{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p3 ☆☆☆☆
بیو مارسل

الان که قشنگ خفتم کردن نمیدونم باید چیکار کنم باید زنگ بزنم به رفیقم یا نه؟ چیکار کنم
تو فکر بودم یهو شروع کرد به حرف زدن: از این به بعد تو شرکت من کار میکنی و پیش خودم زندگی میکنی الانم داریم میریم خونه ی من
چیییییییییی لعنت به این زندگی اما.. شاید حقوق خوبی بده ارههههه
یه سری تکون دادم و گفتم : برای چی اونوقت؟
جواب داد: چون من میگم
چه خود خواه: باشه قبوله ولی کار خودمو ول نمیکنم
سریع و با صدای ترسناک گفت: نخیرم ول میکنی
دوباره گفتم : نه
- اره
*نه
- اره
اه خسته شدم از بس با این چکو چونه زدم ولش کن هر غلطی میخواد بکنه .. بکنه به من چه

بیو ویلیام

ای بابا این سگ چرا انقدر لجبازه
بهش گفتم: سکوتت رو بله در نظر میگیرم
و باز هم چیزی نگفت
رسیدم سمت خونه رفتم تو پارک کردم خواستم پیاده شم دیدم تکون نمیخوره نگاش کردم.. خوابش برده چقدرم ناز خوابیده ولی چرا موژه هاش بوره؟ مگه موهاش قهوه ای نیست؟
ولش کن.. از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت در در ماشین رو باز کردمو اونو بغل کردم اصلا فکر نمیکردم انقدر سبک باشه به راسل گفتم کیفش رو براش بیاره داشتم میرفتم یه چیزی از جیبش افتاد گوشیش بود رفتم برش داشتم با عکس روش مواجه شدم یه عکس با یه پسر ( عکس رو تو پست بعدی میزارن) نمیدونم چه حسیه ولی شک ندارم حسودیه اره من دارم به اون یارویی که تو تصویره حسودی میکنم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و محکم تر بقلش کردمو از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاق خودم نگاه ساعت کردم «۴:۰۰» بود گذاشتمش رو تخت پتو کشیدم روش و رفتم بیرون که.....

تا پارت بعد بای🤍
دیدگاه ها (۱)

این هم. ن عکسه روی گوشیه مارسله

p4𖤐𖤐𖤐𖤐ویو ویلیام از اتاق اومدم بیرون که دوست پسر سابقم رو دی...

p2★☆☆بیو مارسلتو عمرم از یه نفر انقدددر تنفر نداشتم... ساعت ...

p1☆☆بیو مارسل امروزم مثل همیشه داشتم سفارشارو میاوردم نگام ا...

(پارت نه)از ماشین پیاده شدم .. اونم پیاده شدـ عاااا فکر کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط