پارت
پارت ۷
ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چیکار میکند. هیچکس نفهمید که او یک موجود عجیب غریب را توی اتاقش نگه میدارد، حتی ساسکه. او با شیسویی یک دنیای دیگر ساخت، جایی که از حس بد و اخم و گریه خبری نبود، جایی که احساس راحتی میکرد. او به شیسویی یاد داد، چیزهایی را که از زمین میدانست. بهش یاد داد چجوری از گوشی استفاده کند، توی کامپیوتر کار کند، بنویسد، خودش تنهایی برود بیرون و حتی با کارت بانکی کار کند.
همین چیزها باعث شد روحیه ی ایتاچی کمی عوض شود، بیشتر حرف میزد و حتی به جوک های مسخره ی ساسکه میخندید. زیاد نه ولی به هر حال میخندید.
ان شب وقتی سر میز شام نشسته بودند، ایتاچی اجازه داد شیسویی بنشیند روی کابینت. البته به شرطی که کسی او را نبیند.
بعد فوگاکو، تصمیم گرفت چیزی بگوید:"ساسکه، یه لحظه برو بیرون. من و مادرت میخوایم تنهایی با ایتاچی حرف بزنیم."
ساسکه پوزخند زد:"میخواد زن بگیره؟"
میکوتو کمی خندید و ایتاچی وانمود کرد نشنیده. فوگاکو گفت:"ساسکه، گفتم یه دیقه برو بیرون."
ساسکه چشم هایش را چرخاند و بسته ی ابنبات هایش را برداشت و رفت بیرون.
بعد از چند لحظه سکوت، فوگاکو یک کتاب قطور را گذاشت روی میز که روی ان آرم اوچیها حک شده بود و نوشته بود:'تاریخچه ی اوچیها.'
ایتاچی یک نگاه به شیسویی انداخت که او هم زل زدا بود به کتاب. کتاب را کشید جلو.
I:"این چیه؟"
F:"پسرم، وقتشه که حقیقت رو بدونی. اینکه ما واقعا کی بودیم."
ایتاچی که هیچی نمیفهمید، صفحه ی اول را باز کرد:
اوچیها، از قوی ترین قبیله هایی که در کونوها وجود داشت. نزدیک به هزاران سال پیش، وقتی که همه چیز مبهم بود. قدرتی به نام شارینگان به قبیله عطا شد، تا در برابر دشمنان بجنگند.
ایتاچی سرش را بالا اورد و به پدر و مادرش نگاه کرد:"اینا چه ربطی داره؟ شارینگان؟"
و ورق زد، عکس شارینگان ها همراه کسی که از انها استفاده میکرد کشیده شده بود. هیچی عجیب نبود تا اینکه رسید به یک صفحه:
شیسویی اوچیها
کم سن ترین فردی که در ۷ سالگی مانگکیو را فعال کرد و در ۱۹ سالگی کشته شد.
ایتاچی خشکش زد. فکر کرد شاید اشتباه شده ولی وقتی عکس کاربر مانگکیو را نگاه کرد مطمئن شد. چهره اش با شیسویی ای که در اتاقش نگه میداشت مو نمیزد.
ولی وقتی سرش را چرخاند تا شیسویی را روی کابینت نگاه کند، کسی نبود.
فوگاکو با صدایی که جدیت مرموزی ازش میبارید گفت:"چی شده ایتاچی، تو اونو میشناسی؟"
قلب ایتاچی تند تند میزد:"ن...نه، نمیشناسمش."
F:"پس چرا اینجوری نگاه میکردی؟ اگه چیزی میدونی بگو، اونو میشناسی؟"
I:"برای چی میخوای بدونی؟"
اینبار فوگاکو داد زد:"گفتم میشناسیش یا نه، میدونی کجاس؟"
ایتاچی کمی روی صندلی اش تکان خورد، میکوتو سعی کرد شوهرش را ارام کند:"عزیزم، خونسرد باش. اینجوری نباید بپرسی."
بعد ایتاچی سریع بلند شد، سعی کرد تا جای ممکن چیزی به رویش نیاورد:"نمیشناسمش، حتی اسمشم نشنیدم."
و در اشپزخانه را پشت سرش کوبید تا برود توی اتاقش. ولی سوال در ذهنش میچرخید: چرا شیسویی برای بابام مهمه؟
ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چیکار میکند. هیچکس نفهمید که او یک موجود عجیب غریب را توی اتاقش نگه میدارد، حتی ساسکه. او با شیسویی یک دنیای دیگر ساخت، جایی که از حس بد و اخم و گریه خبری نبود، جایی که احساس راحتی میکرد. او به شیسویی یاد داد، چیزهایی را که از زمین میدانست. بهش یاد داد چجوری از گوشی استفاده کند، توی کامپیوتر کار کند، بنویسد، خودش تنهایی برود بیرون و حتی با کارت بانکی کار کند.
همین چیزها باعث شد روحیه ی ایتاچی کمی عوض شود، بیشتر حرف میزد و حتی به جوک های مسخره ی ساسکه میخندید. زیاد نه ولی به هر حال میخندید.
ان شب وقتی سر میز شام نشسته بودند، ایتاچی اجازه داد شیسویی بنشیند روی کابینت. البته به شرطی که کسی او را نبیند.
بعد فوگاکو، تصمیم گرفت چیزی بگوید:"ساسکه، یه لحظه برو بیرون. من و مادرت میخوایم تنهایی با ایتاچی حرف بزنیم."
ساسکه پوزخند زد:"میخواد زن بگیره؟"
میکوتو کمی خندید و ایتاچی وانمود کرد نشنیده. فوگاکو گفت:"ساسکه، گفتم یه دیقه برو بیرون."
ساسکه چشم هایش را چرخاند و بسته ی ابنبات هایش را برداشت و رفت بیرون.
بعد از چند لحظه سکوت، فوگاکو یک کتاب قطور را گذاشت روی میز که روی ان آرم اوچیها حک شده بود و نوشته بود:'تاریخچه ی اوچیها.'
ایتاچی یک نگاه به شیسویی انداخت که او هم زل زدا بود به کتاب. کتاب را کشید جلو.
I:"این چیه؟"
F:"پسرم، وقتشه که حقیقت رو بدونی. اینکه ما واقعا کی بودیم."
ایتاچی که هیچی نمیفهمید، صفحه ی اول را باز کرد:
اوچیها، از قوی ترین قبیله هایی که در کونوها وجود داشت. نزدیک به هزاران سال پیش، وقتی که همه چیز مبهم بود. قدرتی به نام شارینگان به قبیله عطا شد، تا در برابر دشمنان بجنگند.
ایتاچی سرش را بالا اورد و به پدر و مادرش نگاه کرد:"اینا چه ربطی داره؟ شارینگان؟"
و ورق زد، عکس شارینگان ها همراه کسی که از انها استفاده میکرد کشیده شده بود. هیچی عجیب نبود تا اینکه رسید به یک صفحه:
شیسویی اوچیها
کم سن ترین فردی که در ۷ سالگی مانگکیو را فعال کرد و در ۱۹ سالگی کشته شد.
ایتاچی خشکش زد. فکر کرد شاید اشتباه شده ولی وقتی عکس کاربر مانگکیو را نگاه کرد مطمئن شد. چهره اش با شیسویی ای که در اتاقش نگه میداشت مو نمیزد.
ولی وقتی سرش را چرخاند تا شیسویی را روی کابینت نگاه کند، کسی نبود.
فوگاکو با صدایی که جدیت مرموزی ازش میبارید گفت:"چی شده ایتاچی، تو اونو میشناسی؟"
قلب ایتاچی تند تند میزد:"ن...نه، نمیشناسمش."
F:"پس چرا اینجوری نگاه میکردی؟ اگه چیزی میدونی بگو، اونو میشناسی؟"
I:"برای چی میخوای بدونی؟"
اینبار فوگاکو داد زد:"گفتم میشناسیش یا نه، میدونی کجاس؟"
ایتاچی کمی روی صندلی اش تکان خورد، میکوتو سعی کرد شوهرش را ارام کند:"عزیزم، خونسرد باش. اینجوری نباید بپرسی."
بعد ایتاچی سریع بلند شد، سعی کرد تا جای ممکن چیزی به رویش نیاورد:"نمیشناسمش، حتی اسمشم نشنیدم."
و در اشپزخانه را پشت سرش کوبید تا برود توی اتاقش. ولی سوال در ذهنش میچرخید: چرا شیسویی برای بابام مهمه؟
- ۱۷۷
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط