{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت سی‌وپنجم | تله

درهای انبار قفل شدند.

صدای دنیل از بلندگو پخش شد:

— فکر کردید به همین راحتی پیداش می‌کنید؟

جونگکوک اسلحه‌اش رو بالا برد.

— دنیل! خودتو نشون بده!

خنده‌ی دنیل پیچید.

لانا دست آرین رو گرفت.

— نترس.

آرین آرام گفت:

— من از دنیل نمی‌ترسم...

مکث کرد.

— از کسی که پشتشه می‌ترسم.

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

— پشت دنیل کیه؟

آرین جواب داد:

— کسی که شما هنوز پیداش نکردید.

ناگهان چراغ‌ها روشن شدند.

ده‌ها نفر اطرافشان ایستاده بودند.

اما وسط جمعیت...

پدر جونگکوک ایستاده بود.

جونگکوک خشکش زد.

— تو؟

پدرش لبخند زد.

— سلام، پسرم.

جونگکوک با خشم گفت:

— چرا اینجایی؟

مرد به لانا نگاه کرد.

— برای دخترم.

لانا عقب رفت.

— من دختر تو نیستم!

مرد آرام گفت:

— هنوز هم باور نکردی؟

آرین ناگهان فریاد زد:

— لانا، بهش نزدیک نشو!

پدر جونگکوک خندید.

— برادرش از همه باهوش‌تره.

جونگکوک اسلحه‌اش رو محکم گرفت.

— اگه به لانا یا آرین دست بزنی...

پدرش حرفش رو قطع کرد:

— شلیک کن.

سکوت شد.

مرد آرام ادامه داد:

— چون اگه من بمیرم...

لبخند زد.

— راز مادر جونگکوک برای همیشه دفن میشه.

جونگکوک خشکش زد.

لانا آرام پرسید:

— راز مادر جونگکوک چیه؟

مرد فقط گفت:

— از خودش بپرس.

و ناگهان...

چراغ‌ها خاموش شدند.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وششم | راز مادرتاریکی همه‌جا رو گرفت.لانا ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهفتم | گردنبندصدای شلیک‌ها نزدیک‌تر شد.جو...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وچهارم | برادر گمشدهلانا و جونگکوک از کلیس...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وسوم | برادرلانا با ناباوری به جونگکوک نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط