{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p2★☆☆

بیو مارسل

تو عمرم از یه نفر انقدددر تنفر نداشتم...
ساعت کاری من تموم شد تقریبا ساعت 3 بود رفتم لباسمو عوض کردم مایک و عینکمم گذاشتم یه کلاه هم گذاشتم با هدفن رفتم بیرون دقیقا بعد از اینکه اومدم بیرون حس کردم از جاشون بلند شدن..

بیو ویلیام

به رفیقم راسل یه نگاهی انداختم گفتم : تا حالا چشم خاکستری دیده بودی؟
در جوابم سر تکون داد.. اونم با من موافقه
اون بچه از اتاق اومد بیرون اهو چه عوض شده به همه یه اشاره کردمو بلند شدن.. بله دارم تعقیبش میکنم

بیو مارسل
دارن تعقیبم میکنن؟
بد شد که... سعی کردم گمشون کنم و شایدم تونستن چون سوار ماشین شدن خوبه برای همین ساعتمو کم کردم و راه عادیه خودمو رفتم اما همون ماشین بقل دستم داشت میومد شیش رو کشید پایین همون مرد عجیب گف: بیا بالا
چه پرو .. جوابش ندادم و هدفونمو گذاشتم رو گوشم اما همینجور داشت بوق میزد هدفون رو انداختنو وایسادم و فقط نگاش کردم تونم ماشینو نگه داشت رفتم سمت شیشه و رو در خم شدم گفتم: چیکار من داری
اومد نزدیک تر یه نگاه کرد به ماسکو بعد به چشمام گفت: بیا بالا من میرسونمت خونه
مستقیم به چشماش نگاه کردمو گفتم: لازم نکرده خودم پا دارم
نگام کرد دوباره گفت : دوباره تکرار نمیکنم سوار شو
که میخواد به اجبار منو سوار ماشین کنه منم لجبازم پس به راهم ادامه دادم

بیو ویلیام

ای پسره ی لجباز
از ماشین پیاده شدمو رفتم سمتشون انداختمش روی شونم کیفشم گرفتم دستم رفتمو نشوندمش رو صندلی کنار خودم
یه داد زد و گفت: هی بزار برم دیوونهههههههه
داره ازش خوشم میاد ولی چه زوری داره
داره با مشت میزنه تو سینم هعی اصلا فکرشو نمیکردم هر دو دستشو از مچ گرفتمو بردم بالای سرش
نه این بشر کم نمیاره داره با پا میزنه ای خدااااااااااااا
دیگه مجبور شدم سرش داد بزنم : بسهههه خفه خون بگیر دیگههه
فکر کنم زیاده روی کردم چون هم ساکت شد هم دیگه تقلا نکرد دستشو ول کردمو رفتم نشستم تو ماشین...

تا پارت بعد بوسسسس☺︎
دیدگاه ها (۰)

p3 ☆☆☆☆بیو مارسل الان که قشنگ خفتم کردن نمیدونم باید چیکار ک...

این هم. ن عکسه روی گوشیه مارسله

p1☆☆بیو مارسل امروزم مثل همیشه داشتم سفارشارو میاوردم نگام ا...

رمان جدید اسم : قهوه ی تلخو شیرینژانر: بی ال - عاشقانه شخصیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط