{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p1☆☆
بیو مارسل
امروزم مثل همیشه داشتم سفارشارو میاوردم نگام افتاد به در دیدم 5نفر با کتو شلوار مشکی اومدن تو بازم از اینجور ادما نشستم رفتم سفارش بگیرم : سفـ.....
یهو چهار نفر بلند شدن منم عین خیالم نبودو سرم رو برگم بود
دوباره تکرار کردم : سفارشتون.... اون مردی که هنوز نشسته بود با یه صدایی که حالم بهم میخورد گفت: هی بشینین
همشون نشستن از اونجایی که انگار نشنیدن دوباره پرسیدم: سفارش لطفا
اون مرد عجیب خم شد و نگام کرد : من یه ویسکی میخوام
مثل همیشه: الکل چند درصد؟
دوباره گفت: همون همیشگی
حالم از اینجور ادما بهم میخوره.. رفتم صندوق پیش رفیقم گفتم : این یارو میگه یه ویسکی میخوام همون همیشگی
یه نگاهی انداختن منو کشید سمت خودش گفت: احمق این وارث بزرگ شرکت ویلسونه نگو که نمیشناسی کراش همه ی دخترا و بعضی از پسراست
یه نگاهی انداختم گفتم: خیلی هم جذاب نیست سفارشو بده برم.. اما بر خلاف اون.. اون بادیگارد ی که بقل دستشه جذاب تره
یه تیکه پروند: ریدم تو سلیقت.. بیا اینم سفارش
سینی رو گرفتم و رفتم سر میزشون ویسکی رو گذاشتمو رفتم

تقریبا ساعت 2 شب بودو نگاه اش رو روی خودم حس میکردم
حالم به هم میخوره ازش.....

تا پارت بعدی بای✫
دیدگاه ها (۰)

p2★☆☆بیو مارسلتو عمرم از یه نفر انقدددر تنفر نداشتم... ساعت ...

p3 ☆☆☆☆بیو مارسل الان که قشنگ خفتم کردن نمیدونم باید چیکار ک...

رمان جدید اسم : قهوه ی تلخو شیرینژانر: بی ال - عاشقانه شخصیت...

سلام خوشگلاااااااااا روز دختر مبارک باشههههههههههایشالا حالت...

ددی خشن من chapter 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط