پارت
پارت ۷
مادارا با پا در خانه را باز کرد(نکن بخدا گرونه. گرونههه) خرید ها را گذاشت همانجا گوشه ی اشپزخانه. هنوز کمی اعصابش خورد بود ولی سعی کرد بهش فکر نکند. در یخچال را باز کرد.
ایزونا نشسته بود پشت کامپیوترش و تند تند چیز میز تایپ میکرد:"اومدی مادارا؟ گفتم USB بخر خریدی؟"
M:"اره، الان میارم."
بعد فلش مشکی ای را از توی کیسه ی خرید کشید بیرون. همانطور که پاکتش را باز میکرد رفت سمت اتاق ایزونا:"تونستی کدش رو هک کنی؟"
ایزونا فلش را گرفت:"نه هنوز، تازه اولشه. سیستم امنیتیش بالاس."
M:"چقدر طول میکشه؟"
ایزونا به مادارا نگاه کرد:"عجول نباش."
و خنده ی کوتاهی کرد:"همه چیزش تو چنگ ماس."
مادارا لبخند راضی ای زد، کمی موهای برادرش را به هم ریخت:"باریکلا، به این میگن روحیه."
●
وقتی هاشیراما برگشت خانه، دید توبیراما همه چیز را به هم ریخته. بیچاره انقدر شوکه شد که خرید ها از دستش افتاد.
H:"کی ریده تو خونه؟"
توبیراما با پیشبند اشپزی امد بیرون، حسابی عصبانی بود:"یه موش کثافت رفته بود تو اشپزخونه. تو کدوم گوری بودی؟!"
بعد کفگیر را پرت کرد طرف هاشیراما، او به زور جاخالی داد.
T:"با جارو زدم موشه کف فرش مثل رب شده بود مجبور شدم فرشو با همه چی بندازم دور."
هاشیراما چنگ زد به موهایش:"تو چه غلطی کردی؟ بابام درومده بود اون فرشو بخرم به خونه بیاد."
توبیراما انگشتش را با حرص گرفت طرف او:"اگه نمینداختمش دور الان باید روی روده ی موش راه میرفتی مرتیکه."
هاشیراما افتاد که با برادرش کشتی بگیرد:"دلیل میشه فرش یه میلیاردی رو بندازی دوررررر؟ خب میدادی میشستیمش."
توبیراما سعی کرد با پا هاشیراما را دور کند:"میگم موشه قشنگ ترکید کف فرش. چرا اینو نمیفهمی؟"
H:"چون توی گاو با جارو زدی روش. مگه چقدر محکم زدی؟"
T:"چون گازم گرفت، زدم کف مغزش."
H:"تو روحت بشه توبیرامااا."
T:"خدا لعنتت کنه هاشیراماااا."
●
اینطوری شد که فرش یک میلیاردی توی کوچه جا خوش کرد و صد البته توی یک ثانیه دزدیدنش و هاشیراما ماند و بدبختی هایش. ولی...
دینگ دینگ!
صدای زنگ پیچید، مادارا در خانه را باز کرد.
M:"فرشو اوردی اره؟ بیارش تو."
ایزونا فرش لوله شده را باز کرد و با جنازه ی همان موش رو به رو شد:"خب اینم از موشه. بذار ببینم تونست گیر بیاره یا نه."
و خب، بگذارید توضیح بدهم که دقیقا چه اتفاقی افتاد. خب، ما میدانیم که توبیراما یک موش را دیده بود که توی خانه میپلکد و ان را کشته بود. و چون فرش کثیف شده بود، ان را انداخته بود بیرون. ولی این تمام ماجرا نیست. ان موش، درواقع عادی نبود و یک دوربین توی چشمش کار گذاشته شده بود که از کل خانه هنگام راه رفتن فیلم بگیرد.
و این موش را ایزونا طراحی کرده بود و مادارا گذاشته بود توی راه پله که برود توی خانه ی هاشیراما. حالا انها یک حلقه فیلم داشتند.
ولی خب، ما میمانیم و سوال: چرا مادارا از داخل خانه، فیلم میخواسته؟
مادارا با پا در خانه را باز کرد(نکن بخدا گرونه. گرونههه) خرید ها را گذاشت همانجا گوشه ی اشپزخانه. هنوز کمی اعصابش خورد بود ولی سعی کرد بهش فکر نکند. در یخچال را باز کرد.
ایزونا نشسته بود پشت کامپیوترش و تند تند چیز میز تایپ میکرد:"اومدی مادارا؟ گفتم USB بخر خریدی؟"
M:"اره، الان میارم."
بعد فلش مشکی ای را از توی کیسه ی خرید کشید بیرون. همانطور که پاکتش را باز میکرد رفت سمت اتاق ایزونا:"تونستی کدش رو هک کنی؟"
ایزونا فلش را گرفت:"نه هنوز، تازه اولشه. سیستم امنیتیش بالاس."
M:"چقدر طول میکشه؟"
ایزونا به مادارا نگاه کرد:"عجول نباش."
و خنده ی کوتاهی کرد:"همه چیزش تو چنگ ماس."
مادارا لبخند راضی ای زد، کمی موهای برادرش را به هم ریخت:"باریکلا، به این میگن روحیه."
●
وقتی هاشیراما برگشت خانه، دید توبیراما همه چیز را به هم ریخته. بیچاره انقدر شوکه شد که خرید ها از دستش افتاد.
H:"کی ریده تو خونه؟"
توبیراما با پیشبند اشپزی امد بیرون، حسابی عصبانی بود:"یه موش کثافت رفته بود تو اشپزخونه. تو کدوم گوری بودی؟!"
بعد کفگیر را پرت کرد طرف هاشیراما، او به زور جاخالی داد.
T:"با جارو زدم موشه کف فرش مثل رب شده بود مجبور شدم فرشو با همه چی بندازم دور."
هاشیراما چنگ زد به موهایش:"تو چه غلطی کردی؟ بابام درومده بود اون فرشو بخرم به خونه بیاد."
توبیراما انگشتش را با حرص گرفت طرف او:"اگه نمینداختمش دور الان باید روی روده ی موش راه میرفتی مرتیکه."
هاشیراما افتاد که با برادرش کشتی بگیرد:"دلیل میشه فرش یه میلیاردی رو بندازی دوررررر؟ خب میدادی میشستیمش."
توبیراما سعی کرد با پا هاشیراما را دور کند:"میگم موشه قشنگ ترکید کف فرش. چرا اینو نمیفهمی؟"
H:"چون توی گاو با جارو زدی روش. مگه چقدر محکم زدی؟"
T:"چون گازم گرفت، زدم کف مغزش."
H:"تو روحت بشه توبیرامااا."
T:"خدا لعنتت کنه هاشیراماااا."
●
اینطوری شد که فرش یک میلیاردی توی کوچه جا خوش کرد و صد البته توی یک ثانیه دزدیدنش و هاشیراما ماند و بدبختی هایش. ولی...
دینگ دینگ!
صدای زنگ پیچید، مادارا در خانه را باز کرد.
M:"فرشو اوردی اره؟ بیارش تو."
ایزونا فرش لوله شده را باز کرد و با جنازه ی همان موش رو به رو شد:"خب اینم از موشه. بذار ببینم تونست گیر بیاره یا نه."
و خب، بگذارید توضیح بدهم که دقیقا چه اتفاقی افتاد. خب، ما میدانیم که توبیراما یک موش را دیده بود که توی خانه میپلکد و ان را کشته بود. و چون فرش کثیف شده بود، ان را انداخته بود بیرون. ولی این تمام ماجرا نیست. ان موش، درواقع عادی نبود و یک دوربین توی چشمش کار گذاشته شده بود که از کل خانه هنگام راه رفتن فیلم بگیرد.
و این موش را ایزونا طراحی کرده بود و مادارا گذاشته بود توی راه پله که برود توی خانه ی هاشیراما. حالا انها یک حلقه فیلم داشتند.
ولی خب، ما میمانیم و سوال: چرا مادارا از داخل خانه، فیلم میخواسته؟
- ۳۲۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط