باهاش کیک رو تیکه تیکه کردم. یک ویدیو ی کوچیک هم از این صحنه گرفتم. استوپ زدم.
این دقیقا همون کاری بود که با قلب من کردن.
تیکه تیکه کردن با قلب کوچیک و قرمز شیرین من!
«راوی»
تهیونگ:لعنتی…یعنی چیزی دیده؟
جونگکوک:اخ من بهت گفتم واقعا اون شب دیدمش..باید خودمون بهش سر میزدیم…
تهیونگ روی کاناپه ی چرمیش که با چوب ترکیب بینظیری داشت و یک پاش رو روی پای دیگه گذاشت.
بطری سنگین شیشه ی ویسکی رو کج کرد و مایع طلایی رو روی یخ های مکعبی توی لیوانش ریخت…
صدای ترک برداشتن یخ ها…اهه. دقیقا همین حس رو داشت.
با چشمایی خسته به جونگکوکی نگاه میکرد که دستاش توی جیبشه و با قد بلندش جلوی تابش برخی از نور ها رو میگرفت…
دقیقا حس و حالشون نا مشخص بود. هیچ وقت، هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیتونست کاری کنه اون دو مرد برای یک دختر ۱۵ ساله حس پوچی داشته کنند.
شاید مراقبت میکردن شاید توجه میکردن، اما هیچ وقت براش ضعیف نمیشدن…
جونگکوک:اون دختر اخه چجوری بیرون اومده وقتی در قفل بود؟ اون هیچ جوره نمیتونست کلید رو بگیره
تهیونگ:اما خودت گفتی دیدیش..
جونگکوک:واقعا هم دیده بودمش. دیده بودمش که اون گوشه وایستاده و داره با چشمای درشتش انگار خیانت دیده به ما نگاه میکنه. من باهاش چشم تو چشم شدم و اون حتی شوکه شده بود.
تهیونگ:نمیدونم جونگکوک. نمیدونم. ما نباید کارامونو توی خونه انجام بدیم. چرا اون پارتی رو توی خونه ی خودمون قبول کردیم؟
جونگکوک:یعنی میخواستی خونه تنهاش بزاری؟
تهیونگ یهو کل ویسکی توی لیوان رو سرکشید و لیوانش رو با قدرت گذاشت روی میز. اهی کشید و موهاشو داد عقب. براش سوال بود چجوری جونگکوک که نمیتونه اعصابشو کنترل کنه الان ارومه
تهیونگ:اون لعنتی هیچ دوستی هم نداره…بخاطر حماقت های من…
جونگکوک: لعنت به روزی که تو رفتی و اون دختر رو گرفتی. برای چی اینکارو کردی؟ اخه تو که میدونستی زندگیت جایی برای یک چیز پاک جا نداره چرا او…
تهیونگ:بس کن جونگکوک…
یهو از جاش بلند شد. چند قدم جلو رفت و توی چشمای جونگکوک نگاه کرد…
جونگکوک:منو ساکت نکن…فقط بگو چرا دیوونه!
«۲سال پیش»
وکیل: وصیت نامه اعلام میکنه تنها فرزندی میتونه صاحب این چیزها بشه که قوانین ذکر شده رو رعایت کنه. حتی با وجود نداشتن یکی از این قوانین واگذاری صورت نمیگیره!
کیم-جونی:لعنت بهت اگر اینجوری باشه هیچ کدوم از ما نمیتونیم این زمین لعنتی رو داشته باشیم!
وکیل:و اگر زمین رو نداشته باشین، هیچ کدوم از اموال دیگه رو نمیتونین داشته باشین!
بلند شد و تموم وسایل رو از روی میز کنار انداخت.
با عصبانیت یقه ی لباس خانمی رو گرفت که نقش وکیل خانواده رو ایفا میکرد
کیم-جونی:تو وکیل خانواده ی مایی باید همه چیزو واگذار کنی!
وکیل: داشتن فرزندی حداقل با سن ۸سال ،داشتن باند مستقل، داشتن شرکت پوششی، داستن جزیره برای تولیدات شخصی و امور شخصی باند…این قوانین کم ولی مهم برای کسی هست که همه چیزو به دست میگیره!
کیم-سانا:هیچ کدوم از ما همه ی این ها رو باهم نداریم. حتی تهیونگ…
وکیل:۳سال وقت دارین. یادتون باشه پدرتون برای فرزند داشتن شما بسیار اصرار کرده بود…ولی راضی نمیشدین…
دلم میخواست بیرون برم. تنهایی تا یک سری چیزایی که میخوام رو برای خودم بخرم. فلش…اصلی ترین خریدمه…
کیک قلبی قرمز…توی ذهنم مونده نمیدونم چرا.
الان چندساعت میشه که گذشته و هرکی پی کار خودشه. دوربین کوچیکمو برداشتم و رفتم در رو باز کنم. باز نشد. چی…دوباره؟
نفس نفس زدم و حس کردم قلبم تند تند میزنه.
هرلحظه نزدیک بود جیغ بزنم. دوباره دستمو گذاشتم روی دستگیره و تند تند تکونش دادم که دیدم باز شد. انگار اصلا قفل نبوده.
اهه…میا توهم نزن. به هرحال اونا که همیشه اونطوری نیستن!
رفتم بیرون و دوربینم رو اروم روشن کردم. از عمارت کلاسیک تهیونگ که الان جو سنگینش مثل مه غلیظ بود فیلم میگرفتم. فضا تاریک بود چون چندتا نور کم افتابی روشن بود. خیلی اروم قدم برداشتم و از پله ها پایین رفتم. فیلم رو استوپ کردم.
دیدم که کیک روی میز رها شده. کیک قلبی قرمز!
به کیک کلیشه ای روبه روم خیره شدم. ازش فیلم گرفتم. چند ثانیه بعد دوباره استوپ. یک چاقوی بزرگ برداشتم و باهاش کیک رو تیکه تیکه کردم. یک ویدیو ی کوچیک هم از این صحنه گرفتم. استوپ زدم.
این دقیقا همون کاری بود که با قلب من کردن.
تیکه تیکه کردن با قلب کوچیک و قرمز شیرین من!
«راوی»
تهیونگ:لعنتی…یعنی چیزی دیده؟
جونگکوک:اخ من بهت گفتم واقعا اون شب دیدمش..باید خودمون بهش سر میزدیم…
تهیونگ روی کاناپه ی چرمیش که با چوب ترکیب بینظیری داشت و یک پاش رو روی پای دیگه گذاشت.
بطری سنگین شیشه ی ویسکی رو کج کرد و مایع طلایی رو روی یخ های مکعبی توی لیوانش ریخت…
صدای ترک برداشتن یخ ها…اهه. دقیقا همین حس رو داشت.
با چشمایی خسته به جونگکوکی نگاه میکرد که دستاش توی جیبشه و با قد بلندش جلوی تابش برخی از نور ها رو میگرفت…
دقیقا حس و حالشون نا مشخص بود. هیچ وقت، هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیتونست کاری کنه اون دو مرد برای یک دختر ۱۵ ساله حس پوچی داشته کنند.
شاید مراقبت میکردن شاید توجه میکردن، اما هیچ وقت براش ضعیف نمیشدن…
جونگکوک:اون دختر اخه چجوری بیرون اومده وقتی در قفل بود؟ اون هیچ جوره نمیتونست کلید رو بگیره
تهیونگ:اما خودت گفتی دیدیش..
جونگکوک:واقعا هم دیده بودمش. دیده بودمش که اون گوشه وایستاده و داره با چشمای درشتش انگار خیانت دیده به ما نگاه میکنه. من باهاش چشم تو چشم شدم و اون حتی شوکه شده بود.
تهیونگ:نمیدونم جونگکوک. نمیدونم. ما نباید کارامونو توی خونه انجام بدیم. چرا اون پارتی رو توی خونه ی خودمون قبول کردیم؟
جونگکوک:یعنی میخواستی خونه تنهاش بزاری؟
تهیونگ یهو کل ویسکی توی لیوان رو سرکشید و لیوانش رو با قدرت گذاشت روی میز. اهی کشید و موهاشو داد عقب. براش سوال بود چجوری جونگکوک که نمیتونه اعصابشو کنترل کنه الان ارومه
تهیونگ:اون لعنتی هیچ دوستی هم نداره…بخاطر حماقت های من…
جونگکوک: لعنت به روزی که تو رفتی و اون دختر رو گرفتی. برای چی اینکارو کردی؟ اخه تو که میدونستی زندگیت جایی برای یک چیز پاک جا نداره چرا او…
تهیونگ:بس کن جونگکوک…
یهو از جاش بلند شد. چند قدم جلو رفت و توی چشمای جونگکوک نگاه کرد…
جونگکوک:منو ساکت نکن…فقط بگو چرا دیوونه!
«۲سال پیش»
وکیل: وصیت نامه اعلام میکنه تنها فرزندی میتونه صاحب این چیزها بشه که قوانین ذکر شده رو رعایت کنه. حتی با وجود نداشتن یکی از این قوانین واگذاری صورت نمیگیره!
کیم-جونی:لعنت بهت اگر اینجوری باشه هیچ کدوم از ما نمیتونیم این زمین لعنتی رو داشته باشیم!
وکیل:و اگر زمین رو نداشته باشین، هیچ کدوم از اموال دیگه رو نمیتونین داشته باشین!
بلند شد و تموم وسایل رو از روی میز کنار انداخت.
با عصبانیت یقه ی لباس خانمی رو گرفت که نقش وکیل خانواده رو ایفا میکرد
کیم-جونی:تو وکیل خانواده ی مایی باید همه چیزو واگذار کنی!
وکیل: داشتن فرزندی حداقل با سن ۸سال ،داشتن باند مستقل، داشتن شرکت پوششی، داستن جزیره برای تولیدات شخصی و امور شخصی باند…این قوانین کم ولی مهم برای کسی هست که همه چیزو به دست میگیره!
کیم-سانا:هیچ کدوم از ما همه ی این ها رو باهم نداریم. حتی تهیونگ…
وکیل:۳سال وقت دارین. یادتون باشه پدرتون برای فرزند داشتن شما بسیار اصرار کرده بود…ولی راضی نمیشدین…
- ۶.۸k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط