هیونجین
هیونجین
-اَهههههه،هیونجینننننن
+بعلهههه؟
-خو بگو دیگه این دختره کیههه باباا
+برای چی میخوای بدونی اصلا
-بابا خوب ناسلامتی من 14 ساله باهات رفیقم،حق ندارم بدونم این دختره که دل این هیونجین عُنُق بداخلاقو برده کیه؟
+ نه حق نداری
- پس هی نشین الکی ور ور کردن راجب اون دختره،یا مثل آدم بگو کیه یا کلا هیچی نگو
+ حسودیت شد؟
- اتفاقا خوشحالم تو بعد این همه سال بالاخره دلت یکیو پسند کرد
+واسه خیلی وقته
-عهههه؟پس آبجیمون قدیمیههه،بابا هیونجین من دارم از فضولی میمیرم،بگو کیه دیگهههههه
+نوچ،فقط یه راه وجود داره که بفهمی اون کیه
-چی بدوو بگوووو بدووو
+اتاق نقاشی،توی اون اتاق پره از پرتره های اون دختر و جوری که با ابزار و روش خودم،علاقمو نسبت بهش به تصویر کشیدم،پس با ورود به اون اتاق،میتونی بفهمی اون کیه؟
-پوففف خسته نباشی،اتاق نقاشی که جز خودت کسی نه کلیدشو داره نه اجازه ورود بهشو،کلیدشم که هرچقدر گشتم براش نبودش،انگار کرده بودیش...
+هی هی هی آروممم باش آروممم،دمنوشتو بخور و برو بگیر بخواب،فکر کردن زیاد برای اون مغز کوچولوت زیادی سخته
بالشت مبلو به سمتش پرت کردی که روی هوا گرفتش و بهت یه پوزخند جذابی زد
بعد کلی کَل کَل و خنده ا/ت سمت اتاق خودش رفت و بالاخره تونست اون نقاب قوی و شوخ رو برداره
اشکاش بی صدا پایین ریخت و مطمئن از اینکه اون دختر خودش نیست،به در چسبید و لیز خورد و روی زمین سرد نشست
یاد اون روزایی که هیونجین با اخطار بهش میگفت که روی زمین سرد نشینه،چون ممکنه بهش آسیبی وارد بشه،افتاد
-آخه چرا خدا؟چرا هرکیو دوست دارم و عاشقشم یکی دیگرو میخواد؟چرا هیچوقت نتونستم عشق واقعیو با کسی که میمیرم براش تجربه کنم؟چرا خدا چرا؟
توی چندمتریش،هیونجینی قرار داشت که با اشکای روی صورتش داشت پرتره 199 رو از ا/ت میکشید
از همون اول آشنایی ازش پرتره کشیده بود،ولی کامل ترین نوع عشقش،توی این 199 تای آخری کشیده شده بودن
+ با اون چشمای نازت،و اون صدای گوش نواز خندت،چجوری میتونم به بقیه دخترا حتی یه نیم نگاه بندازم،ها؟چجوری؟
ادامه داد:
میدونم الان توی اتاقت داری گریه میکنی چون فکر میکنی من دختر دیگه ای رو دوست دارم،کاش جرعتمو بیشتر میکردم و میومدم اون صورت زیبات که حتی با اشکات زیباتر هم میشن رو میبوسیدم و تک تک نقاطشو با لبام عبادت میکردم
بهت قول میدم که به روزی،بدون فکر کردن به هرچیزی،این دیوار و تابوی بینمونو بشکنم و بهت بگم چقدر ستودنی هستی زیباروی من!
-اَهههههه،هیونجینننننن
+بعلهههه؟
-خو بگو دیگه این دختره کیههه باباا
+برای چی میخوای بدونی اصلا
-بابا خوب ناسلامتی من 14 ساله باهات رفیقم،حق ندارم بدونم این دختره که دل این هیونجین عُنُق بداخلاقو برده کیه؟
+ نه حق نداری
- پس هی نشین الکی ور ور کردن راجب اون دختره،یا مثل آدم بگو کیه یا کلا هیچی نگو
+ حسودیت شد؟
- اتفاقا خوشحالم تو بعد این همه سال بالاخره دلت یکیو پسند کرد
+واسه خیلی وقته
-عهههه؟پس آبجیمون قدیمیههه،بابا هیونجین من دارم از فضولی میمیرم،بگو کیه دیگهههههه
+نوچ،فقط یه راه وجود داره که بفهمی اون کیه
-چی بدوو بگوووو بدووو
+اتاق نقاشی،توی اون اتاق پره از پرتره های اون دختر و جوری که با ابزار و روش خودم،علاقمو نسبت بهش به تصویر کشیدم،پس با ورود به اون اتاق،میتونی بفهمی اون کیه؟
-پوففف خسته نباشی،اتاق نقاشی که جز خودت کسی نه کلیدشو داره نه اجازه ورود بهشو،کلیدشم که هرچقدر گشتم براش نبودش،انگار کرده بودیش...
+هی هی هی آروممم باش آروممم،دمنوشتو بخور و برو بگیر بخواب،فکر کردن زیاد برای اون مغز کوچولوت زیادی سخته
بالشت مبلو به سمتش پرت کردی که روی هوا گرفتش و بهت یه پوزخند جذابی زد
بعد کلی کَل کَل و خنده ا/ت سمت اتاق خودش رفت و بالاخره تونست اون نقاب قوی و شوخ رو برداره
اشکاش بی صدا پایین ریخت و مطمئن از اینکه اون دختر خودش نیست،به در چسبید و لیز خورد و روی زمین سرد نشست
یاد اون روزایی که هیونجین با اخطار بهش میگفت که روی زمین سرد نشینه،چون ممکنه بهش آسیبی وارد بشه،افتاد
-آخه چرا خدا؟چرا هرکیو دوست دارم و عاشقشم یکی دیگرو میخواد؟چرا هیچوقت نتونستم عشق واقعیو با کسی که میمیرم براش تجربه کنم؟چرا خدا چرا؟
توی چندمتریش،هیونجینی قرار داشت که با اشکای روی صورتش داشت پرتره 199 رو از ا/ت میکشید
از همون اول آشنایی ازش پرتره کشیده بود،ولی کامل ترین نوع عشقش،توی این 199 تای آخری کشیده شده بودن
+ با اون چشمای نازت،و اون صدای گوش نواز خندت،چجوری میتونم به بقیه دخترا حتی یه نیم نگاه بندازم،ها؟چجوری؟
ادامه داد:
میدونم الان توی اتاقت داری گریه میکنی چون فکر میکنی من دختر دیگه ای رو دوست دارم،کاش جرعتمو بیشتر میکردم و میومدم اون صورت زیبات که حتی با اشکات زیباتر هم میشن رو میبوسیدم و تک تک نقاطشو با لبام عبادت میکردم
بهت قول میدم که به روزی،بدون فکر کردن به هرچیزی،این دیوار و تابوی بینمونو بشکنم و بهت بگم چقدر ستودنی هستی زیباروی من!
- ۳۴۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط