🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیوپنجم | تله
درهای انبار قفل شدند.
صدای دنیل از بلندگو پخش شد:
— فکر کردید به همین راحتی پیداش میکنید؟
جونگکوک اسلحهاش رو بالا برد.
— دنیل! خودتو نشون بده!
خندهی دنیل پیچید.
لانا دست آرین رو گرفت.
— نترس.
آرین آرام گفت:
— من از دنیل نمیترسم...
مکث کرد.
— از کسی که پشتشه میترسم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— پشت دنیل کیه؟
آرین جواب داد:
— کسی که شما هنوز پیداش نکردید.
ناگهان چراغها روشن شدند.
دهها نفر اطرافشان ایستاده بودند.
اما وسط جمعیت...
پدر جونگکوک ایستاده بود.
جونگکوک خشکش زد.
— تو؟
پدرش لبخند زد.
— سلام، پسرم.
جونگکوک با خشم گفت:
— چرا اینجایی؟
مرد به لانا نگاه کرد.
— برای دخترم.
لانا عقب رفت.
— من دختر تو نیستم!
مرد آرام گفت:
— هنوز هم باور نکردی؟
آرین ناگهان فریاد زد:
— لانا، بهش نزدیک نشو!
پدر جونگکوک خندید.
— برادرش از همه باهوشتره.
جونگکوک اسلحهاش رو محکم گرفت.
— اگه به لانا یا آرین دست بزنی...
پدرش حرفش رو قطع کرد:
— شلیک کن.
سکوت شد.
مرد آرام ادامه داد:
— چون اگه من بمیرم...
لبخند زد.
— راز مادر جونگکوک برای همیشه دفن میشه.
جونگکوک خشکش زد.
لانا آرام پرسید:
— راز مادر جونگکوک چیه؟
مرد فقط گفت:
— از خودش بپرس.
و ناگهان...
چراغها خاموش شدند.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیوپنجم | تله
درهای انبار قفل شدند.
صدای دنیل از بلندگو پخش شد:
— فکر کردید به همین راحتی پیداش میکنید؟
جونگکوک اسلحهاش رو بالا برد.
— دنیل! خودتو نشون بده!
خندهی دنیل پیچید.
لانا دست آرین رو گرفت.
— نترس.
آرین آرام گفت:
— من از دنیل نمیترسم...
مکث کرد.
— از کسی که پشتشه میترسم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— پشت دنیل کیه؟
آرین جواب داد:
— کسی که شما هنوز پیداش نکردید.
ناگهان چراغها روشن شدند.
دهها نفر اطرافشان ایستاده بودند.
اما وسط جمعیت...
پدر جونگکوک ایستاده بود.
جونگکوک خشکش زد.
— تو؟
پدرش لبخند زد.
— سلام، پسرم.
جونگکوک با خشم گفت:
— چرا اینجایی؟
مرد به لانا نگاه کرد.
— برای دخترم.
لانا عقب رفت.
— من دختر تو نیستم!
مرد آرام گفت:
— هنوز هم باور نکردی؟
آرین ناگهان فریاد زد:
— لانا، بهش نزدیک نشو!
پدر جونگکوک خندید.
— برادرش از همه باهوشتره.
جونگکوک اسلحهاش رو محکم گرفت.
— اگه به لانا یا آرین دست بزنی...
پدرش حرفش رو قطع کرد:
— شلیک کن.
سکوت شد.
مرد آرام ادامه داد:
— چون اگه من بمیرم...
لبخند زد.
— راز مادر جونگکوک برای همیشه دفن میشه.
جونگکوک خشکش زد.
لانا آرام پرسید:
— راز مادر جونگکوک چیه؟
مرد فقط گفت:
— از خودش بپرس.
و ناگهان...
چراغها خاموش شدند.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۱۲۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط