دیگر چه کردی ؟
دیگر چه کردی ؟
یکبارعصای سپید تهیه کردم و عینک دودی رفتم اصفهان . در جلوی مجتمع شان ایستادم تا شاید از خانه بیرون بیاید یک ساعت منتظر ایستادم نیامد پیام دادم کجایی؟ گفت خواهرم ساغر از نائین آمده و خانه مادرم هستیم
خجالت کشیدم بگویم اصفهان هستم
سریع بر گشتم.((فخرالدین عراقی از عشقش به خدا می گوید
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانش
که رفیب در نیاید به بهانه گدایی ))
اناجان نگاه عاقل اندر صفیحی به من انداخت و با تحقیر و طنز و توبیخ گفت
عصای سپید و عینک دودی چرا ؟؟؟
گفتم
کسی شک نمیکرد حتی اگر یکساعت کنارش در پارک مینشستم یا ...
سری به افسوس تکان داد و گفت تو دیوانه ای . دکتر گل آبادی راست میگوید از دست رفته ای و دیگر امیدی به شفای تو نیست ...بعد بلند خندید ....
به سمت میز رفت و مشغول خوردن ماست و خیار شد ... من هم به چت با مستی مشغول شدم در مورد رمانی که می نوشت صحبت کردیم و بعد هم عاشقانه هایی که گذشت و قرار شد
اهنگی را به اشتراک پلی کنیم ....
خانوم اروریان پرسید برای خروج از کشور که مشکلی نداری ؟؟
گفتم نه هیچ مشکلی ندارم ...
اگر به گوتنبرگ بیایی همه چیز درست میشود . به چه زبانی مسلطی
گفتم زمانی که مجرد بودم به دویچه در حد محاوره .... بریتیش در حد پاس کردن زبان دانشگاه و دیگر هیچ
ساعت نزدیک دو بامداد بود
خانوم اروریان گفت راهی برای رسیدن هست . عشق وقتی به وصال می رسد نابود میشود اگر با مستی ازدواج کنی مشکلات حل می شود . دقت کن امروز که ازدواج ها عاشقانه تر است تعداد طلاق هم از زمانی که ازدواج ها به زور و تهدید بود بیشتر است ...
گفتم اگر امروز طلاق بیشتر است چون زور گویی و دیکتاتوری کمتر است حامعه از آن حالت دیکتاتوری به یادگار مانده از قاجار و .... خارج شده است قدیم یک طایفه بر سر یک زن حکومت میکردند شوهر و خواهران و برادران و مادر و عمه و عمو و دایی هایش...عروس چون کنیز یا کلفتی مجبور به اطاعت بود مگر زن جرآت داشت بگوید طلاق میخواهم . یکی از همین زنان سالخورده فامیل برایم تعریف کرد که بر سر سفره عقد آنقدر مادرم با سوزن به پایم زد که بگو بله لباسم خونی شد با گریه گفتم بله
شخص دیگری میگفت
گاهی یک نفر دیگر جای عروس یله میگفت آخوند هم که برای عقد امده بود دو اتاق انطرف تر مگر می دانست در میان زنها چه میگذرد
ولی امروز اصلا اینگوونه نیست
در ضمن وقتی من با عشقم ازدواج میکنم و میفهمم در کنار من راحت نیست و دیگر در اثبات خودم و عشقم کاری از من ساخته نیست به راحتی طلاق و جدایی را قبول میکنم .... میان من و اکرم هیچ عشقی نبود از روز اول دعوا بود ولی باز راضی به آزارش نبودن بارها گفتم بیا طلاق بگیریم به روی چشم تمام حقوقت را ...
پایان ۴۱
یکبارعصای سپید تهیه کردم و عینک دودی رفتم اصفهان . در جلوی مجتمع شان ایستادم تا شاید از خانه بیرون بیاید یک ساعت منتظر ایستادم نیامد پیام دادم کجایی؟ گفت خواهرم ساغر از نائین آمده و خانه مادرم هستیم
خجالت کشیدم بگویم اصفهان هستم
سریع بر گشتم.((فخرالدین عراقی از عشقش به خدا می گوید
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانش
که رفیب در نیاید به بهانه گدایی ))
اناجان نگاه عاقل اندر صفیحی به من انداخت و با تحقیر و طنز و توبیخ گفت
عصای سپید و عینک دودی چرا ؟؟؟
گفتم
کسی شک نمیکرد حتی اگر یکساعت کنارش در پارک مینشستم یا ...
سری به افسوس تکان داد و گفت تو دیوانه ای . دکتر گل آبادی راست میگوید از دست رفته ای و دیگر امیدی به شفای تو نیست ...بعد بلند خندید ....
به سمت میز رفت و مشغول خوردن ماست و خیار شد ... من هم به چت با مستی مشغول شدم در مورد رمانی که می نوشت صحبت کردیم و بعد هم عاشقانه هایی که گذشت و قرار شد
اهنگی را به اشتراک پلی کنیم ....
خانوم اروریان پرسید برای خروج از کشور که مشکلی نداری ؟؟
گفتم نه هیچ مشکلی ندارم ...
اگر به گوتنبرگ بیایی همه چیز درست میشود . به چه زبانی مسلطی
گفتم زمانی که مجرد بودم به دویچه در حد محاوره .... بریتیش در حد پاس کردن زبان دانشگاه و دیگر هیچ
ساعت نزدیک دو بامداد بود
خانوم اروریان گفت راهی برای رسیدن هست . عشق وقتی به وصال می رسد نابود میشود اگر با مستی ازدواج کنی مشکلات حل می شود . دقت کن امروز که ازدواج ها عاشقانه تر است تعداد طلاق هم از زمانی که ازدواج ها به زور و تهدید بود بیشتر است ...
گفتم اگر امروز طلاق بیشتر است چون زور گویی و دیکتاتوری کمتر است حامعه از آن حالت دیکتاتوری به یادگار مانده از قاجار و .... خارج شده است قدیم یک طایفه بر سر یک زن حکومت میکردند شوهر و خواهران و برادران و مادر و عمه و عمو و دایی هایش...عروس چون کنیز یا کلفتی مجبور به اطاعت بود مگر زن جرآت داشت بگوید طلاق میخواهم . یکی از همین زنان سالخورده فامیل برایم تعریف کرد که بر سر سفره عقد آنقدر مادرم با سوزن به پایم زد که بگو بله لباسم خونی شد با گریه گفتم بله
شخص دیگری میگفت
گاهی یک نفر دیگر جای عروس یله میگفت آخوند هم که برای عقد امده بود دو اتاق انطرف تر مگر می دانست در میان زنها چه میگذرد
ولی امروز اصلا اینگوونه نیست
در ضمن وقتی من با عشقم ازدواج میکنم و میفهمم در کنار من راحت نیست و دیگر در اثبات خودم و عشقم کاری از من ساخته نیست به راحتی طلاق و جدایی را قبول میکنم .... میان من و اکرم هیچ عشقی نبود از روز اول دعوا بود ولی باز راضی به آزارش نبودن بارها گفتم بیا طلاق بگیریم به روی چشم تمام حقوقت را ...
پایان ۴۱
- ۷.۴k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط