«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۶۶
با ذوق زانو زدم و گفتم:وااي خداا...سلام..
با محبت کشیدمش جلوتر و :گفتم بریم بخوابیم نظرت
چیه؟
تند گفت:نه...برقصیم..
لبخند زدم و گفتم خیله خوب پس. نصفه شبي قراره كلي
خوش بگذرونیم..
تهیونگ كيف صورتي کوچولوي دستش رو سمتم گرفت و
گفت: فقط چند ساعت.
کیف رو از دستش گرفتم و گفتم باشه..مشکلی نیست.. یاد خوابم افتادم که گفته بود: نادياي من..
اروم گفتم دخترته؟
برگشت و جدي نگام کرد.
مگه چیه خوب؟
دنیل دستی به سر نادیا کشید و گفت: شلوغ نکن
شیطون.. زود میام...
نادیا نرم و شیرین خندید و گفت:چش دايي..زودي بيا..
متعجب و شوکه گفتم: دایی؟
اما دنیل اصلا توجهی نکرد و با اومدن اسانسور تند سوار شد و رفت.
اولین فکری که به سرم زده بود این بود که ازدواج کرده و طلاق گرفته و نادیا دخترشه و هفته اي يکي دوبار میتونه ببینتش یا اینکه دوست دخترش ازش دختر داره.
ولي خواهر زاده..
واقعا عجیب بود برام
نادیا خانوم کوچولو رو راهنمایی کردم داخل و
گفتم بفرمایید خانوم کوچولو
اروم اومد داخل.
در رو بستم
اروم و مظلوم رفت لبه یه مبل نشست و با بغض به در
نگاه کرد.
کنارش نشستم و گفتم خوب نادیا خانوم..نبینم ناراحتکنارش نشستم و گفتم خوب نادیا خانوم..نبینم ناراحت باشياا..مگه دوست نداشتي رقص يادت بدم؟
با ذوق گفت: عین کارتونا؟
خندیدم و گفتم اره..عین کارتونا..
مهربون گفتم نميخواي بخوابي؟
تند گفت:نچ..
خیله خوب..
براش آهنگ گذاشتم و رقصیدم و یه چیزایی یادش دادم.
خيلي شيرين بود.
با خنده از یه چرخش کج و کوله تو بغلم که رو زمین
نشسته بودم
نشست.
منم خندیدم و بغلش کردم و :گفتم چقدر شما نازي.. من
بخورم شما رو؟
و تند تند بوسش کردم
ذوق زده بلند خندید و خودشو جمع کرد.
part ۱۶۶
با ذوق زانو زدم و گفتم:وااي خداا...سلام..
با محبت کشیدمش جلوتر و :گفتم بریم بخوابیم نظرت
چیه؟
تند گفت:نه...برقصیم..
لبخند زدم و گفتم خیله خوب پس. نصفه شبي قراره كلي
خوش بگذرونیم..
تهیونگ كيف صورتي کوچولوي دستش رو سمتم گرفت و
گفت: فقط چند ساعت.
کیف رو از دستش گرفتم و گفتم باشه..مشکلی نیست.. یاد خوابم افتادم که گفته بود: نادياي من..
اروم گفتم دخترته؟
برگشت و جدي نگام کرد.
مگه چیه خوب؟
دنیل دستی به سر نادیا کشید و گفت: شلوغ نکن
شیطون.. زود میام...
نادیا نرم و شیرین خندید و گفت:چش دايي..زودي بيا..
متعجب و شوکه گفتم: دایی؟
اما دنیل اصلا توجهی نکرد و با اومدن اسانسور تند سوار شد و رفت.
اولین فکری که به سرم زده بود این بود که ازدواج کرده و طلاق گرفته و نادیا دخترشه و هفته اي يکي دوبار میتونه ببینتش یا اینکه دوست دخترش ازش دختر داره.
ولي خواهر زاده..
واقعا عجیب بود برام
نادیا خانوم کوچولو رو راهنمایی کردم داخل و
گفتم بفرمایید خانوم کوچولو
اروم اومد داخل.
در رو بستم
اروم و مظلوم رفت لبه یه مبل نشست و با بغض به در
نگاه کرد.
کنارش نشستم و گفتم خوب نادیا خانوم..نبینم ناراحتکنارش نشستم و گفتم خوب نادیا خانوم..نبینم ناراحت باشياا..مگه دوست نداشتي رقص يادت بدم؟
با ذوق گفت: عین کارتونا؟
خندیدم و گفتم اره..عین کارتونا..
مهربون گفتم نميخواي بخوابي؟
تند گفت:نچ..
خیله خوب..
براش آهنگ گذاشتم و رقصیدم و یه چیزایی یادش دادم.
خيلي شيرين بود.
با خنده از یه چرخش کج و کوله تو بغلم که رو زمین
نشسته بودم
نشست.
منم خندیدم و بغلش کردم و :گفتم چقدر شما نازي.. من
بخورم شما رو؟
و تند تند بوسش کردم
ذوق زده بلند خندید و خودشو جمع کرد.
- ۳۴۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط