استاد داشتیم . بسیار خوش مشرب و اهل معرفت و مرام . اناکه
استاد داشتیم . بسیار خوش مشرب و اهل معرفت و مرام . اناکه می شناختندش همیشه از مرام و معرفتش می گفتند . انقدر تعریف شندیدم که شک کردم . نمیشود یکنفر این همه بر سر زبانها باشد . یکجای کار می لنگد . برای مچ گیری هم بود باب رفاقت با ایستاد را باز کردم و رفت و آمد
در تهران تنها بود و جایی نداشت یا به هتل می رفت یا خانه دوستان و رفقا
شبی برای شام مهمانم بود ،مشغول صحبت و موسیقی و سیگار که ناگهان دوستم زنگ زد و گفت : یک دختر فراری تور کردم خالی هستی ؟ جا داری حالشو ببریم ؟ دختره خیلی پایس . مطمئنم پا میده میخاست خودکشی کنه نزاشتم
هیچی براش مهم نیست تاصبح حال میکنیم
خندیدم و گفتم چند لحظه صبر کن مهمان دارم اگر قبول کرد بیا به دختره بگو سه نفریم ،
خیلی دوست داشتم عکس العمل استاد را ببینم چه میگوید چگونه نصیحت میکند گفتم استاد یکی از دوستان با مهمانش که یک دختر فراری است میخواهد بیاید اجازه میدهید شما هم که تنهایید شاید طلسم تنهایی شکسته شود سختتان نیست ؟؟
فقط میخاستم ببینم چگونه و با چه عباراتی مرا نصیحت میکند ولی در کمال تعحب دیدم استاد استقبال کرد،
خندید و گفت فقط یک شرط دارد نفر اول این داستان من باشم
تعجب کردم، رگهای سرم متورم شد
ازخجالت سرخ شدم و از استاد متنفر شدم ولی دوست داشتم هرزگی استاد را با چشمانم ببینم و باور کنم که همه تعریف ها از شخصیت ایشان حرف مفت است و باد هوا
به رفیقم گفتم بیایید
آمدند، در کمال حیرت استاد باز هم گفت اول من
دهانم وا مانده بود گفتم حرمت مهمان واجب است چه انکه آن مهمان استاد هم باشد
با خودم گفتم
آنها که از استاد تعریف میکنند کاش بودند و میدیدند اگر آب پیدا کند شناگر قابلی است و در هرزگی مانند همه اراذل و اوباش
با خانوم وارد اتاق شدند و نیم ساعت بعد با آن. خانوم از اتاق بیرون آمدند و در کمال ادب معذرت خواهی کردند و رفتند دوستم ازعصبانیت میخواست استاد را کتک بزند گفتم حرمت مهمان و نان و نمک واجب است . دوستم گفت شرط میبندم که به خانه خودش می برد که تاصبح راحت باشند باشنیدن این حرف غیرتی شدم . هرچه بود حق استادی بر گردنم داشت و خودم میدانستم استاد ساکن نائین است و در تهران مکان ندارد شرط را قبول کردم شرط سنگینی بود هزار دلار . ماهی صد دلار . البته آن روزها دلار اینقدر متورم نشده بود
تعقیبشان کردیم از میدان ونک تا جنوب تهران رفتیم
در حوالی میدان .... در خیابان ... استاد از ماشین پیاده شد و درب خانه ای را زد
مردی با هیکل درشت و سبیل کلفت آمد چند جمله ای صحبت و بعد انچنان بر صورت استاد زد که استاد بر روی زمین ولو شد
استاد پای مرد را بوسید و او لگد زد تا دوبار، اخر از روی زمین بلند شد و رفت
پایان قسمت اول
در تهران تنها بود و جایی نداشت یا به هتل می رفت یا خانه دوستان و رفقا
شبی برای شام مهمانم بود ،مشغول صحبت و موسیقی و سیگار که ناگهان دوستم زنگ زد و گفت : یک دختر فراری تور کردم خالی هستی ؟ جا داری حالشو ببریم ؟ دختره خیلی پایس . مطمئنم پا میده میخاست خودکشی کنه نزاشتم
هیچی براش مهم نیست تاصبح حال میکنیم
خندیدم و گفتم چند لحظه صبر کن مهمان دارم اگر قبول کرد بیا به دختره بگو سه نفریم ،
خیلی دوست داشتم عکس العمل استاد را ببینم چه میگوید چگونه نصیحت میکند گفتم استاد یکی از دوستان با مهمانش که یک دختر فراری است میخواهد بیاید اجازه میدهید شما هم که تنهایید شاید طلسم تنهایی شکسته شود سختتان نیست ؟؟
فقط میخاستم ببینم چگونه و با چه عباراتی مرا نصیحت میکند ولی در کمال تعحب دیدم استاد استقبال کرد،
خندید و گفت فقط یک شرط دارد نفر اول این داستان من باشم
تعجب کردم، رگهای سرم متورم شد
ازخجالت سرخ شدم و از استاد متنفر شدم ولی دوست داشتم هرزگی استاد را با چشمانم ببینم و باور کنم که همه تعریف ها از شخصیت ایشان حرف مفت است و باد هوا
به رفیقم گفتم بیایید
آمدند، در کمال حیرت استاد باز هم گفت اول من
دهانم وا مانده بود گفتم حرمت مهمان واجب است چه انکه آن مهمان استاد هم باشد
با خودم گفتم
آنها که از استاد تعریف میکنند کاش بودند و میدیدند اگر آب پیدا کند شناگر قابلی است و در هرزگی مانند همه اراذل و اوباش
با خانوم وارد اتاق شدند و نیم ساعت بعد با آن. خانوم از اتاق بیرون آمدند و در کمال ادب معذرت خواهی کردند و رفتند دوستم ازعصبانیت میخواست استاد را کتک بزند گفتم حرمت مهمان و نان و نمک واجب است . دوستم گفت شرط میبندم که به خانه خودش می برد که تاصبح راحت باشند باشنیدن این حرف غیرتی شدم . هرچه بود حق استادی بر گردنم داشت و خودم میدانستم استاد ساکن نائین است و در تهران مکان ندارد شرط را قبول کردم شرط سنگینی بود هزار دلار . ماهی صد دلار . البته آن روزها دلار اینقدر متورم نشده بود
تعقیبشان کردیم از میدان ونک تا جنوب تهران رفتیم
در حوالی میدان .... در خیابان ... استاد از ماشین پیاده شد و درب خانه ای را زد
مردی با هیکل درشت و سبیل کلفت آمد چند جمله ای صحبت و بعد انچنان بر صورت استاد زد که استاد بر روی زمین ولو شد
استاد پای مرد را بوسید و او لگد زد تا دوبار، اخر از روی زمین بلند شد و رفت
پایان قسمت اول
- ۵.۸k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط