{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت بعد از رفتن من از سالن، سنگین‌تر از قبل شده بود.

سکوت بعد از رفتن من از سالن، سنگین‌تر از قبل شده بود.

پشت درِ اتاق ایستاده بودم و هنوز صدای زمزمه‌ی خون‌آشام‌ها از پایین می‌اومد.

اما دیگه چیزی واضح نبود…

فقط حس خطر.

ناگهان در اتاق بدون تق تق باز شد.

بدنم یخ زد.

یونگی وارد شد.

آروم… بدون عجله…

ولی حضورش کل فضا رو پر کرد.

در پشت سرش خودش بسته شد.

نگاهم بهش دوخته شد.

+تو… اومدی؟

یونگی نگاهی کوتاه بهم انداخت.

_گفتم از اتاقت بیرون نیای.

آروم گفتم:

من که نیومدم… تو اومدی.

برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.

بعد آهسته نزدیک شد.

_پایین شلوغ شد.

قلبم دوباره تند زد.

+من باعثش شدم؟

یونگی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد خیلی کوتاه گفت:

_نه.

اما نگاهش چیز دیگه‌ای می‌گفت.

نشست روی لبه تخت.

انگار تازه اجازه داده باشه دنیا نفس بکشه.

من هنوز ایستاده بودم.

+اون همه… از من متنفرن؟

یونگی سرشو کمی بالا آورد.

_از چیزی که نمی‌فهمن می‌ترسن.

سکوت.

بعد ادامه داد:

_و بعضیاشون… فقط گرسنه‌ان.

دستم ناخودآگاه مشت شد.

+پس چرا منو نگه داشتی؟

این بار نگاهش مستقیم شد.

سرد نبود… ولی جدی بود.

_چون من تصمیم می‌گیرم چی اینجا بمونه.

قلبم یه لحظه ایستاد.

یونگی آهسته از جاش بلند شد و چند قدم اومد جلو.

دیگه فاصله‌مون خیلی کم بود.

_هیچ‌کس حق نداره بهت دست بزنه.

آروم‌تر ادامه داد:

_حتی نگاه کردنشون هم باید حد داشته باشه.

یه حس عجیبی توی سینه‌م پیچید.

نه فقط ترس…

یه چیزی شبیه امنیت خطرناک.

+تو… چرا اینقدر مراقبمی؟

یونگی سکوت کرد.

چشم‌هاش برای چند ثانیه روی صورتم موند.

بعد خیلی آهسته گفت:

_چون اگر کسی به تو آسیب بزنه…

مکث کرد.

صدایش پایین‌تر رفت:

_من خودم تبدیل به چیزی میشم که ازش می‌ترسن.

سکوت افتاد.

برای اولین بار، عمارت انگار کاملاً ساکت بود.

نه صدا… نه زمزمه…

فقط من و یونگی.

یونگی دستش رو بالا آورد، خیلی آرام موهای ریخته جلوی صورتم رو کنار زد.

_امشب هیچ‌جا نمی‌ری.

+من که جایی هم ندارم برم…

یه لحظه نگاهش نرم‌تر شد.

_درسته.

بعد با همون لحن سرد اما مطمئن اضافه کرد:

_پس همینجا می‌مونی.

و برای اولین بار فهمیدم…

این فقط “نگه داشتن” نبود…

این یعنی محافظتِ کسی که همه ازش می‌ترسن.
دیدگاه ها (۰)

جیمین: ات، من اومدم... (بی‌حوصله)ات که روی مبل نشسته بود، سر...

نفسش سنگین شده بود.جیمین: چرا نمیفهمی؟ات: چی رو؟جیمین: اینکه...

بدنم یخ زد.انگار همه هوا از ریه‌هام رفت.یه قدم ناخودآگاه عقب...

جونگ‌کوک: نه، منظورم اینه که تا صبح.ات: تا صبح؟ فردا هر دومو...

پیمان نقره ای

یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خنده‌ی بلند از یونگی، و یه مشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط