فلیکس
فلیکس
سفیر یکی از بزرگترین برندای دنیا،برند لویی ویتون،جانگ ا/ت
ا/ت نه بازیگر بود،نه یه آیدل و نه یه اینفلوئنسر
ولی یه زیبایی خاص و زیبایی داشت که هر برندی مجبور به خواستن یه مدل خاص و یونیکی مثل ا/ت بود
ا/ت زال بود،دقیقا عین یه فرشته،موهای سفید،ابروهای سفید،مژه های سفید
علاوه بر ظاهر منحصر به فردش،یه ویژگی ظاهری دیگه ای هم داشت که خاص ترش میکرد
زال ها معمولا چشمای صورتی یا بنفش دارن،ولی الان ا/ت درگیر این سندروم(بچها اسمشو یادم رفته این سندرومه که رنگ چشاشون یکی نیست)
بود،یه چشمش صورتی بود و چشم دیگش بنفش
اصلا انگار زمینی نبود،انگاری که اشتباهی خدا دستش خورده و این فرشته بدون پر رو از اعماق بهشت انداخته پایین،وسط آدما
چون که خواهرش هم شبیه خودش،یم سری ویژگی های منحصر به فردی داشت،از خواهر ا/ت هم دعوت کرده بودن که برای عکاسی بیاد،حالا چه با خواهرش،چه تنهایی
تو این وسطا،بچه های یکی از کارکنای اونجا یه روز برای اینکه پیش مامانش باشه اومده بود و هرچی سعی کرد با خواهر ا/ت،جینا دوست بشه،نشد که نشد
ا/ت نگران خواهرش شد،دلش نمیخواست منزوی به بار بیاد و از هر آدمی که میاد توی زندگیش بترسه
-جینا عشق من،چی شده آجی چرا با مکس دوست نمیشی؟
& خوب آخه آجی اون که بهم چیزی نداد که بخوام بخاطرش باهاش دوست باشم
- آجی قشنگم،قربونت برم،تو باید یاد بگیری برای آدمایی که براشون مهمی و دوست دارن باهات ارتباط بگیرن،تمام علاقه و عشقت رو بهشون بدی،حتی اگه شده عشق و علاقه بی قید و شرط؛چون تو نمیدونی این آدم چه فرشته ایه،فکر میکنی شبیه یه هیولاست که میخواد بهت آسیب بزنه،ولی نه،حتی اگه کل دنیا هم هیولا صداش کنن،تو باید اون فرشته و انسان واقعی درونش رو ببینی و بر اساس لیاقتش بهش عشق بورزی
& آجی الان مکس کجاست؟
لبخندی از شیرینی حرفا و مهربونی خواهرش روی لباش اومد
-پیش مامانش،برو ازش عذرخواهی کن و ازش بخواه که باهات دوست بشه،و کاری کن که بفهمه پشیمونی،باشه قشنگم
خواهرش با سرعت رفت سراغ مکس
همهی این مدت،فلیکس که اون هم امروز عکاسی داشت،پشت در وایساده بود و داشت به حرفای اون فرشته انسان مانند نگاه میکرد
-او آقای لی!ببخشید من نمیدونستم شما میخواید بیاید توی اتاق،من معذرت میخوام
+اشکال نداره،توی این چند دقیقه کلی درس از شما یاد گرفتم ماذمازل!
ا/ت خندهی نازی کرد که دل فلیکس رو برای بار صدم لرزوند
-شما لطف دارید،من باید وظیفمو به عنوان خواهرش به نحو احسن انجام بدم،باید بفهمه که حتی هیولا ها هم لایق عشقن،چون درونشون انسانی زندانیه که داره به زور با خوی وحشی گری کنار میاد،کافیه بفهمیم احساس واقعیشون رو و اینکه بتونیم اون انسان واقعی که لایق عشق هست رو درونشون ببینیم و بهش بگیم:حتی اگه کل دنیا هم تورو هیولا صدا کنن،باز تو برای من از صدتا فرشته هم پاک تر و پرستیدنی تری!
فلیکس توی چشا و صدای دلنشین دختر غرق شده بود که ناگهان خواهر ا/ت صداش زد و اون با سرعت به سمت خواهرش رفت
+ کاش یروز بتونم پیشت خود واقعیم باشم،بتونم هر شبانه روز مثل فرشته ای که واقعا هن هستی ستایشت کنم؛منتظرم بمون!
سفیر یکی از بزرگترین برندای دنیا،برند لویی ویتون،جانگ ا/ت
ا/ت نه بازیگر بود،نه یه آیدل و نه یه اینفلوئنسر
ولی یه زیبایی خاص و زیبایی داشت که هر برندی مجبور به خواستن یه مدل خاص و یونیکی مثل ا/ت بود
ا/ت زال بود،دقیقا عین یه فرشته،موهای سفید،ابروهای سفید،مژه های سفید
علاوه بر ظاهر منحصر به فردش،یه ویژگی ظاهری دیگه ای هم داشت که خاص ترش میکرد
زال ها معمولا چشمای صورتی یا بنفش دارن،ولی الان ا/ت درگیر این سندروم(بچها اسمشو یادم رفته این سندرومه که رنگ چشاشون یکی نیست)
بود،یه چشمش صورتی بود و چشم دیگش بنفش
اصلا انگار زمینی نبود،انگاری که اشتباهی خدا دستش خورده و این فرشته بدون پر رو از اعماق بهشت انداخته پایین،وسط آدما
چون که خواهرش هم شبیه خودش،یم سری ویژگی های منحصر به فردی داشت،از خواهر ا/ت هم دعوت کرده بودن که برای عکاسی بیاد،حالا چه با خواهرش،چه تنهایی
تو این وسطا،بچه های یکی از کارکنای اونجا یه روز برای اینکه پیش مامانش باشه اومده بود و هرچی سعی کرد با خواهر ا/ت،جینا دوست بشه،نشد که نشد
ا/ت نگران خواهرش شد،دلش نمیخواست منزوی به بار بیاد و از هر آدمی که میاد توی زندگیش بترسه
-جینا عشق من،چی شده آجی چرا با مکس دوست نمیشی؟
& خوب آخه آجی اون که بهم چیزی نداد که بخوام بخاطرش باهاش دوست باشم
- آجی قشنگم،قربونت برم،تو باید یاد بگیری برای آدمایی که براشون مهمی و دوست دارن باهات ارتباط بگیرن،تمام علاقه و عشقت رو بهشون بدی،حتی اگه شده عشق و علاقه بی قید و شرط؛چون تو نمیدونی این آدم چه فرشته ایه،فکر میکنی شبیه یه هیولاست که میخواد بهت آسیب بزنه،ولی نه،حتی اگه کل دنیا هم هیولا صداش کنن،تو باید اون فرشته و انسان واقعی درونش رو ببینی و بر اساس لیاقتش بهش عشق بورزی
& آجی الان مکس کجاست؟
لبخندی از شیرینی حرفا و مهربونی خواهرش روی لباش اومد
-پیش مامانش،برو ازش عذرخواهی کن و ازش بخواه که باهات دوست بشه،و کاری کن که بفهمه پشیمونی،باشه قشنگم
خواهرش با سرعت رفت سراغ مکس
همهی این مدت،فلیکس که اون هم امروز عکاسی داشت،پشت در وایساده بود و داشت به حرفای اون فرشته انسان مانند نگاه میکرد
-او آقای لی!ببخشید من نمیدونستم شما میخواید بیاید توی اتاق،من معذرت میخوام
+اشکال نداره،توی این چند دقیقه کلی درس از شما یاد گرفتم ماذمازل!
ا/ت خندهی نازی کرد که دل فلیکس رو برای بار صدم لرزوند
-شما لطف دارید،من باید وظیفمو به عنوان خواهرش به نحو احسن انجام بدم،باید بفهمه که حتی هیولا ها هم لایق عشقن،چون درونشون انسانی زندانیه که داره به زور با خوی وحشی گری کنار میاد،کافیه بفهمیم احساس واقعیشون رو و اینکه بتونیم اون انسان واقعی که لایق عشق هست رو درونشون ببینیم و بهش بگیم:حتی اگه کل دنیا هم تورو هیولا صدا کنن،باز تو برای من از صدتا فرشته هم پاک تر و پرستیدنی تری!
فلیکس توی چشا و صدای دلنشین دختر غرق شده بود که ناگهان خواهر ا/ت صداش زد و اون با سرعت به سمت خواهرش رفت
+ کاش یروز بتونم پیشت خود واقعیم باشم،بتونم هر شبانه روز مثل فرشته ای که واقعا هن هستی ستایشت کنم؛منتظرم بمون!
- ۶۵۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط